محفل ادبی {دیالوگ‌‌های دلنشین}

  • ۲۷. «گاهی باید سکوت کرد؛ حرف‌ها همیشه ناجی نیستند.»


 
  • ۲۸. «سخت است فهماندنِ حسی که فقط باید لمسش کرد.»


 
  • ۲۹. «تو شعر نبودی، اما شعرها از تو می‌باریدند.»


 
  • ۳۰. «قول بده اگر رفتی، مرا با خود نبری.»


 
  • ۳۱. «می‌ترسم… نه از فاصله؛ از روزی که دیگر منتظر نباشم.»


 
  • ۳۲. «نگاهت مرا بلد بود، قبل از آنکه من خودم را بفهمم.»


 
  • ۳۳. «تو که باشی، جهان کمی دست‌و‌دل‌بازتر می‌شود.»


 
  • ۳۴. «من به آمدنت شک نکردم؛ تنها به قسمت اعتماد نداشتم.»


 
  • ۳۵. «تمامِ من، نام تو را بلد است.»


 
  • ۳۶. «آن‌قدر که حرف‌های ناگفته دارم، یک عمر دیگر اگر باشی باز کم است.»


 
عقب
بالا پایین