یه کسی قبلا بهم میگفت من با کوچیکتر از خودم معاشرت نمیکنم. نشست و برخاست ندارم.
چون اگه اون عقلشم مثل سنش کم باشه منو میکشه پایین.
اون وقتا ما با هم خیلی خوب بودیم و از همین تعجب کردم چون یه سال از من بزرگتر بود.
بعد بهم گفت ولی چون تو خاصی دوست منی. اوکی؟ تو متفاوتی.
فکر نمیکردم یه روز به این حرفش برسم چون خیال میکردم تعریفی بیش نباشه
ولی ازش ممنونم بابت همه چی اون درسای زیادی بهم داد.
چه قدر بد که هنوز دوسم داری، نه؟!
نه. چون دوسم نداری. به این نمیگن دوست داشتن.
به این میگن عادت کردن. پس منو از مغز کوچولوت بنداز بیرون.
من عادت ندارم جایی موندگار بشم، حتی تو افکار کسی.
به زودی یکی جامو میگیره. شایدم گرفته و خودت نمیدونی. هوم؟
همیشه به خودم میگفتم نازنین برات متاسفم. متاسفم که فلان کارو کردی.
ولی میدونی؟ الان که بهتر فکر میکنم اصلا متاسف نیستم.
من هر کاری کردم الان باعث شده اینی که هستم باشم پس
کارای بیهودهای نبودن.حتی شیطنتام. اونا باعث شدن الان حسرتشون به دلم نمونه.
چقدر عجیب. نمیگم یادش بخیر. نمیگم کاش بودی. نمیگم دلم برات تنگ شده.
من حتی مطمئن نیستم هنوزم دوست داشته باشم. انگار یه آدمی هستی که فقط میشناسمش.
انگار وقتی بیرون میرفتم دیدمش و انقدر معمولی بوده که بهش توجه نکردم.
و این مشکل بزرگیه.
خودِ عزیزم.
میدونم که قراره بیای و اینا رو نگاه کنی. میدونم تکتکشونو میخونی.
پس الان که حالم خوبه بهت میگم: قشنگترین نازنینِ دنیا.
تو یکی از منحصر به فردترین افرادی هستی که دیدم. تو همیشه و هرجوری که باشی مورد قبول منی.
بهت میگم اگه تموم دنیا ازت متنفر شدن توام ازشون متنفر باش.
این جماعت لیاقت خوبی ندارن.