همگانی نگاه من

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع :)MAHAK
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
و سبز خواهی شد، با باریکه‌ای کوچک از نور…
اگر دل از سایه‌ها برداری،و باور کنی که حتی خاکِ خسته هم، روزی شکوفه خواهد داد🌱🫶
 
غرق در اعماق افکار مبهم خویش،بی‌نیاز از نجات.•·
 
ای کاش می‌شد زمان را در اوقاتی متوقف کرد؛
آنجا که دل آرام است و نگاه، بی‌نیازِ گفت.
تا ثانیه‌ها فراموش کنند که باید بگذرند
 
کاش درختی، تخته‌سنگی چیزی بودم که
نه دل می‌فهمید، نه دل می‌سوزاند…
نه چشم انتظاری می‌کشید، نه به کسی امید می‌بست.
ساده می‌ایستادم زیر آفتاب،
باران می‌آمد، می‌گذشت…
و من همچنان،
بودنِ بی‌دغدغه‌ام را ادامه می‌دادم
 
- ‹ فقط اشک میداند قیمتِ از چشم افتادن را،که هر قطره‌اش یادگاری‌ست
از دلی که هنوز باورِ ماندن دارد:)! ›

<•حَوآلـی شَـب•>
 
تو مرا جان و جهانی،
و من از ترسِ نبودت،
نه به جان دل می‌بندم،
نه به جهان دل‌خوشم🫶🤍
 
می‌توان در یک شب،
به اندازه‌ی یک عمر پیر شد.
وقتی خاطره‌ای، ناگهان تمام جوانیِ دل را می‌سوزاند
 
دوباره سبز میشَوم به احترام اشک‌ها، زخم‌ها و دردها؛)’>🌿
 
زمین می‌چرخد، عزیزِ من…
رنجِ امروزِ من، فردا شاید سهمِ تو باشد.
جهان در گردشِ خویش،
هیچ دردی را بی‌پاسخ نمی‌گذارد…
«اندکی صبر، تا عدالتِ زمان برسد»
 
یه ذهنُ و این همه فکر:)
کاش میتونستم ...
از ذهن خودم فرار کنم !🖤(:
 
عقب
بالا پایین