دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات سکوت اجباری malihe ]

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,184
پسندها
پسندها
19,409
امتیازها
امتیازها
763
سکه
32,632
به نام یزدان پاک

320



ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @malihemalihe عضو تأیید شده است. می‌باشد؛ از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.


°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
پارت اول- ۸فروردین ۱۴۰۵

›اول یک جوالدوز به خودت بزن، بعد یک سوزن به دیگران!

شب آخر ماه‌رمضان بود و خالۀ بزرگمان همه را افطاری دعوت کرده بود. به حساب خودش با یک تیر چند نشان زده بود. که هم عیددیدنی باشد و هم با ماه‌رمضان خداحافظی‌ای کرده باشند. این‌طوری دیگر لازم نبود برای دید و بازدید هرروز یکی درب خانه‌شان قشون بکشد، البته این آخریه در گفت‌وگویی غیررسمی و خصوصی گفته شده بود که کسی به تریش‌وقبایش بر نخورد.
خلاصه آن شب از ریز تا درشت‌شان در مهمانی‌اش حضور داشتند؛ به‌جز شخص شخیص بنده!
وقتی خاله‌ی‌مان بحثش را پیش کشید، اولش لبخندی هم‌چین‌وهم‌چنان نثارش کردیم و وقتی پاپیچ‌مان شد که:« فولانی(من و میگه) چرا آن‌شب نیامدی خاله‌جان(خودش و میگه)!» آنگاه از در نصیحت درآمد که:« اگر توی جمع‌ها حاضر نشوی همه فکر می‌کنن اضطراب اجتماعی داری؛ این‌طوری هر روز منزوی‌تر می‌شوی.»
و من به دفاع از خود در محکمه‌ی پسند خاله‌باجی‌ها برآمدم که:« خاله‌جان(با لحن خودش)، من در جمع بیگانه راحت‌ترم تا فامیل، من منزوی نیستم!»
خداروشکر بحث در همین‌جا خاتمه یافت و چیزی کش نیامد تا بخواهم توضیحات بیشتری به او بدهم.(اصولا با وی کسی بحث ننماید. چراکه کم می‌آورد.) smilies
به رسم وبلاگ سکوت‌اجباری برای شما دلیلش را شرح ماوقع خواهم داد؛ چون تا وقتی کسی مرا نمی‌شناسد نه از بالا به من می‌نگرد و نه نقص فاحشی در من و خصوصاً اخلاقم می‌یابد. غریبه‌ها هم‌چنین روی پنهانی از خودشان نشان نمی‌دهند، روراست هستند و چون می‌دانند من به آن‌ها هرگز آسیبی نمی‌زنم، از بودن در کنارم احساس امنیت و آرامش می‌کنند.
همان‌طور که در تیتر به عرضتان رساندم:( اول یک جوالدوز به خودت بزن، بعد یک سوزن به دیگران!) شاید از نظر آن‌ها من یک تینیجر ساده باشم که در جمع‌ها خاطرات کودکی و شیرین‌زبانی‌هایم را تعریف کنند و لبخند رضایت بزنند و در سایه‌اش هم سوتی‌هایم را بگویند و بلند بخندند. اما از دید من آن‌ها آدم‌هایی هستند که چندین‌بار به من ضربه زدند و متأسفانه دیگر هیچ اعتمادی در میان ما وجود ندارد.

شنبه - حوالی ۷ صبح

ملیحه حمیدی
 
آخرین ویرایش:
پارت دوم- ۹ فروردین ۱۴۰۵

›کافی بود بگویید، اشکالی ندارد!

ظرف شیشه‌ای نمک‌دان از دستم، افتاد و شکست. هرکس به زعم خودش چیزی گفت؛ یکی پرسید:« چی بود؛ شکست؟!» آن یکی گفت:« وقتی کار خانه نمی‌کنید، همین می‌شود. یکم کار یاد بگیرید که فردا روز، توی خانه‌ی شوهر آبرومان را نبرید.» و سرش را برمی‌گرداند و بی‌خیال از این که اظهارِ نظریات‌ش چقدر می‌تواند نفرت‌انگیز باشد؛ خودش را مشغول بازی با صفحۀ پُر نور گوشی‌اش می‌کند. دیگری انگشتش را میان نمک‌ها فرو می‌برد و آن‌ها را جابجا می‌کند و با حسرت می‌گوید:« همه‌شان خُرده شیشه دارد، باید بریزیمشان دور… .»
و من می‌مانم و خودِ سرزنش‌گری که سال‌هاست برای کوچک‌ترین چیز‌های بیهوده، بی‌صدا فریاد می‌زند و سبب می‌شود، لب از سکوتی‌اجباری بر ندارم.

یک‌شنبه - ۹ صبح

ملیحه حمیدی
 
آخرین ویرایش:
پارت سوم- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵

›طوطی‌ها هم تربیت لازم دارن!

در آشپزخانه مشغول خوردن ناهاری بودم که از شام شب قبل مانده بود؛ ماکارونی که مایه آن مزه سوختگی می‌داد و آن‌قدر طرفدار نداشت که بتوانیم به این راحتی‌ها از شرش خلاص شویم. قوطی سُس را با دو دست فشار دادم، نیمی از آن را رویش خالی کردم؛ با نارضایتی چنگال را درون رشته‌های بلند ماکارونی فرو بردم و با بی‌میلی در دهانم گذاشتم. طعم سوختگی هم‌چنان غالب بود.
روی شانه‌ام دو طوطی سرلاکی که خودم بزرگ‌شان کرده بودم؛ درحال بازی و آویزان شدن از یقه‌ام بودند. پوزخندی زدم و با خودم گفتم:« خیال می‌کنند طعمش چنگی به دل می‌زند.» او وارد آشپزخانه شد و طوطی‌ها با صدای خود سلام دادند. سرم را بلند نکردم که با طعنه گفت:« این طوطی‌ها، سلام یاد گرفتن و… .» سرم را که بالا آوردم، حرفش را قطع کرد و سری تکان داد و به سمت قابلمه رفت تا از آن برای خودش بکشد.
نفس عمیقی کشیدم تا در جوابش نگویم:« طوطی‌ها را من تربیت کردم و مرا شما!»
کف‌گیر را پر کرد و در نیمه‌ی راه آن را رها کرد و با عصبانیت بشقاب را روی میز کوبید و از آشپزخانه خارج شد. و من به این فکر می‌کنم که عصبانیت، طعنه و تیکه‌پرانی‌شان همیشه جوابی داشتند مشابه و در خور که من هر دفعه با سکوتم از آن گذشتم!

سه‌شنبه
۱۵:۳۰

ملیحه حمیدی
 
آخرین ویرایش:
پارت سوم- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵

›انجمن دیگر محفلی ادبی نیست!

وقتی به انجمن آمدم، همه مجرد بودن و اهل ریاضت و محافل درویشی.
رمان‌ها حرفی برای گفتن داشتن و در نمایه‌ها جمعی دوستانه برقرار بود.
اما حالا تاپیک‌ها از (خودشناسی و نقد اجتماعی) رسیده به مشاوره‌ی پیش‌ از ازدواج، پس‌ از ازدواج، بارداری، کلاس‌های آشپزی، نحوه‌ی برخورد با خانواده‌ی شوهر و چند تایی هم اعتراض به جنس مخالف که هر روز با یک شکل جدید سروکلّه‌شان پیدا می‌شود. bathtub_7njw
رسماً ارتقاء پیدا کرده‌ایم به نسخه‌ی کوتاه‌شدۀ نی‌نی‌سایت. فقط ماما و سونوگرافیست کم داریم که به‌حمدالله فکر می‌کنم تا آخر ماه آن هم اضافه بشود.

📌به چندتایی ماما در جهت دلگرمی و کمک به امور مادران انجمن نیازمندیم!

همه هم یکی‌یک‌دانه «مرغ عشق» دارن؛ اسم و عکس سِت می‌کنند و توی نمایه‌ی هم حرف‌های عشقولانه می‌زنند. در امضا هم می‌نویسند متعهد به فولانی تا ابد... .
آن زمان ـ یعنی نسخه‌ی قبلی انجمن ـ برایمان زشت بود بگوییم دوست پسر/دختر داریم؛ فقط زیرلفظی اشاره میشد که کسی پا پیش نگذارد. اصلا نصفی از بچه‌های انجمن، بعد از آن که غیبت‌شان طولانی میشد. جویای احوالشان می‌شدیم و دوستان نزدیکشان خبر می‌دادند که فولانی عروس/ داماد شده.
حالا تعداد شکایات و بن‌شده‌ها، به یک روز در میان رسیده؛ چون عده‌ای برای اینکه از قافله جا نمانند، درصدد مخ‌زنی برآمده‌اند و…
البته اعتراضی نمی‌کنم ها! فقط بعد از چند ماه نبودن، هنوز به نسخه‌ی قبلی انجمن عادت دارم.

کلاً زیرو رو شده. smilies

ملیحه حمیدی
 
آخرین ویرایش:
پارت چهارم- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

چطوری سنگ‌صبور؟

هر وقت به یاد آن روز می‌افتم که با یک اسکرین‌شاتِ اتفاقی، فهمیدی به اسم «سنگ‌صبور» ذخیره‌ات کردم؛ لبخند تلخی می‌آید و می‌نشیند گوشهٔ لبم.
اصلاً چطور شد که بینمان فاصله افتاد؟ نمی‌دانم چه شد که دیگر نتوانستم تو را ببخشم.
آره. تو عذرخواستی. گفتی یک فرصت دیگر بهت بدهم. ما واقعاً دوست‌های خوبی بودیم.
اما من دیگر نتوانستم مثل قبل به تو اعتماد کنم. راستش را بخواهی دیگر نتوانستم به هیچ‌کس دیگر اعتماد کنم. خودت هیچ‌وقت نفهمیدی برایم چی بودی. چقدر جای تو برایم همه‌چیز امن بود و همه‌شان را به دست‌های خودت خراب کردی.
پنج‌سال می‌گذرد و دیگر ندیدمت. قبلاً فکر می‌کردم از آن آدم‌هایی نیستی که تحمل نبودنش سخت باشد… اما حالا می‌دانم که بود. خیلی هم بود.
فکر می‌کنم ازدواج کردی، سرت گرم زندگی شده. چند بار خواستم ازت خبر بگیرم؛ ولی آخرین راه ارتباطی‌مان که یک شماره‌تلفن بود را هم با قصاوت قلبت عوض کردی.
و من هنوز هم نتوانستم تو را ببخشم، اما از ته دلم، امیدوارم توانسته باشی "سنگ‌صبور" خودت را پیدا کنی.
هنوز دوستت دارم رفیق!

ملیحه حمیدی
 
آخرین ویرایش:
پارت پنجم- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

›لحاف دوز

مدتی پیش برای مغازه‌مان مستأجر آمد. اتاق من بالای مغازه‌ست و تمام مکالمات و حرکاتشان به سمع و نظر بنده می‌رسد.
پیرمرد عجیبی‌ست. هنوز نیامده با کل محل صمیمی شده و سلام و احوال‌پرسی دارد. حال عجیبی هم دارد، یک‌بار آواز می‌خواند و باری دیگر خداراشکر می‌گوید.
روز اولی که آمد سوره حمدی خواند و کرکره را بالا داد. بعد هم شروع کرد به سروسامان دادن مغازه، حقیقتا دلم برایش می‌سوزد. مستأجر قبلی دمار از روزگار مغازه در آورده بود و حتی کرکره‌ها به قیژقیژ افتادن. داخلش را که نگویم. چرک‌اندود و نانظیف‌ست.
اما این مدت اشتیاق پیرمرد را که دیدم و صدای خدایا شکرت‌هایش به گوشم رسده است. دلم قنج می‌رود و هر لحظه برایش دعا می‌کنم که ای کاش کارش سکه شود.
چند روز پیش کله صبح با گرومپ و صدای آخ بلندی، از خواب پریدم.
رفته بود بالای نرده‌بام نمی‌دانم برای چه کاری، شاید هم به نیت روغن‌کاری کر‌کره رفته بود. طفلک خورده بود زمین، همسایه‌ها جمع شدن و بلندش کردند.
یک روز کامل بعد از آن، صدای بالا رفتن کرکره به گوشم نیامد. بقول خودش که - هر بار به همسایه‌ها و خبربگیرهای پشت گوشی از صفرتا صد جزئیاتش را تعریف می‌کند و از کبودی‌هایش می‌گوید - خدا واقعاً به او رحم کرده که سرش به گوشه جدول نخورده‌ است. اما باز هم این چیزی نبود که خوشحالی‌اش را زایل کند. امروز که آمده بود باورتان نمی‌شود شعر می‌خواند و می‌گفت:« خدا یار بی‌کسونه، خدا روزی رسونه.»
تا این که صدای مردی رهگذر به گوش رسید که می‌گفت:
«عه اینجا لحاف‌دوزی!»

پیرمرد جوابش را داد:
«بفرمایید درخدمتم.»
و مرد به او سفارش چند لحاف را داد. اولین مشتری‌اش بود.
لبخندی زدم، تا شب چندین بار کرکره را پایین کشید رفت و دوباره برگشت.
شاید هم نمی‌خواهد کارش زمین بماند. تجربه جالبی برایم بود.
دوست دارم همیشه حالش خوب باشد.



ملیحه حمیدی
 
آخرین ویرایش:
پارت ششم- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

›خیلی وابسته‌اش کردی!

آخرین اتوبوس شب بود.
همه منتظر بودند تا اتوبوس حرکت کند و در همان میان چند زن سوار شدند که یکی از بچه‌هایشان عربده می‌زد و بی‌قراری می‌کرد و می‌خواست از اتوبوس پیاده شود.
همه با تعجب به آنها نگاه می‌کردند.
حتی به مادرش زنگ زدند تا با او صحبت کند، اما بچه بیشتر به لهیب افتاد و ناراحتی کرد.
زنی که کنارم نشسته بود مدام غر می‌زد. گاهی از معده درد و بی‌حوصلگی‌اش می‌گفت و گاهی از مادر آن بچه غیبت می‌کرد.
عاقبت یکی از مرد‌ها صدایش را به اعتراض بلند کرد. یکی از زن‌هایی که شاید مادر بزرگ بچه بود گفت که بچه با مادرش نرفته و حالا که مادرش به خانه رفته. دارد بی‌قراری می‌کند.
زنی که کنارم نشسته بود گفت:« خب خیلی وابسته‌اش کردی خانم!»
همهمه‌ای بر پا بود و هر کس برای خودش نسخه‌ای می‌پیچید؛ اما در آن میان نگاهم به چهره پسربچه افتاد، نیم‌سیر هم وزنش نبود. دلم برایش کباب شد، انگار ذهنش را می‌خواندم. درماندگی‌اش را حس می‌کردم. چیزی در درونش شعله می‌کشید: «چرا با مامان لج کردم؟» و دوباره بیشتر از قبل گریه می‌کرد.
قدرت پیاده شدن را نداشت و نمی‌توانست موقعیت را درک کند. آدم‌های اطرافش با خشم و نارضایتی به او می‌نگریستند. سر بلند می‌کرد یکی به او می‌گفت:« چرا گریه می‌کنی؟! مامانت خونه‌ست باید برین خونه تا ببینیش.»
چطور با این قد و هیکل و این سن، تصمیم گرفته بود که به خانه نرود؟ و مادرش هم از این تصمیم استقبال کرده بود؟
یادم آمد وقتی که کوچک بودم هیچ حق اعتراضی نداشتم و حتی گاهی بعد از مخالفت با مادر و پدرم، می‌فهمیدم که لج‌کردنِ من با آن موقعیت‌ها تفاوت اساسی دارد.
بگذریم. درواقع این را می‌خواستم در جواب زن کناریم بگویم: پسربچه یک انتخاب کرده بود و حالا هم داشت پای عواقبش شیون می‌کرد.
مادرش اگه قصد وابسته کردنش را داشت، هیچ وقت اجازه نمی‌داد بچه با مادربزرگش برود. ولو اینکه شیون و زاری سر دهد.

ملیحه حمیدی
 
آخرین ویرایش:
پارت هفتم- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

›شما که دغدغه ندارید!

دبیر آموزشی گفت و گفت و گفت...
در نهایت، وقتی کلاس چند دقیقه‌ای وقت اضافه آورد، رو به جمع جوان‌ها کرد و گفت: «من نمی‌دانم چرا جوان‌های امروز، تا هر اتفاقی می‌افتد، می‌خواهند بمیرند؟»
از میان جمع، مردی با محاسن و موهای جوگندمی، با لباس‌هایی کرم‌رنگ و مرتب، دستش را بالا برد و گفت: «چون جوان‌های امروز دغدغه ندارند آقا...»
راستش را بخواهید، کسی جوابش را نداد. همه سکوت کردند؛ سکوتی اجباری.
درحالی‌که نگاه‌هایشان فریاد می‌زد و نفسشان برای حرف زدن بند آمده بود.
«ما دغدغه نداریم؟»
جوان‌های امروز ــ البته آن‌هایی که سرشان گرم کار و زندگی و درس است، نه چیز دیگر ــ اگر حرف بزنند، می‌گویند: «چقدر کفر می‌گویی!» «چرا این‌قدر ناشکری می‌کنی؟» «ای بابا، خسته نشدی این‌قدر غر زدی؟» «باز داری تنبلی می‌کنی!» «زمان ما دو وعده غذا هم به زور گیرمان می‌آمد...»
شاید مشکل این نیست که جوان‌های امروز دغدغه ندارند؛ شاید مشکل این است که دغدغه‌هایشان دیده نمی‌شود.
نسلی که مدام نگران آینده، کار، پول، امنیت، تنهایی و حتی امید داشتن است، بی‌دغدغه نیست. فقط یاد گرفته دردهایش را یا پنهان کند، یا جوری بیان کند که جدی گرفته نشود.
مقایسه کردن رنج نسل‌ها هم چیزی را حل نمی‌کند. گرسنگی دیروز، درد واقعی همان زمان بود؛ همان‌طور که فرسودگی روانی و فشار امروز، درد واقعی این نسل است.
شاید قبل از این‌که به جوان‌ها بگوییم «شما دغدغه ندارید»، بهتر باشد کمی بیشتر به چیزهایی که هر روز در سکوت تحمل می‌کنند نگاه کنیم.

ملیحه حمیدی
 
آخرین ویرایش:
پارت هشتم- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

›میان رویت و تردید!



شاید سیزده‌ساله بیشتر نبودم. آن موقع حیاط داشتیم. وسطش درخت گردوی پیری بود که گردوهایش دیگر مثل سابق بزرگ و نازک نبودند؛ هرسال یکی‌دو تا هم می‌سوختند و خراب می‌شدند.
خیلی به او رسیدیم تا سرپا بماند، اما نشد.
و او گفت: «دیگر عمرش را کرده. باید قطعش کنیم.» پاییز که می‌شد، برگ‌های بزرگ و سنگینش را پیش از مدرسه خودم جارو می‌زدم تا به خاطر بی‌خاصیت بودن، زمین نخورَد.(قطع نشود.) گاهی از جارو کشیدن دستم تاول می‌زد و درد می‌گرفت. اما ارزشش را داشت، چون دوستش داشتم. بغلش می‌کردم و برایش لالایی می‌خواندم.
زاغچهٔ بانمکی هم هر روز صبح می‌آمد و روی آن می‌نشست و صدای بزغاله درمی‌آورد. حتی یک‌بار خاله‌مان آمده بود و با شکایت از دستشوییِ انتهای حیاط گفته بود: «توی حیاطتان بزغاله آورده‌اید؟» و وقتی فهمید یک زاغچهٔ بازیگوش است، خندید و گفت: «اول دیدمش، ولی بعد به آن شک کردم!»
اما حالا نه آن درخت پیر را داریم، نه آن حیاط بزرگ را، و نه آن زاغچهٔ بازیگوش را که هر ساعت وقت و بی‌وقت صدای بزغاله درمی‌آورد.
و من با دیدن فرسودن آن درخت، رفتن آن زاغچه و نبودن آن حیاط و تلاشم برای بقایشان با همان شکوه و جلال سابقشان دریافتم که در زندگی وابستهٔ چیزی نباشم.
همیشه به چشم دیدم که جانم می‌رود. تردید داشتم که به بودنش دل ببندم یا رفتنش را تماشا کنم.
دنیا از ازل بر بی‌ثباتی بنا شده و قلب انسان با هر تکانی فرو می‌ریزد.
باید گوشه‌ای نشست و اندیشید که آیا آنچه می‌بیند، واقعاً واقعی است؟

ملیحه حمیدی
 
عقب
بالا پایین