دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات طوفان ]

روز به روز آدمای بیشتری هستن که ازم متنفر میشن و من بهشون افتخار میکنم.
اگه من یه آدمه دیگه بودم هرگز سمت خودم نمیومدم. اتفاقا از خودم متنفر میشدم.
اونا خیلی عاقلن که از آدمی مثل من متنفرن.
 
آخرین ویرایش:
اون روز تو ناراحت‌تر از همیشه بودی. هیچوقت حرفامو به مسخره نمیگرفتی
و یا حتی سعی نمیکردی با شوخی حالمو خوب کنی. این باعث متمایز بودنت میشد.
ناراحت بودی چون بین منو تو رفیقت منو انتخاب میکرد.
ولی یادته که بهت چی گفتم؟ اون انقدر رفیق داره که با رفتن هزارتاشونم ناراحت نمیشه.
 
آخرین ویرایش:
خیلی وقته انگار عوض شدم. منی که دلم لک میزد واسه اون
حالا دلم نمیخواد ببینمش. آخه اونم عوض شده.
یادمه توام دوست داشتی به خاطر خواهر بزرگت بری دندون پزشکی.
تو با اینکه اذیتت میکردن دوسشون داشتی و من نه.
 
آخرین ویرایش:
فکر کنم اولین جلسه تربیت بدنی پارسال بود.
شنبه یعنی 5 مهر.
دبیرمون سر کلاس اومده بود و با خودش شطرنج آورده بود.
@Majnun یادت میاد دیگه؟
mad2\{}|"
گفت که کیا شطرنج بلدن؟
و بنده همون کسی بودم که وقتی نت نداشتم میرقتم میشستم
پای لپ‌تاپ شطرنج بازی می‌کردم.
 
آخرین ویرایش:
من و چند تا دیگه از بچه‌ها و فاطمه دست بلند کردیم.
بعد گفت کی میاد توضیحات اولیه رو داوطلبی بگه؟
اصلا خودکار من که افتاد زیر میز رفتم برش دارم.
بعدشم از همونجا آب شدم رفتم تو زمین تا پایان پیدا شدن داوطلب سبز نشدم.
درونگراییِ لعنتی!
خلاصه این خانم همون داوطلب بود. @Majnun
 
آخرین ویرایش:
از اونایی بود که میز اول میشستن.
من از همون کلاس اول دوس نداشتم نه میز اول بشینم نه میز آخر.
همون وسط مسطا یه گوشه بهترین جا برای من بود.
خلاصه اومد توضیح بده پشت میز دبیر وایساد و دونه دونه داشت مهره ها رو توضیح میداد.
 
آخرین ویرایش:
«این مهره سربازه که میتونه یه حرکت برداره...»
بنده هم گفتم که البته تو حرکت اول دوتا هم میتونه بره.
و بله. چشمتون روز بد نبینه با یه لبخند ملیحی نگام کرد که از
صدتا فحش بدتر بود.
 
آخرین ویرایش:
یه روزگاری بود همه باهام چپ میفتادن.
اون موقع‌ها با اینکه تو ظاهر اهمیتی بهشون نمیدادم و
همیشه همون دخترک درسخونی بودم که زنگ تفریح‌ها کنار همون ستون میشست کتاب میخوند،
وقتی بچه‌های دیگه رو میدیدم یه ناراحتی خاصی تو دلم میشست.
حالا میگم ای کاش هنوز تو اون دوره بودم. همونجا که تنها غصه م این بود که
اون روز نتونستم اون کتابو تموم کنم.
حالا غصه م اینه رابطمو چجور با آدما تموم کنم.
 
آخرین ویرایش:
اون موقع هایی که یه دختر مهربون بودم و
همه فکر میکردن خیلی خودخواهم.
الان خودخواه شدمو همه فکر میکنن مهربونم.
 
آخرین ویرایش:
یه دوست محبت میخواد،
توجه میخواد
ولی من این کارارو بلد نیستم.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین