اختصاصی کُنـج ِدلی|.بَهاران.

از من پرسید چطور وقتی کنارت نیست، این‌قدر دوستش داری؟
گفتم: وقتی عشقش در قلبت ریشه کرده باشد، دیگر فاصله و بود و نبودش اهمیتی ندارد؛ مهم این است که تا مغز و استخوان به او مبتلایم.
🌱
 
‌آدم‌ها هیچ‌گاه نمی‌فهمند که ممکن است تو از کلام یا قضاوت اشتباهشان تا صبح بیدار مانده باشی. :)

آدم‌ها نمی‌فهمند که تو با یک جمله‌ی کوتاه، چه طولانی و عمیق غمگین خواهی‌شد و فکر خواهی‌کرد و رنج خواهی‌کشید.‌ :)

آدم‌ها نمی‌فهمند که تو چند بار در خلوتت برای اینکه خودت دلیل شکستنِ غرور خودت بوده‌ای و اجازه داده‌ای با تو، دور از شان یک انسان رفتار کنند، خودت را سرزنش خواهی‌کرد. :)

قوی به نظر می‌رسی و سرسخت؛
درحالی که از درون در شکسته‌ترین حالتت قرار داری، حتی اگر بخندی و ظاهرا همه چیز خوب باشد.
❤️🌱
 
به درخت نگاه کردم
اختیاری جز سبز شدن و روییدن نداشت... ابتدا فکر کردم که کاش من هم چون درخت قدرت اختیار نداشتم و مجبور بودم به سبز شدن و قد کشیدن!
فکر کوتاهی بود!
من اختیار داشتم…
اختیار داشتم که سبز شوم،
تا غلیظ‌ترین سبزگونه‌ی هستی.
اختیار داشتم که قد بکشم،
تا بلندای اَبدیت…
همچنان که اختیار داشتم زرد بمانم وُ کوتاه وُ خشک...
مواجه‌ی سبزی بود!
درخت لحظه‌ی خزان را باور ندارد؛
برای همین می‌روید
برای همین قد میکشد...
:)❤️

علی_سلطانی
 
آغوشِ تو خانه ی من است..
و استواریِ شانه هایت وطنم!
تفاوتی ندارد کجای این جهان ایستاده باشم،
فرقی نمی کند چقدر دور باشم از تو..
در نهایت
خیال برگشتن به خانه است
که آدم ها را
در غربت زنده نگه می دارد!

طاهره اباذری هریس
 
« می‌ترسم عاشقت شوم،
بعد از دستت بدهم و دَرد بکشم
از طرفی هم میترسم عاشقت نشوم
و فرصت عشق را از دست بدهم و
پشیمان شوم.
بگو چطور "بدونِ دَرد" عاشقت شوم
و "بدونِ پشیمانی" عاشقت نشوم..؟! »

نزار قبانی
 
آدمی که من براش مهم باشم بهم احترام میذاره،
آدمی که من براش مهم باشم بهم حس امنیت میده،
آدمی که من براش مهم باشم از من چیزی رو مخفی نمیکنه،
آدمی که من براش مهم باشم نمیتونه راحت از دستم بده،
آدمی که من براش مهم باشم هر کاری میکنه تا خوشحالم کنه،
آدمی که من براش مهم باشم اگه ناراحتم کنه هر کاری میکنه تا از دلم دراره،
آدمی که من براش مهم باشم نمیتونه از حالم برای مدت طولانی بی خبر باشه،
آدمی که من براش مهم باشم با کارهاش بهم نشون میده که برام ارزش قائله، نه حرف‌هاش.

پ.ن:هوم..
 
-دل من تنگ تو شد،کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی

تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟!
بروی،دور شوی،قصه و رویا بشوی؟!

انقلابی شده در سینه‌ی من،فتنه‌ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی

من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی

غرق عشق تو شدم،بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی،عازم دریا بشوی

حیف ما نیست که یک زوج موفق نشویم؟!
حیف از این نیست که تو این همه تنها بشوی؟!

🌱
 
ز حسرت دهنت، جان من رسید به لب
خوشا
کسی که دهانش به‌ لب‌ رسیده‌‌ی توست
💔🌱

اوحدی
 
«برای زنده ماندن و زندگی کردن آدم باید وصل باشد؛
به آدمی،
خانه‌ای،
اتاقی،
پنجره‌ای.
باید وصل باشد به ماندن،
ذوق کردن،
آرزو داشتن...»
:)
🌿
 
جانانم
دراین روزهای گرم و سوزناک تابستان دلم عجیب هوای تو را کرده و تنگ شده است…
نه از آن دلتنگی‌های گذرا که با چند واژه آرام بگیرند؛ از آن اشتیاقی که آرام‌آرام در رگ‌های جان ریشه می‌دواند و آدمی را به نامِ یک نفر زنده نگه می‌دارد. کاش می‌شد در این غروبِ تابستانی،
تنها یک بار،
سر بر شانه‌هایت بگذارم و تمامِ جهان را برای چند لحظه از یاد ببرم.
گاهی عشق، هیچ معجزه‌ای نمی‌خواهد؛
فقط اندکی نزدیک‌تر شدن به کسی که تمامِ آرامشِ جهان در او خلاصه شده است.
و چه اندوهِ نجیبی‌ست دوست داشتنِ تو
نه از آن اندوه‌هایی که جان را فرسوده می‌کند؛
از آن جنس که آدمی را عمیق‌تر، خاموش‌تر و شکیباتر می‌سازد.
گویی سهمِ من از عشق، نشستن بر آستانِ انتظار است و سهمِ تو، طلوعی که هر روز به شوقش چشم می‌گشایم و هر شب با حسرتش چشم بر هم می‌گذارم.
تابستان، فصلِ وفورِ نور است؛
اما هیچ روشنایی‌ای نتوانسته خلأِ نبودنت را از جانم بزداید.
آفتاب تنها سایه‌ها را از زمین می‌گیرد، نه دلتنگی را از دل. دلتنگی، آیینی دیگر دارد؛
هرچه روزها بلندتر می‌شوند، ریشه‌هایش در جان عمیق‌تر می‌دود.
گاهی با خود می‌اندیشم، مگر چند بار می‌توان کسی را این‌گونه دوست داشت؟
آن‌گونه که نبودنش، از هر حضوری واقعی‌تر باشد و سکوتش، از هزار سخن رساتر.
تو را نه در کنارِ خویش، که در ژرف‌ترین خلوتِ روحم زندگی می‌کنم؛
همان‌جا که هیچ فاصله‌ای به آن راه ندارد و هیچ دیداری نیز عطشِ آن را پایان نمی‌دهد.
من به تقدیر گله‌ای ندارم؛
تنها گاه، دل از سنگینیِ اشتیاق به سکوت پناه می‌برد. بعضی شب‌ها، تمامِ جهان در خواب است و تنها دلی بیدار می‌ماند که کیلومترها دورتر، برای یک نفر می‌تپد؛ برای کسی که شاید همان لحظه زیر همین آسمان، بی‌آنکه بداند، تمامِ دعای شبانه‌ی من است.
اگر عشق، آزمونی برای جان باشد، من سال‌هاست در امتحانِ انتظار نشسته‌ام؛ نه از سرِ ناتوانی، که از سرِ ایمان. زیرا باور دارم هر دلی که صادقانه دوست بدارد، حتی اگر دیر برسد، هرگز بی‌پاسخ نخواهد ماند.
و تا آن روز…
نامِ تو را آرام، چون ذکری پنهان، در سینه حمل خواهم کرد؛
با اندوهی که رنگِ امید دارد،
و با امیدی که هنوز
به آمدنِ تو ایمان دارد

:)
🌱✨️
علیرضاسوئدی
 
عقب
بالا پایین