روانشناسی ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍمی؟

از رجب‌علی خیاط ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍمی؟

گفت:
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟ‌ﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، ﺯﻧﺪگی ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ:

- دانستم ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ نمی‌خورد؛
ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ!
- دانستم ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ می‌بيند؛
ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!
- دانستم ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ نمی‌دهد؛
ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ!
- دانستم ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ؛
ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!
- دانستم ﮐﻪ نیکی ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ نمی‌شود؛
ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯ می‌گردد،
ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮبی ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!


+ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ 5 اصل ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ميكنم.
 

داستان آرامش از جنس «روزی را دیگری نمی‌خورد»​


پیرمردی در بازار کفاشی داشت. روزی مغازه‌اش آتش گرفت و همه چیز سوخت. مردم ریختند دورش که تسلیت بگویند. اما پیرمرد لبخند می‌زد و سیب زمینی کباب کرده روی آتش مانده را پوست می‌کند و می‌خورد.
یکی گفت: «مادرِ صبر! مغازه ات سوخت، چرا آرامی؟»
گفت: «من سی سال است روزی‌ام را از این مغازه می‌گیرم. حالا که سوخت، یا روزی‌ام را از جای دیگر می‌فرستد، یا نخواسته این روزی برای من باشد. آن که روزی‌ام را تا امروز رساند، بی‌مغازه هم می‌رساند. اگر غصه بخورم، هم مغازه رفته، هم آرامشم.»

► آرامش او از یقین بود، نه از بی‌خیالی!​
 

داستان حیا از جنس «خدا مرا می‌بیند»​


شبی در تاریکی، مردی کیسه گندم کسی را دزدید و برد به خانه مخفیانه. فردا صبح صدای گریه همسایه را شنید که می‌گفت: «گندم امسال مان را دزد بردند، بچه‌هایم گرسنه می‌مانند.»
دزد دلش شکست، اما خجالت کشید بگوید من بودم. شب بعد، بی‌آنکه کسی ببیند، کیسه را برگرداند و کنار در همسایه گذاشت و کاغذی نوشت:
«خجالت می‌کشم از خدایی که شب اول دیدم داشت، نکند شب دوم برگرداندنم را هم ببیند ولی باز هم حیا نکنم.»
آن شب را با گریه نخوابید. بعد از آن، دستش به مال هیچ کس دراز نشد. کسی نفهمید، ولی خودش می‌گفت: «ترک گناه برایم آسان شد چون فهمیدم همیشه دیده می‌شوم.»​
 
عقب
بالا پایین