ایرادی نداره که به دیگران کمک کنیم یا از اون‌ها مراقبت کنیم، اما اگه قسمتِ زیادی از ارتباطمون با آدم‌های مهمِ زندگی‌مون رو مراقبت کردن یا کمک کردن در بر می‌گیره، شاید جایی باشه که فکر کنیم: چی باعث می‌شه انقدر از دیگران مراقبت کنیم؟‌ مراقبت کردن افراطی از دیگران و تلاش برای نجات دادن اون‌ها می‌تونه ناشی از آسیب‌های کودکی باشه و ممکنه زندگی ما رو بسیار تحت‌تاثیر قرار بده.🍃‌
 
ایرادی نداره که گاهی فکر می‌کنیم داریم عشق می‌ورزیم، اما در واقع داریم زخم‌های حل‌نشده‌ی خودمون رو با دیگران زندگی می‌کنیم.
مراقبت کردن می‌تونه پنهان‌شده‌ی یه نیاز قدیمی باشه: نیاز به دیده شدن، نیاز به کنترل، یا ترس از رهاشدن. وقتی این رو نفهمیم، مدام وارد رابطه‌هایی می‌شیم که نقش “والدِ دیگری” رو بازی می‌کنیم، نه “هم‌سفرِ خودش”.
 
همیشه قوی بودن، همیشه در دسترس بودن، همیشه بخشیدن بدون دریافت... نشونه‌ی مهربونی نیست؛ گاهی نشونه‌ی اینه که یاد نگرفتیم خودمون رو هم دوست داشته باشیم. کودکی که فقط در ازای مفید بودن تشویق شده، در بزرگسالی از خودش انتظار معجزه داره. اما تو نمیتونی از خالی ببخشی. کسی که هرگز یاد نمی‌گیرد «نه» بگوید، در واقع به خودش «نه» گفته.
 
اگه توی کودکی یاد گرفتیم که فقط وقتی دوست‌داشتنی‌ایم که مفید باشیم، بزرگ‌ترها تعجب نمی‌کنیم که چرا از خستگی مفرط هم دست از مراقبت برنمی‌داریم.
اون صدایی که می‌گوید «اگه کمک نکنی، بی‌ارزشی» ریشه در روزهایی داره که عشق مشروط بوده. به همین‌دلیله که حتی وقتی دیگران از ما سوءاستفاده می‌کنند، احساس گناه می‌کنیم اگر حد بگذاریم.
 
نجات دادن دیگران به قیمت نابودی خودمون، قهرمانی نیست؛ تکرار یه زخم کهنه است. آسیب کودکی به ما یاد داده که آرامش در گرو فداکاری‌ست. اما واقعیت این است: اگه همیشه در حال نجات دیگرانی، هیچ‌کس نیست که تو رو نجات بده. نه به این دلیل که دیگران بد هستند، به این دلیل که تو هرگز به خودت اجازه ندادی روی زمین بایستی.
 
شاید وقتش رسیده که از خودمون بپرسیم: دارم از کی فرار می‌کنم وقتی دارم از همه مراقبت می‌کنم؟ مراقبت افراطی گاهی بهترین پنهان‌گاه برای عدم مواجهه با زخم خودمونه. تا وقتی مشغول حلِ مشکلات دیگرانیم، لازم نیست به این فکر کنیم که چرا هنوز با خشم، ترس یا احساس پوچی خودمان کنار نیامده‌ایم.
 
عقب
بالا پایین