دلنوشته وهم همدم | قلم atusa

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
***
زمان گذشت، اما نبودش مثل برگ خشک هرروز زیر پایم صدا می‌دهد.
یاد گرفتم که غم را نباید دور ریخت؛ باید با آن چای دم کرد، باید کنارش نفس کشید.
در آینه دیگر به‌دنبال سایه‌اش نمی‌گردم، چون حالا در چشم‌هایم خانه کرده است.
عشقش نه خاطره، که تپش آرامی‌ست در عمقِ
جانم.
فهمیدم بعضی نبودن‌ها شکل دیگری از ماندن‌اند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
شب‌ها برایش لالایی می‌خوانم، از مردی می‌گویم که بوی آسمان می‌داد.
هر تپش کوچکش ادامه‌ی صدای اوست؛ بی‌کلام و بی‌فاصله.
می‌گویم پدرت رفت، اما جا نماند و در رگ‌های ما جاری‌ست.
زندگی هر چقدر هم سخت، هنوز در دست‌های کوچک تو معنا دارد و من می‌دانم عشق، حتی از مرگ هم عبور می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
(جایی میان نبودن و ماندن)

باد، آرام از لای پرده می‌گذرد و بوی خاک باران‌خورده را به اتاق می‌آورد.
روی میز قاب عکسش هنوز لبخند می‌زند؛ لبخندی که زمان نتوانست محوش کند.
نور غروب مثل دستی گرم، بر شانه‌ام می‌نشیند و من دیگر نمی‌گریم.
صدای خنده‌ای دور در دل باد می‌پیچد؛ شبیه اوست، شبیه زندگی.
در دلِ این سکوت، زمزمه می‌کنم:
«برو آرام، کیارش... من مانده‌ام تا عشق‌مان نفس بکشد.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین