.
کشیش؟ نه کشیش میخواهم چهکار؟ مگر پولتان زیادی کرده که میخواهید یک روبل هم خرج کشیش کنید؟ خدا بی کشیش هم باید گناهان مارا ببخشد. خودش میداند که من چقدر زجر کشیدهام! نبخشید هم نبخشید. چه کارش کنم!
.
در تاريكی راه پله غرغركنان پايين رفت؛ لعنت به اين سياهى! هيچى نمىبينم، يه قدم اشتباه بردارم گردنم خورد میشه... .
آلن از بالاى پلهها نظر داد؛ بابا،
چرا به جاى لعنت فرستادن به تاريكى يه چراغ روشن نمىكنى؟!