مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره رمان| NOGHRE

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
هوا، چون پتویی زمخت و سرد، تنم را در آغوش کشیده بود. سکوتِ سنگینِ روستا، چون خفگی، نفس‌هایم را در سینه حبس می‌کرد. قدم‌هایم سست و بی‌رمق، گویی بر لبه‌یِ پرتگاهی گام برمی‌داشتم؛ هر لحظه وسوسه‌یِ بازگشت، چون سمی آهسته در رگ‌هایم می‌دوید، اما نیرویی ناشناخته، چون زنجیری نامرئی، مرا به پیش می‌راند. نگاه‌ها، تهی از امید، شکسته، و غرق در سکوتی بودند که هیچ از معنایش نمی‌فهمیدم. چرا مرضیه خانم، با آن لب‌هایِ بسته‌اش، حتی کلمه‌ای نگفت؟ چرا فاطمه خانم، با آن سکوتِ پرمعنایش، لب فرو بست؟ چرا این‌همه تغییر ناگهانی؟
در نیمه‌راه، ایستادم. باید دلیلِ این سکوتِ ناگهانی را می‌دانستم؛ این تغییرِ چهره‌یِ مردمی را که گویی از هر کدامشان، انتظاری دیگر داشتم. چرخی زدم و مسیرِ خانه‌یِ دلربا را در پیش گرفتم. قلبم، چون پرنده‌ای وحشت‌زده، در سینه‌ام بال می‌زد. نمی‌دانستم این راه، درست است یا اشتباهی دیگر که به پایِ ناآگاهی‌ام نوشته خواهد شد. نمی‌دانستم با پیر چه خواهد گفت، یا اصلاً چیزی خواهد گفت یا نه.
خانه‌یِ کوچکِ دلربا، در دلِ تاریکیِ شب، چون شمعی لرزان، نورِ اندکی می‌پراکند. واردِ حیاط شدم. پله‌ها را یکی پس از دیگری، با قدم‌هایی لرزان، بالا رفتم. هر پله، گویی مرا به سویِ حقیقتی ناخوشایندتر سوق می‌داد. انگشتانم، از سرما و ترس، می‌لرزیدند. با تردید، به در کوبیدم.
در، نیمه‌باز شد. دلربا مقابلم ایستاد. چشمانش، چون کاسه‌یِ آبی پر از بغض، سرشار از حرف‌هایی بود که نمی‌دانستم قرار است گفته شوند یا در همان‌جا، در عمقِ نگاهش، بلعیده شوند.
«سلام.»
دلربا نگاهش را دزدید و کنار رفت. واردِ خانه شدم. نگاهم به دو مرد کنار هم سوق خورد. مردی جوان که به پشتی تکیه داده بود، و مردی مسن با ریش‌های سفید که تسبیح در دست، ذکر می‌گفت؛ گویا این تنها چیزی بود که او را آرام می‌کرد. بوی نفت و چوبِ سوخته در هوا پیچیده بود.
«سلام.»
پاسخِ سلام‌شان کوتاه‌تر و بی‌جان‌تر از قبل بود. در نزدیک‌ترین تشکچه‌ی رنگ‌رفته نشستم. به فاطمه خانم نگاه کردم، با لبخندی بی‌جان به من نگاه می‌کرد. دلربا به ستونِ چوبی تکیه داده بود و ناامیدی در آن رخنه کرده بود. لب‌هایم را تر کردم:
«اومدم… اومدم باهاتون صحبت کنم.»
مرد جوان که گویا چشمانم اشتباه دیده بود و جوان نبود، در جای خود تکانی خورد:
«صحبت‌هات این‌قدر مهم بودن که تو این تاریکی اومدی این‌جا؟»
هیچ سخنی میان ما رد و بدل نشد و تنها سقوط مهره‌های تسبیح پیرمرد بود که سکوت را می‌شکست. ابروهایم در هم گره خورد:
«بله، خیلی واجب بود. من چند تا سؤال از مرضیه خانم و فاطمه خانم دارم.»
مرد به آن دو نگاه کرد. مرضیه خانم، دامن چین‌دارِ رنگیِ خود را در دست گرفت و مرد، دوباره ادامه داد:
«خب، بگو.»
می‌دونی می‌تونی این کار رو هم بکنی.
«تا الان که خوبه این پارت جالبه»
اون قسمت اولیه که کژال سوال تو ذهنشه چند بار با خودش حرف بزنه اینطوری اثر پذیری بیشتر میشه
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: TWCA
می‌دونی می‌تونی این کار رو هم بکنی.
«تا الان که خوبه این پارت جالبه»
اون قسمت اولیه که کژال سوال تو ذهنشه چند بار با خودش حرف بزنه اینطوری اثر پذیری بیشتر میشه
سؤالاش رو تو پارت بعدی اضافه می‌کنم پس
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: NOGHRE
پارت بعدی رو فردا میزارم اطلاع میدم
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: NOGHRE
اینم بگم، چون زاویه دید از ذهن خودته سعی کن محدوده لحنت رو همش ادبی نزاری
چون این رمان هستش و برای ارتباط گیری خواننده با رمان، باید سعی کنی از جمله ساده ولی طوری که اثر پذیری خوبی داره استفاده کنی.
استعاره و تشبیه زیاد ممکنه خواننده حس کنه داره یک متن شاعرانه می‌خونه تا رمان، سعی کن بیش از حد لحنت رو سنگین نکنی UTeMl
 
اینم بگم، چون زاویه دید از ذهن خودته سعی کن محدوده لحنت رو همش ادبی نزاری
چون این رمان هستش و برای ارتباط گیری خواننده با رمان، باید سعی کنی از جمله ساده ولی طوری که اثر پذیری خوبی داره استفاده کنی.
استعاره و تشبیه زیاد ممکنه خواننده حس کنه داره یک متن شاعرانه می‌خونه تا رمان، سعی کن بیش از حد لحنت رو سنگین نکنی UTeMl
درسته
این کار رو اول کردم و به این حد ادبی نبود ولی پارت اول رو ناظر ویرایش کرد و گفت اگه میخوای ادبی بنویسی باید حتما کامل ادبی باشه و منم کلا ویرایش کردمش
 
درسته
این کار رو اول کردم و به این حد ادبی نبود ولی پارت اول رو ناظر ویرایش کرد و گفت اگه میخوای ادبی بنویسی باید حتما کامل ادبی باشه و منم کلا ویرایش کردمش
موفق باشی جانم
 
سلام خوبی


به چشم‌های مرد که همچون تکه‌های آتشِ خشم در تاریکی شب می‌درخشید، خیره شدم. در دل، هزار پرسش گره خورده بود؛ آیا قدمی که برمی‌داشتم راه رهایی بود یا آغاز سقوطی عمیق؟ نجات مردم در برابر ظلم، یا وانهادن همه‌چیز به پای آرامشی پوشالی؟ باید میان دو تیغ انتخاب می‌کردم؛ نجاتِ دیگران با بهای درد خودم، یا آرامشِ ظاهری همراه با زخمِ همیشگیِ وجدان.
سؤالم، همچون سنگی در گلو گیر کرده بود. نمی‌دانستم از کجا آغاز کنم. مزه‌ی تلخ اضطراب روی زبانم نشسته بود. نفس‌هایم کوتاه و دودل، و آن چشم‌های خشمگین همچون دو دیوار محکوم‌کننده، راه را بر من تنگ می‌کردند. بین پرسیدن یا سکوت، ماندن یا رفتن گیر افتاده بودم، اما از بازگشت دیگر خبری نبود. راه، پشت سرم بسته شده بود. نگاهم لرزید و به چهره‌ی درمانده‌ی مرضیه خانم افتاد. لب‌هایم آرام لرزیدند:
«اومدم… اومدم که بدونم چرا سکوت کردید؟ چ… چرا؟»
صدای مرد، چون پتکی سرد، میان حرفم فرود آمد:
«بذار من بهت بگم، دخترجون.»
به چهره‌اش خیره شدم. نور زرد و نحیف چراغ، صورتش را نیمه می‌بلعید. سایه‌ها روی گونه‌هایش می‌لغزیدند و خشم در چشم‌هایش موج می‌زد. انتظار، مثل خاری در سینه‌ام می‌خورد.
«ما نیازی به کمک تو نداریم… غریبه.»
غریبه، واژه مثل سنگی سرد بر شانه‌هایم افتاد. شاید حق داشتند. من در این خانه، در این ده، در این تاریخ گمشده، تنها یک نام ناآشنا بودم. اما آیا نمی‌دید که جانم را به خطر انداخته بودم؟
«حرف شما درسته… من غریبه‌ام. اما می‌خوام ظلم و ستم رو از بین ببرم.»
مرد، ناگهان از جا پرید. مشتِ چپش گره شد، رگ‌های گردنش برجسته، و گام‌هایش پر از خشمی مهارنشدنی. حرکاتش بوی خطر می‌داد. چشم در چشمش دوختم.
«تو هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی دخترجون! خان بهترین آدم تو این دهه.»
به سمت در قدم برداشت. قدم‌هایش، سنگین و بی‌رحم، صدای تندی بر چوب‌های کهنه انداخت. بی‌آنکه نگاهی به من بیندازد، دوباره غرید:
«برگرد. نمی‌خوام دیگه این‌جا ببینمت. اگه ببینم کاری کردی… خودم حلش می‌کنم.»
هوای خانه انگار سردتر شد. آیا واقعاً راضی بودند؟ از خانِ ظالم؟ یا زیر فشار ترس، زبانشان بریده بود؟ شاید حقیقت پشت پرده‌ای سنگین‌تر از ترس پنهان بود.
مرضیه خانم به آرامی نزدیک آمد، کنارم نشست. انگشتانش، لرزان و سرد، روی دستم نشستند.
«کژال… تو… تو خیلی چیزا رو نمی‌دونی.»
و راست می‌گفت؛ من هیچ‌چیز نمی‌دانستم. نه از مادرم، نه از خودم، نه از گذشته‌ای که مثل مه، همه‌جا را پوشانده بود. رازها، چون سنگ‌های سنگین، بر شانه‌هایم تلنبار می‌شدند.
بین گفتن و سکوت مردد بود. نفس عمیقی کشید. صدایش لرزید، گویی واژه‌ها از گلویش عبور نمی‌کردند. هوای خانه سنگین شده بود. بوی نفت که پیش‌تر در هوا بود، جای خود را به بوی نم و رطوبت داده بود؛ رطوبتی که از لابه‌لای ترک دیوار می‌خزید و تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد. لرزه‌ای بی‌اختیار بر تنم نشست.
لب‌هایم را آرام تر کردم:
«خب… بگید. می‌خوام بدونم، من… من باید بدونم. دلیل سکوت شما… دلیل اینکه چرا سکوت کردید؟»
 
خب این چطوره؟
 
سلام خوبی


به چشم‌های مرد که همچون تکه‌های آتشِ خشم در تاریکی شب می‌درخشید، خیره شدم. در دل، هزار پرسش گره خورده بود؛ آیا قدمی که برمی‌داشتم راه رهایی بود یا آغاز سقوطی عمیق؟ نجات مردم در برابر ظلم، یا وانهادن همه‌چیز به پای آرامشی پوشالی؟ باید میان دو تیغ انتخاب می‌کردم؛ نجاتِ دیگران با بهای درد خودم، یا آرامشِ ظاهری همراه با زخمِ همیشگیِ وجدان.
سؤالم، همچون سنگی در گلو گیر کرده بود. نمی‌دانستم از کجا آغاز کنم. مزه‌ی تلخ اضطراب روی زبانم نشسته بود. نفس‌هایم کوتاه و دودل، و آن چشم‌های خشمگین همچون دو دیوار محکوم‌کننده، راه را بر من تنگ می‌کردند. بین پرسیدن یا سکوت، ماندن یا رفتن گیر افتاده بودم، اما از بازگشت دیگر خبری نبود. راه، پشت سرم بسته شده بود. نگاهم لرزید و به چهره‌ی درمانده‌ی مرضیه خانم افتاد. لب‌هایم آرام لرزیدند:
«اومدم… اومدم که بدونم چرا سکوت کردید؟ چ… چرا؟»
صدای مرد، چون پتکی سرد، میان حرفم فرود آمد:
«بذار من بهت بگم، دخترجون.»
به چهره‌اش خیره شدم. نور زرد و نحیف چراغ، صورتش را نیمه می‌بلعید. سایه‌ها روی گونه‌هایش می‌لغزیدند و خشم در چشم‌هایش موج می‌زد. انتظار، مثل خاری در سینه‌ام می‌خورد.
«ما نیازی به کمک تو نداریم… غریبه.»
غریبه، واژه مثل سنگی سرد بر شانه‌هایم افتاد. شاید حق داشتند. من در این خانه، در این ده، در این تاریخ گمشده، تنها یک نام ناآشنا بودم. اما آیا نمی‌دید که جانم را به خطر انداخته بودم؟
«حرف شما درسته… من غریبه‌ام. اما می‌خوام ظلم و ستم رو از بین ببرم.»
مرد، ناگهان از جا پرید. مشتِ چپش گره شد، رگ‌های گردنش برجسته، و گام‌هایش پر از خشمی مهارنشدنی. حرکاتش بوی خطر می‌داد. چشم در چشمش دوختم.
«تو هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی دخترجون! خان بهترین آدم تو این دهه.»
به سمت در قدم برداشت. قدم‌هایش، سنگین و بی‌رحم، صدای تندی بر چوب‌های کهنه انداخت. بی‌آنکه نگاهی به من بیندازد، دوباره غرید:
«برگرد. نمی‌خوام دیگه این‌جا ببینمت. اگه ببینم کاری کردی… خودم حلش می‌کنم.»
هوای خانه انگار سردتر شد. آیا واقعاً راضی بودند؟ از خانِ ظالم؟ یا زیر فشار ترس، زبانشان بریده بود؟ شاید حقیقت پشت پرده‌ای سنگین‌تر از ترس پنهان بود.
مرضیه خانم به آرامی نزدیک آمد، کنارم نشست. انگشتانش، لرزان و سرد، روی دستم نشستند.
«کژال… تو… تو خیلی چیزا رو نمی‌دونی.»
و راست می‌گفت؛ من هیچ‌چیز نمی‌دانستم. نه از مادرم، نه از خودم، نه از گذشته‌ای که مثل مه، همه‌جا را پوشانده بود. رازها، چون سنگ‌های سنگین، بر شانه‌هایم تلنبار می‌شدند.
بین گفتن و سکوت مردد بود. نفس عمیقی کشید. صدایش لرزید، گویی واژه‌ها از گلویش عبور نمی‌کردند. هوای خانه سنگین شده بود. بوی نفت که پیش‌تر در هوا بود، جای خود را به بوی نم و رطوبت داده بود؛ رطوبتی که از لابه‌لای ترک دیوار می‌خزید و تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد. لرزه‌ای بی‌اختیار بر تنم نشست.
لب‌هایم را آرام تر کردم:
«خب… بگید. می‌خوام بدونم، من… من باید بدونم. دلیل سکوت شما… دلیل اینکه چرا سکوت کردید؟»
لحن شخصیت‌ها مثل همدیگه‌س
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین