دفترچه خاطرات عزیزم.
شب عید که بود، با فامیل مافیا بازی میکردیم و همه شاکی از آن که همیشه من پدرخوانده بازی هستم اعتراض کردند. از بازی کنار کشیدم و به منظره بیرون از پنجره خیره شدم.
شب تاریک و دلگیری بود. سایهها طولانی و عمیق شده بودند و روشنایی ترسناکتر از همه چیز بود. نگاهم را از میان سایهها رد میکردم و به جایی انتهای شهر خیره میشدم، تهران.
چه شهر بزرگی! چه خانهها که خالی بودند و چه آدمها که دلتنگ بودند. چه کسانی که میخندیدند و چه کسانی که از ته دل غمگین بودند. هر کسی گوشهای از این شهر مشغول بود. هر کدامشان در حال جدال بودند. جدال با افکارِ خودشان. دریغ از زمانی که افکار پیروز میَشوند و به ناچار افسردهتر از قبل ادامه خواهی داد.
شب عید که بود، با فامیل مافیا بازی میکردیم و همه شاکی از آن که همیشه من پدرخوانده بازی هستم اعتراض کردند. از بازی کنار کشیدم و به منظره بیرون از پنجره خیره شدم.
شب تاریک و دلگیری بود. سایهها طولانی و عمیق شده بودند و روشنایی ترسناکتر از همه چیز بود. نگاهم را از میان سایهها رد میکردم و به جایی انتهای شهر خیره میشدم، تهران.
چه شهر بزرگی! چه خانهها که خالی بودند و چه آدمها که دلتنگ بودند. چه کسانی که میخندیدند و چه کسانی که از ته دل غمگین بودند. هر کسی گوشهای از این شهر مشغول بود. هر کدامشان در حال جدال بودند. جدال با افکارِ خودشان. دریغ از زمانی که افکار پیروز میَشوند و به ناچار افسردهتر از قبل ادامه خواهی داد.