دلنوشته وهم همدم | قلم atusa

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
***
خانه در خیال من پر شد از خنده‌ی سه نفره؛ کیارش، من و کوچکم.
هر گوشهٔ اتاق، رنگ امید گرفت و روزها روشن شدند.
ترس‌ها در سایهٔ این تصویر کم‌رنگ شدند.
شوق حتی در سکوت شب، بال‌هایش را باز کرد و روح مرا نوازش داد و من میان این رویا، حس می‌کردم زندگی دوباره معنا یافته است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
دل پر از شادی بود، اما رگه‌هایی از ترس نیز در ذهنم می‌گذشت.
هر لبخند با لرزشی خفیف همراه بود؛ شادی و نگرانی دست در دست هم می‌رفتند.
می‌پرسیدم چگونه می‌توان این هدیه را در غیاب او نگه داشت؟
هر نفس آینده را حس می‌کرد؛ نوری مه‌آلود، شفاف و مبهم و با تمام دوگانگی، قلبم باز هم به امید می‌تپید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
جهان ناگهان ساکت شد، مثل لحظه‌ای که باران پیش از افتادن، در هوا مکث می‌کند.
صداهایی دور نامش را می‌بردند، اما گوشم دیگر نمی‌فهمید.
دست‌هایم لرزید و زمین زیر پایم از معنا خالی شد.
نامه‌ای تا نیمه باز مانده بود و در میان خطوطش، «باز نمی‌گردد» آرام تکرار می‌شد و من فهمیدم، صدای زندگی‌ام خاموش شده، بی‌آنکه وداعی کرده باشیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
در ذهنم هنوز راه می‌رفت؛ میان نور و سایه، میان خنده و رفتن.
هر بار که چشم می‌بندم، لبخندش در روشنای خیال جان می‌گیرد، اما سایه‌ای باریک از نبودنش روی همه‌چیز کشیده شده.
زمان صورتش را می‌شوید، اما صدا هنوز در گوشم می‌پیچد.
میان گذشته و حال تنها چیزی که مانده، انعکاس اوست بر دیوارهای دلم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
با او حرف می‌زنم، همان‌گونه که با باد نیمه‌شب حرف می‌زنند.
می‌گویم چرا نماندی، چرا من را با نیمه‌تمامی خودت جا گذاشتی؟
باد پاسخی نمی‌دهد فقط پرده را می‌لرزاند، انگار آه می‌کشد.
می‌خندم و می‌گویم می‌دانم، گناه از سرنوشت بود نه از تو و بعد سکوت خانه، پاسخی می‌شود به تمام سوال‌هایم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
شب طولانی‌تر از همیشه است؛ ساعتی که نمی‌گذرد، نوری که نمی‌تابد.
اشک‌هایم بی‌صدا روی بالش می‌چکند، مثل حرف‌هایی که به مقصد نرسیدند.
سایه‌اش هنوز بر دیوار است انگار زمان، دلش نیامده پاکش کند.
در تاریکی دست‌هایم را به هوا می‌گیرم، شاید لمسش کنم میان خیال، اما تنها نسیمی می‌آید، سرد و آشنا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
در همان کوچه قدم زدم، جایی که روزی صدای خنده‌اش پیچیده بود.
سنگفرش‌ها هنوز رد کفش‌هایش را به خاطر دارند.
باد، بوی خاطرات را می‌آورد و می‌برد، مثل نغمه‌ای بی‌پایان.
در هر پنجره، انعکاس او را می‌دیدم که لبخند می‌زد و فهمیدم، شهر هنوز به یاد او نفس می‌کشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
کاغذهایش هنوز روی میز است با دست‌خطی که بوی بودن می‌دهد.
هر خطش تپش قلبی‌ست که خاموش شده، اما هنوز گرم است.
انگشت‌هایم رد جوهر را لمس می‌کنند، انگار خودش را نوازش می‌کنم.
چشم‌هایم کلمات را می‌خوانند، اما دلم میان خطوط گم می‌شود.
نامه‌ها هنوز می‌نویسند، بی‌آنکه نویسنده‌ای مانده باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
دستم را روی شکمم گذاشتم و حس کردم آرام می‌جنبَد، شبیه نجوا.
گفتم، پدرت هنوز همین‌جاست، در تو، در نفسِ من.
هر تپش، شبیه جواب بی‌کلام او بود.
حس کردم میان این کوچکِ نازنین، صدای کیارش ادامه دارد و دنیا با همه تلخی‌اش، هنوز بوی او را می‌دهد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
گاهی بی‌هوا می‌خندم، به خاطره‌ای که دیگر صاحب ندارد و لحظه‌ای بعد اشک، همان لبخند را خاموش می‌کند.
میان خنده و گریه عشق هنوز زنده است، بی‌بدن، بی‌زمان.
فقدانش مثل زخمی‌ست که نمی‌سوزد، فقط می‌تپد و من آموخته‌ام، عشق می‌تواند بماند، حتی وقتی زندگی رفته است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین