در حال ویرایش مجموعه اشعار شب‌های بی‌اجابت|نقره

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع NOGHRE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

NOGHRE

مدیر آزمایشی تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
منتقد ادبی
ناظر ارشد آثار
نویسنده نوقلـم
فرشته زمینی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,000
پسندها
پسندها
5,260
امتیازها
امتیازها
388
سکه
2,549
img_b6271ee1_1776935720.jpg


نام اثر: شب‌های بی‌اجابت

شاعر: نقره

ژانر: تراژدی، عرفانی

سبک: غزل

نوع ادبیات: غنایی



مقدمه:



به خلوتگهِ شب دلم با تو گفت
حدیثی که جان پیش از این می‌نهفت

سجودم سراسر تمنای توست
دو چشمم گواهِ تولی توست

سکوت است و من خسته از ادّعا
شنو قصه‌ام را زِ نای دعا




 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

•● به نام خالق واژه‌ها ●•


do.php


پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.

قوانین جامع تالار شعر




پس از گذشت ۱۰ الی ۱۵ پست از مجموعه شعر خود، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد بدهید. توجه داشته باشید که مجموعه اشعار تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.

درخواست نقد مجموعه اشعار



پس از 15 پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.

درخواست تگ برای اشعار

پس از دریافت تگ اثر می‌توانید درخواست جلد بدهید.

درخواست جلد برای مجموعه شعر

اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..
درخواست انتقال و بازگردانی مجموعه شعر

همچنین پس از ارسال تعداد حد نصاب پست پایان مجموعه شعر خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود... .
اعلام اتمام مجموعه شعر



|مدیریت تالار شعــ
📜
ــــرکده|
 
غزل ۱

شامگاه فُرقَتت ای دوست باز آید به دل
یاد تو آتش‌فشان سوزهایم شعله‌زَن


مژگان خسته ز اشکم خون‌فشان شد در غمت
چون گلی جان‌باخته در باد یارت بی‌سخن


شوریده‌ جانم در رهت در کوی آرزو نشست
با نفس‌های شکسته آینه‌دار درد من


امشب از گردش فروخفته‌ست چرخ حادثه
بغض من هم‌ صحبت خاموش اسرار کهن


آن در مشکوة وصل از لطف تو نگشود راه
باز دل مفتون زلفت شد و واماند ز تو من
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزل ۲


سحر گفتم به درگاهی که جانم قبله‌گاه آمد
که بی‌تو اختر اقبال در دشت بلا واه آمد

تمنا از شب ظلمت مسیح نور کردم لیک
بگفتا در هجوم کثرتت خاموشی‌ات راه آمد

اگرچه قامتِ جانم ز بار معصیت خم‌ شد
ولی آن لطفِ پنهانی به یاری گنهگاه آمد

چو از سقفِ سپهر پیر قفل خامُشی افتد
نسیمِ نامِ پاکت بر دل مسکینم آه آمد

بگفتم ای که دوری از من و در من تپانی هم
کشد بی‌عقلی ما را به جایی کآنجا اله آمد
 
آخرین ویرایش:






غزل ۳

تو ای ستون بلند غریبی دل من
شمیم محرم اشکم به آغوش محفل من

درت زدم به سرانگشت استغاثه و باز
سکوت تو شده سنگی بر آب حاصل من

ستاره دیده‌ی بیدار چرخ پیر شد آه
گریست بر گره کور و لکنت گل من

سحر نیامد و بر لب مُهر ابد زد و رفت
سیاه ماند ز یلدای غم سلاسل من

قفس به استخوان برسید و دری به نخی
گشوده نیست در این افلاک باطلِ من
 
آخرین ویرایش:

غزل ۴

شام هر شب دل من محو و حیران تو بود
آه چون دود سیه بر در ایوان تو بود


چشم من جوی زلال آمد و بر خاک چکید
ابر آن دم که شکست از پی باران تو بود


گفتم: ای محرمِ اسرار نهان بر دل من
نظری کن که جهان غرق غم هجران تو بود


شب گذشت و نسیمِ سحری بر من نخورد
آتشی در دل من شعلهٔ سوزان تو بود

تا سحر شوق تو در سینه‌ی من خیمه زد و
صبح آمد که برآشفت دلم گویی نشان تو بود​
 
آخرین ویرایش:
غزل ۵

گله کردم ز دل بی‌صبر بی‌طاقت ز هر چیز
که چون طوفان بیاید نیست ما را راه گریز

تمناهای دیرینم چو موجی بر سرم بشکست
خیالم در غبار شک شد از آیینهٔ درآویز

نفس در سینه‌ام تنگ است و دل بی‌راهه می‌پیمود
که این بار گنه بر من نمانده راه پرهیز

شب بی‌روشنی شمعی ز شوقت خواستم بر دل
ولی افتاد آن شمع از نسیم سرد پاییز

کویرِ سجده‌ام خشکی به جانم خار می‌ریزد
نمانده جز تب آهی نه راهی مانده نه تمهیز




 
آخرین ویرایش:
غزل ۶


ای خالق دل من بنگر دلم به نور
بی‌تو به شام غم شده‌ام خسته و غم‌گسور


راهی نمانده بر من و یاری نمانده هم
تنها تویی که می‌رسی از هر غمی به دور


دل گر به گرد خاکِ هوس آلوده شد
باز آستان توست پناهی به صد حضور


بی‌تو زمانه تیره و جان بی‌امان شکسته
تو قبلهٔ امیدی و شوق دل از تو پرشور


هر شب به اشکِ خویش تو را زیر لب خواندم
اما صدا فرو شد و دل مانده رنجور


گر رحمتی کنی ز غم شب رَهَم دهی
ای داور نهان تویی رحم بی‌حد غفور​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

غزل ۷
چه رفت ای مونس دیرین دل بگو به جان
ز رنج می‌سوزم فتنه از که شد عیان؟

چون موج خون اشکم به دشتِ دل فروغلتید
کز دست شد امیدِ من با بادِ بی‌امان

در باغ عالم جز خزان بر شاخه‌ها ننشست
کز نور مهر تو نبستم دیده بر جهان


من در شبستان غمت بی‌بال و بی‌پناه
ای عشق مگذارم رها در گرد ناگهان


ای آفرینش‌بخشِ این اشک فرو‌چکیده‌ام
کی رسد آوای دل بر گوش تو جانان؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:


غزل ۸

در آتشی که ز تو برخاست سرگردان شده‌ام
درین سحرگه خاموش پریشان شده‌ام

نای تپنده نماند از تبِ دیدار توام
کز هوس نفس گرم تو بی‌جان شده‌ام

رفت عمر و ز من افسانه‌ای آخر برجاست
من حکایت‌زده‌ای در دل پنهان شده‌ام

نام تو چون نم شبگیر نشسته‌ست به دل
ورنه از نقش همه آرزو عریان شده‌ام

ای که در خلوتِ دیرینه مرا پروردی
باز در شوق تماشای تو حیران شده‌ام​
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین