حرف بزن
تلنبار کردن کلمات، شمارش معکوس یک بمب ساعتی است.
راستی، چرا حرف نمی‌زنی؟ چرا هی سکوت و سکوت تا انجماد زمستان تا لغزندگی راه‌ها و رابطه‌ها؟
وقتی حرف‌ها را توی دلت تلنبار می‌کنی، داری چاشنی بمبی را می‌سازی که زمان انفجارش دست توست.
 
حرف‌هایی که نمی‌توانی هضم‌شان کنی، نمی‌توانی بپذیری یا برایت آن‌قدر سنگین بوده‌اند که باید درباره‌شان حرف می‌زدی را پیش خودت نگه‌ندار چون زمان انفجار که برسد، تلفات شدیدتر از آن لحظه‌ای است که تصمیم گرفتی سکوت کنی.
 
آن سکوتِ دلپذیر، خاموشی مقدس، لب‌های بسته و چشم‌هایی سرشار از سخنان ناگفته، برای لحظه‌هایی است که نه فاصله‌ای هست و نه دره‌ای.
سکوتِ حاصل از آزردگی، نطفه‌ی اژدهایی را می‌بندد که اگر از سینه‌ات بیرونش نریزی هر روز بزرگ‌تر و ترسناک‌تر می‌شود و می‌دانی که برای اژدهاکشی باید چقدر قهرمان بود؟
 
در هر کلمه‌ای یک ساعت شنی هست که اگر وقتش سر برسد، فاسد می‌شود و کپک می‌زند.
کلمات دیرهنگام دیگر چه کاری ازشان برمی‌آید؟
ناامید از گفتن نباش، هر کلمه، چراغی را روشن می‌کند، آجری برمی‌دارد، حرف بزن، در این گفتگو، حقیقت ما نهفته است. حقیقت تو و حقیقت من.
 
  • حرف بزن.
    سکوتی که روی هم جمع می‌شود، کم‌کم شبیه دیواری می‌شود که بین دل‌ها قد می‌کشد.
    حرف‌ها اگر راهی برای بیرون آمدن نداشته باشند، در دل می‌مانند و سنگین می‌شوند؛ آن‌قدر که یک روز بی‌هشدار فرو می‌ریزند.
    گاهی یک جمله ساده می‌تواند جلوی فروپاشی خیلی چیزها را بگیرد؛ پس قبل از آن‌که فاصله‌ها عمیق شوند، قبل از آن‌که دل‌ها سرد شوند… فقط حرف بزن.
 
عقب
بالا پایین