دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات طوفان ]

دفترچه خاطرات عزیزم.
شب عید که بود، با فامیل مافیا بازی می‌کردیم و همه شاکی از آن که همیشه من پدرخوانده بازی هستم اعتراض کردند. از بازی کنار کشیدم و به منظره بیرون از پنجره خیره شدم.
شب تاریک و دلگیری بود. سایه‌ها طولانی و عمیق شده بودند و روشنایی ترسناک‌تر از همه چیز بود. نگاهم را از میان سایه‌ها رد می‌کردم و به جایی انتهای شهر خیره می‌شدم، تهران.
چه شهر بزرگی! چه خانه‌ها که خالی بودند و چه آدم‌ها که دلتنگ بودند. چه کسانی که می‌خندیدند و چه کسانی که از ته دل غمگین بودند. هر کسی گوشه‌ای از این شهر مشغول بود. هر کدامشان در حال جدال بودند. جدال با افکارِ خودشان. دریغ از زمانی که افکار پیروز می‌َشوند و به ناچار افسرده‌تر از قبل ادامه خواهی داد.
 
راستش من آن شب یک ستاره دیدم. از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان، اول فکر کردم هواپیمایی، بالگردی، هلیکوپتری است که در هوا پرواز می‌کند. خیره‌اش شدم اما او جم نخورد.
دیگر یقین یافتم ستاره بود. راستش دلم نمی‌خواست کس دیگری آن را مال خودش بداند. آن شد که اولین ستاره عمرم در اولین روز سال برای من شد. گاهی می‌ترسم. از آن‌که نکند یک ستاره مرده باشد که تنها نورش به من می‌رسید؟
 
دفترچه خاطرات عزیزم.
امروز، این ساعت و این لحظه خودمو بیشتر مدیون می‌دونم.
مدیون همه کسایی که دوسم داشتن و برام تلاش کردن و بیشتر از همه مدیون خودم.
من هیچوقت دنبال اون چیزی که از ته دلم میخواستم نرفتم. دام میخواست کم‌کم اشعار شاهنامه رو حفظ کنم.
حتی دو سه تایی رو کامل حفظ کرده بودم ولی بازم ولش کردم.
دلم می‌خواست نقاشی رو ادامه بدم ولی ولش کردم.
دلم می‌خواست همه چیزو جلوجلو یاد بگیرم، دلم می‌خواست کلی کتاب در مورد فضا بخونم ولی نشد.
من هیچوقت اون طور که باید به خودم اهمیت ندادم.
هیچوقت نگفتم خوبی؟ ناراحتی؟ خوشحالی؟
هیچوقت نگفتم اگه ناراحتی بیا حلش کنیم.
برعکس همیشه ازش فرار می‌کردم. همیشه وقتی ناراحت بودم خودمو به خوشحالی الکی می‌زدم و
بعدش واقعا حس می‌کردم خوشحالم.
همیشه وقتی ناراحت بودم شبا خیلی خیلی زودتر می‌خوابیدم تا با فکرام دیوونه نشم.
 
شاید باورت نشه ولی اونا خیلی توانمندن.
اونا بدون دست، بدون پا و بدون اسلحه منو به زانو در میووردن.
اونا هم به اندازه من بی‌توجه‌ان.
بی‌توجه به قربانی‌ای که زنده زنده غرقش می‌کنن و فردا جنازه‌شو به زندگی برمی‌گردونن.
 
دفترچه خاطرات عزیزم.
همۀ ما آدم‌ها بخشی از زندگی را بی‌بروبرگرد تلف کرده‌ایم.
با ناراحتی‌های بی‌خود، با دل‌نگرانی‌های بی‌جهت، با وقت گذاشتن برای انسان‌های نالایق و مهمتر از همه
غصۀ از دست دادن انسان‌ها.
راستش را بخواهی با فکر کردن به آنها باز هم زندگی خود را تلف می‌کنیم و
ما چه موجودات ناشکری هستیم!
 
راستش الان یاد یه چیزی افتادم.
کلاس پنجم که بودم یه معلم تقریبا میان‌سال و خیلی باحجابی داشتیم.
یه بار سر زنگ فارسی بهمون گفت می‌دونید معنی ضرب‌المثل هر که بامش بیش برفش بیشتر چیه؟
ما هم شروع کردیم به گفتن اون معانی‌ای که بلد بودیم اما معلممون منتظر یه جواب خاص بود.
بعدش که نظرات تموم شد گفت بچه‌ها اونی که شما گفتید درسته‌ها ولی بیاید یه جور دیگه نگاه کنیم.
می‌گفت بچه‌ها خیلیا هستن سواد آنچنانی ندارن ولی هر روز یا حداقل هر هفته قرآن می‌خونن
ولی خیلیا هم هستن که تا دکتری مدرک دارن ولی ده سال یه بارم گذرشون به قرآن نمیفته.
می‌گفت خدا هر نعمتی که به ما میده اندازه همون از بنده‌ش انتظار داره.
می‌گفت پس مسلما از اونی که توفیق داده و همراهیش کرده تا دکتری درسشو بخونه و
واسه خودش کسی بشه انتظار بیشتری داره که یاد خداش باشه.
اون اینجوری این ضرب‌المثلو تعبیر می‌کرد و من عاشق این بودم که به همچی یه جور دیگه نگاه کنیم و
دیدگاه خیلی جالبی بود که هنوزم یادم مونده.
 
آدما خوشحال نیستن.
اونا بدون اینکه خوشحال باشن خوشحالن.
 
دفترچۀ عزیزم.
یه آهنگه غمگین بدجور رو مخمه و اگه تا دو مین دیگه از مغزم بیرون نره،
اون وقت دیگه تو دفترچۀ عزیزم نیستی.
 
دفترچه خاطرات عزیزم!
این شب و روزهایم پر شده از کسی که وجود ندارد. نه! شوخی نمی‌کنم. واقعا وجود ندارد.
ذهن و مغزم به تهی‌ها فکر می‌کند و آرزو می‌کنم کاش کسی را داشتم که بی‌مقدمه به فکرش بودم.
خیلی وقت است جای خالی‌اش حس می‌شود این طور نیست؟!
شب‌ها که کتاب‌هایم را توی بغل می‌گیرم و روی تخت می‌نشینم تا دوباره بخوانمشان، هیچ چیزی
مغزم را درگیر نمی‌کند. با خواندن مونولوگ‌ها و دیالوگ‌ها یاد هیچ‌کس نمی‌افتم و
زمانی که از خواندن دست می‌کشم باز هم کسی را ندارم که مجال فکر کردن به بقیه را از من بگیرد.
 
گاه گاهی می‌خواهم انسان‌هایی که در ذهنم پرسه می‌زنند گیر بیندازم اما آن‌ها خیلی زود فرار می‌کنند.
انگار سراب می‌بینم.
همه‌شان شبح‌وارانه می‌گذرند و هیچ یک ذهن تهیِ مرا برای لحظه‌ای مهمانی قبول نمی‌کنند.
کاش یکی‌شان منتظرم باشد... .
 
عقب
بالا پایین