دلنوشته‌ی فرو زیست | اثر نقره

هر چه می‌کوشم از خاکی که نام تو در آن ریشه دوانده بگریزم، پاهایم سست‌تر می‌شود‌ و بی‌اجازهٔ تو از خاک برنمی‌کَنَد.
هرچه بجنگم، بی‌ثمر است چرا که همه راه‌ها دوباره به سوی تو بازمی‌گردد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
با همهٔ تاریکی،هنوز نورهای کوچکی هست که مانعم می‌شود فروبپاشم. خاطره‌هایی اندک و شفاف که هرگاه به آن‌ها می‌اندیشم، اندوه اندکی کنار می‌رود. همین جرعهٔ کوچک روشنی، نگاهم را از فرورفتن بازمی‌دارد. شاید جهان را روشن نکند اما مرا نگه می‌دارد.
آیا همین کافی نیست برای ادامه دادن؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
هر صبح جهان به کار خود مشغول می‌شود. مردم می‌خندند، خیابان‌ها جان می‌گیرند، خورشید بی‌دغدغه می‌تابد. همه‌چیز چنان است که گویی هیچ رخ نداده، مگر در دل من. غمی آرام و فرساینده هر روز گسترده‌تر می‌شود، بی‌آنکه دیده شود. حقیقت را پذیرفته‌ام، هرچند هنوز تلخ است.
روز من بدون تو آغاز نمی‌شود؛ فقط ادامه می‌یابد.
 
آخرین ویرایش:
کوهی از سرب بر سینه‌ام نهاده‌اند که راه نفس را بر من بسته است.
گویی در دهلیزی گم شده‌ام که علف‌هایش هر لحظه بلندتر می‌شوند. هرچه جلوتر می‌روم، غبار گسترده‌تر می‌شود و من در میانهٔ این ویرانی، تنها تماشاگر نابودی خویشم.
ای کاش رنج حدّی داشت و مرگ مرزی داشت تا من از این رنج به مرگ برسم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
میان من و تو اکنون دیواری است به ضخامت تمام سکوت‌های عالم. هرچه فریاد می‌زنم صدا در گلویم می‌شکند و چون انعکاسی به سوی خودم بازمی‌گردد. در جزیره‌ای متروک مانده‌ام و کشتی‌های نجات از دور می‌گذرند، بی‌آنکه استیصال مرا ببینند. ای کاش راهی بود تا این حصار نامرئی را بشکنم و دوباره در پناه تو مأوا گزینم، اما سکوت تو… سکوت تو حصاری‌ست که هیچ دستی آن را نمی‌گشاید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
گاهی با خود می‌گویم شاید ما هرگز یکدیگر را نداشته‌ایم؛ شاید تمام آن نزدیکی سرابی بوده که دل خسته‌ام بر بیابان واقعیت افکنده است.
هرچه می‌گذرد، مرز میان تو و خاطره‌ات مات‌تر می‌شود؛ انگار تقدیر آهسته و بی‌رحم دارد ردّ تو را از زندگی‌ام پاک می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
می‌ترسم روزی فرا برسد که نامت را بر زبان بیاورم و طعمش برایم غریب باشد.
فراق میان ما آن‌قدر فربه شده که نفس می‌گیرد و جسم‌ و جان را می‌فشارد.
این فاصله دیگر فاصله نیست؛ گویی پرتگاهی‌ست که هر روز عمیق‌تر می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
من در میانه‌ی این سقوط نمی‌دانم دردناک‌تر چیست.
از دست‌دادن تو؟ یا این‌که شاید هرگز حقیقتاً تو را نداشته‌ام؟
هرچه بیشتر فرو می‌روم، حقیقت مثل تکه‌سنگی در گلویم گیر می‌کند؛ این‌که تمام آنچه که «ما» می‌خواندم شاید تنها پژواک تمنای خودم بوده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
اگر بار دیگر نامت را بخوانم آیا پاسخی می‌آید؟
نه… این ندا نیز چون پیشینیانش در ورطه‌ی فاصله فرو می‌افتد و بی‌اثر محو می‌شود
و منِ گم در غمِ تو همچنان کورمال‌ کورمال دنبال تو می‌گردم؛ چرا که حقیقت نبودنت هم نتوانسته عادتِ بودنت را از جانم برگیرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امروز باز آمدم؛ با پایی لرزان و دلی که میان اشتیاق و واهمه معلق بود.
تمام ناگفته‌های این مدت را چون دانه‌های تسبیح بر تو شمردم، اما تو همچنان خاموش بودی و حتی نیم‌نگاهی به من نمی‌انداختی.
مگر همیشه گوش شنوای دردهایم نبودی؟ پس چرا امروز هر چه صدایت زدم پاسخم ندادی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین