داستان کوتاه: هیولای منقلب
نویسنده: هستی جباری
ژانر: فانتزی
خلاصه:
سایه میان درختان بلند، آرام و بیصدا حرکت میکرد. دخترک حس میکرد نگاهی از میان شاخهها به او دوخته شده است، نگاهی نه نشانهای دوستی داشت و نه تهدیدی در آن نهفته بود. او هیچ راهنما و نقشهای نداشت، جز حس مبهمی که در دلش شعلهور بود. در همان لحظه که پا بر روی خاکِ مرطوب گذاشت، فهمید چیزی او را دنبال میکند.
شاید تمام مدت دنبال او میگشت. چیزی که نباید دیده میشد اما ناچار بود از آن مراقبت کند.
آخرین ویرایش توسط مدیر:
