| پارت ششم- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ |
›خیلی وابستهاش کردی!
آخرین اتوبوس شب بود.
همه منتظر بودند تا اتوبوس حرکت کند و در همان میان چند زن سوار شدند که یکی از بچههایشان عربده میزد و بیقراری میکرد و میخواست از اتوبوس پیاده شود.
همه با تعجب به آنها نگاه میکردند.
حتی به مادرش زنگ زدند تا با او صحبت کند، اما بچه بیشتر به لهیب افتاد و ناراحتی کرد.
زنی که کنارم نشسته بود مدام غر میزد. گاهی از معده درد و بیحوصلگیاش میگفت و گاهی از مادر آن بچه غیبت میکرد.
عاقبت یکی از مردها صدایش را به اعتراض بلند کرد. یکی از زنهایی که شاید مادر بزرگ بچه بود گفت که بچه با مادرش نرفته و حالا که مادرش به خانه رفته. دارد بیقراری میکند.
زنی که کنارم نشسته بود گفت:« خب خیلی وابستهاش کردی خانم!»
همهمهای بر پا بود و هر کس برای خودش نسخهای میپیچید؛ اما در آن میان نگاهم به چهره پسربچه افتاد، نیمسیر هم وزنش نبود. دلم برایش کباب شد، انگار ذهنش را میخواندم. درماندگیاش را حس میکردم. چیزی در درونش شعله میکشید: «چرا با مامان لج کردم؟» و دوباره بیشتر از قبل گریه میکرد.
قدرت پیاده شدن را نداشت و نمیتوانست موقعیت را درک کند. آدمهای اطرافش با خشم و نارضایتی به او مینگریستند. سر بلند میکرد یکی به او میگفت:« چرا گریه میکنی؟! مامانت خونهست باید برین خونه تا ببینیش.»
چطور با این قد و هیکل و این سن، تصمیم گرفته بود که به خانه نرود؟ و مادرش هم از این تصمیم استقبال کرده بود؟
یادم آمد وقتی که کوچک بودم هیچ حق اعتراضی نداشتم و حتی گاهی بعد از مخالفت با مادر و پدرم، میفهمیدم که لجکردنِ من با آن موقعیتها تفاوت اساسی دارد.
بگذریم. درواقع این را میخواستم در جواب زن کناریم بگویم: پسربچه یک انتخاب کرده بود و حالا هم داشت پای عواقبش شیون میکرد.
مادرش اگه قصد وابسته کردنش را داشت، هیچ وقت اجازه نمیداد بچه با مادربزرگش برود. ولو اینکه شیون و زاری سر دهد.