دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات طوفان ]

دفترچه خاطرات عزیزم
عمیقا دنبال یه فردِ اوتیسمی می‌گردم. دنبال یه روانی و یه دیوونه.
به نظرم آدمای عادی زیاد از حد خطرناکن.
می‌دونستی کسایی که اوتیسم دارن نمی‌تونن دروغ بگن؟
اونا از لمس کردنم حتی بی‌زارن. بین اونا هم کم‌توان ذهنی پیدا می‌شه هم باهوش در حد لالیگا.
برام اهمیت نداره اونی که دنبالشم جز کدوم دسته‌س، همین که نمی‌تونه دروغ بگه خوشحالم می‌کنه.
 
یه بار یادمه داشتم به یه کارگاه روانشناسی که مال چند سال پیش بوده و صرفا ضبط شده بود گوش می‌دادم.
استادی که همایشو برگزار کرده بود، می‌گفت: «چند سال قبل یه دانش‌آموز اتیسمی داشته که
بدون مدرسه رفتن خوندن و نوشتن بلد بوده و اتفاقا بدسرپرست هم بوده.»
این منو یاد کتاب ماتیلدا می‌اندازه.
 
می‌دونی چیه؟ کوچیک‌تر که بودم همیشه تقصیر کار هر دعوا و گریه و خون و خون ریزی تو فامیل من می‌شدم.
حتی اگه اون لحظه اون جا نبودم. یا تقصیر من بوده چون اون حرفو زدم، یا چون از اونجا یه سانتی متر تکون خوردم
یا چون نبودم!
اما من دیگه عادت کردم به اینکه همیشه مقصر باشم، همیشه مورد تنفر واقع بشم و همیشه تنها کسی باشم که حقیقتو می‌دونه.
همیشه بعد هر اتفاقی مقصر شدم. اولا فکر می‌کردم من که کاری نکردم چرا من؟
شاید چون هر چی بوده تو ظاهر بوده. هر کاری می‌کردم جلو چشم همه و بدون پنهون کاری انجام می‌دادم و
به اصطلاح با سیاست بازی در نمیووردم.
اما بقیه، امان از اونایی که همیشه اشک تمساح می‌ریختن.
با مظلوم نماییاشون توجه همه رو جلب می‌کردن.
اما من اهل این کارا نبودم. حتی اگه تقصیرم نبوده گردن گرفتم تا فکر کنن همه چی تموم شده.
دیگه حوصله دردسر اضافه‌ام ندارم.
 
تا یه جایی به نظرم برادر یا خواهر بزرگ داشتن خوب بود اما یه نگاه به خواهر کوچیکترم کردم.
اون یه خواهر بزرگتر مثل من داشت اما راضی نبود.
با اینکه من از خواهرم بیشتر بودم. به موقعش مثل یه داداش بزرگتر سرش غیرتی میشدم و میگفتم روسریشو بیاره جلوتر.
میگفتم وقتی مدرسه میره مقنعه شو نده عقب.
اما اون راضی نبود. اون از داشتن من خوشحال نبود و یه نگاه به بقیه خونوادم.
اونا فکر می‌کردن من خیلی مستقل‌تر و حتی بی‌احساس‌ترم. میگفتن نازنین رو پای خودش بزرگ شده.
الان خیلی خوشحالم که خواهربرادر بزرگتر ندارم. چون این باعث شد من مستقل بار بیام نه لوس.
 
دفترچه خاطرات عزیزم!
روزها م‌گذرند و من بیشتر به این موضوع می‌رسم که هیچ‌چیز زندگی‌هایمان شبیه کتاب‌ها نیست. راستش دل من یکی که لک می‌زند برای روزهای خسته‌کننده و عادی. اما مشکل این‌جا است که زندگی‌ام عادی نیست. هر روز یک ماجرا و هر روز یک دلتنگی که بی‌رحمانه‌تر از روز قبل بر من می‌تازد. من؟ لشکر شکست‌خورده‌ای که تسلیم شده اما دلتنگی همان دشمنی‌ یرقابت طلبی‌است که از تسلیم شدنم عصبانی است.
 
دفترچه خاطرات.
یک روزهایی بود که من هم شبیه دلتنگی بودم. عاشق و شیفتۀ رقابت. آن وقت‌ها خواهر کوچکترم از مسابقه متنفر بود. راستش هیچ‌وقت نفهمیدم چرا! شاید از این که دائما من می‌بردم خوشش نمی‌آمد. اما من چه می‌بردم و چه نه عاشق مسابقه بودم. هر چیزی را یک رقابت عادلانه و منصفانه می‌دیدم که سرگرمم می‌کرد. من چندین و چندهزار بار باختم! همه‌جا و به همه‌کس. در بازی سنگ‌کاغذ‌قیچی به فامیلمان، در بازی‌های کلاسی به همکلاسی‌ام، در رفاقت به رفیق‌هایم و در زندگی به دنیا. اما هیچ‌وقت تسلیم نشدم. هربار بلند می‌شدم. قوی‌تر از قبل نه! فقط خاکی‌تر، شکست‌خورده‌تر و ناموفق‌تر از قبل. اما بلند می‌شدم. نمی‌دانم کجا و به چه کسی تسلیم شدم. اما خودم را در حالی یافتم که حوصلۀ هیچ‌چیز را نداشتم. نه دعوای تازه، نه بحث و نه حتی رقابت.
 
وقتی که کوچک‌تر از آن بودم که به مدرسه بروم، فکر می‌کردم مامان‌بزرگم که "عزیز" صدایش می‌کردم یکی از قشنگ‌ترین عزیزهای دنیا است. اما حالا فکر می‌کنم او یکی از قشنگ‌ترین آدم‌های دنیا است. تازه که به دنیا آمدم یک عروسک خرگوشِ صورتی برایم خریده بود. آن هم چه عروسکی! بزرگ و نرم. راستش همیشه او را یشتر از باقی عروسک‌هایم دوست داشتم. کمی که بزرگ‌تر شدم یک عروسک خرس قهوه‌ای رنگ تقریبا به همان قد و قواره خرگوشم به جمع آن‌ها اضافه شد. همیشه فکر می‌کردم دوقلو اند.
اما هنوز هم عاشق خرگوش خودم بودم آن هم چون مال کسی بود که عاشقش بودم.
 
آخرین ویرایش:
دفترچه خاطرات عزیز.
کلاس اول که بودم در وصف او نوشته بودم: او خیلی مهربان و زیبا است.
البته راستش را بخواهی حقیقت روشن تر از این است. تقریبا یک متر و شصت و سه سانت قد دارد و از آن پوست استخوان‌هایش هم نیست. چشم‌های قهوه‌ای تیره‌ای دارد که یقینا من هم از او به ارث برده ام و بینی‌ای کوچک و شبیه عملی‌های امروزی. پوست سفیدی هم دارد و موهایش همیشه تا سر شانه هایش کوتاه شده است.
او یکی از امن‌ترین پناهگاه‌های دنیا است.
هیچ‌وقت نگفتم ولی عزیزِ خودم! نوه‌ی ارشد تا ابد دوستت دارد.
 
راستش را بخواهی از همان اول عاشق کتاب‌ها بودم. به زور همه را این طرف و آن طرف می‌بردم تا برایم کتاب بخرند. هنوز حروف‌ها را کامل یاد نگرفته بودم اما همان‌طور دست و پا شکسته کتاب می‌خواندم. آن اول‌ها که هنوز به زور می‌دانستم آ و ب چیست، زیرنویس اخبار که پخش می‌شد با ذوق رو به روی تلویزیون جا خشک می‌کردم و آ و ب را با دست نشان دیگران می‌دادم. کلاس دوم که بودم با کلی ذوق و شوق هر دو هفته یک بار که به کتابخانه می‌رفتیم میان کتاب‌ها می‌چرخیدم و ضخیم‌ترین هایشان را انتخاب می‌کردم. هیچ‌کس باور نمی‌کرد من اصلا نگاهی به آن ها بیندازم اما همه را تا حرف آخر می‌خواندم و زودتر از موعد کتاب‌ها را تمام می‌کردم.
 
راستش کتاب‌ها همیشه برایم شیرین و جالب بودند اما اتفاقی افتاد و من از این شیرینی خواستنی فاصله گرفتم. دنیا تلخ و جدی شد. رو به رویم قد علم کرد و زورش را به رخم کشید. دیگر کتاب‌ها نمی‌تواستند نجاتم دهند. سخت بود ولی منی که عادت نداشتم هیچ کتابی را نخوانده رها کنم، با دست خود کتاب‌ها را کنار گذاشتم. شش‌ماه تمام طرف هیچ‌کدامشان نرفتم اما این دوری زیاد طولانی نشد. من عاشق کتاب‌ها بودم.
 
عقب
بالا پایین