خب عزیزم، از توضیحاتی که دادی مشخصه که برای شخصیتهات هدف داری و این موضوع رو مشخص کردی. این خیلی خوبه و باعث پیشرفتت میشه.
ببین گلم، من رمانت رو تا پارت ۲۰ که گذاشتی رو کاملا خوندم. شخصیتپردازیت ضعف زیادی نداره فقط جزئیه که میتونی حلش کنی.
تو میشه گفت هنوز به قسمتهای میانی تقریبا درحال رسیدنی پس میتونیم از الان شروع کنیم که شخصیت پردازیت به سطح بهتری برسه.
خب گلم، طبق خوندن رمانت من این چیزا رو فهمیدم
کژال که شخصیت اصلی شماست، یه نقطه قوت داره، که اون هم اینه که احساساتس واضح و قابل لمس هستن.
توی متنهایی که خوندم، غم از دست دادن مادرش و عصبانیتش از پدرش و سردرگمیش به خوبی منتقل شده.
شخصیت منفعل و ثابتی نیست و درگیری درونی داره
و سوال اصلیش اینه که مادرم کی بوده؟
اینا برای یک شخصیت اصلی مهمن.
اما چند نکته مهم وجود داره که باعث ضعف توی بحث شخصیت پردازی برای این شخصیت شده.
اونم اینه که رشد شخصیتش خیلی سریع اتفاق افتاده
یعنی اینطور که من خوندم طی مدت کوتاه، از دختر غمگین یهو به یکی تبدیل شد که میخواد با خان مبارزه کنه.
این تغییر خیلی سریع اتفاق افتاده
مثلاً این بخش که میخواد به مردم کمک کنه
«من اینجام… مطمئن باشید تنهاتون نمیذارم»
درحالی که هنوز داستان مادرش راو کامل نشنیده، اما توی همان لحظه نقش قهرمان رو پذیرفته.
حالا ما برای این که این موضوع رفع بشه باید چند مرحله به بخشهای رمان اضافه کنیم
شک
ترس
تردید
کشمکش درونی
اینا خیلی مهمن!
آیا میتونه مثل مادرش باشه؟
آیا میترسه مثل مادرش آسیب ببینه؟
آیا از خان میترسه؟
بدون این مراحل شخصیت قهرمان، ناگهانی و غیر قابل باور میشه.
ببین گلم، من رمانت رو تا پارت ۲۰ که گذاشتی رو کاملا خوندم. شخصیتپردازیت ضعف زیادی نداره فقط جزئیه که میتونی حلش کنی.
تو میشه گفت هنوز به قسمتهای میانی تقریبا درحال رسیدنی پس میتونیم از الان شروع کنیم که شخصیت پردازیت به سطح بهتری برسه.
خب گلم، طبق خوندن رمانت من این چیزا رو فهمیدم
کژال که شخصیت اصلی شماست، یه نقطه قوت داره، که اون هم اینه که احساساتس واضح و قابل لمس هستن.
توی متنهایی که خوندم، غم از دست دادن مادرش و عصبانیتش از پدرش و سردرگمیش به خوبی منتقل شده.
شخصیت منفعل و ثابتی نیست و درگیری درونی داره
و سوال اصلیش اینه که مادرم کی بوده؟
اینا برای یک شخصیت اصلی مهمن.
اما چند نکته مهم وجود داره که باعث ضعف توی بحث شخصیت پردازی برای این شخصیت شده.
اونم اینه که رشد شخصیتش خیلی سریع اتفاق افتاده
یعنی اینطور که من خوندم طی مدت کوتاه، از دختر غمگین یهو به یکی تبدیل شد که میخواد با خان مبارزه کنه.
این تغییر خیلی سریع اتفاق افتاده
مثلاً این بخش که میخواد به مردم کمک کنه
«من اینجام… مطمئن باشید تنهاتون نمیذارم»
درحالی که هنوز داستان مادرش راو کامل نشنیده، اما توی همان لحظه نقش قهرمان رو پذیرفته.
حالا ما برای این که این موضوع رفع بشه باید چند مرحله به بخشهای رمان اضافه کنیم
شک
ترس
تردید
کشمکش درونی
اینا خیلی مهمن!
آیا میتونه مثل مادرش باشه؟
آیا میترسه مثل مادرش آسیب ببینه؟
آیا از خان میترسه؟
بدون این مراحل شخصیت قهرمان، ناگهانی و غیر قابل باور میشه.