دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات طوفان ]

دفترچه خاطرات عزیزم!
روزها م‌گذرند و من بیشتر به این موضوع می‌رسم که هیچ‌چیز زندگی‌هایمان شبیه کتاب‌ها نیست.
راستش دل من یکی که لک می‌زند برای روزهای خسته‌کننده و عادی.
اما مشکل این‌جا است که زندگی‌ام عادی نیست.
هر روز یک ماجرا و هر روز یک دلتنگی که بی‌رحمانه‌تر از روز قبل بر من می‌تازد.
من؟ لشکر شکست‌خورده‌ای که تسلیم شده اما دلتنگی همان دشمنی‌ رقابت طلبی‌است که از تسلیم شدنم عصبانی است.
 
آخرین ویرایش:
راستش را بخواهی از همان اول عاشق کتاب‌ها بودم.
به زور همه را این طرف و آن طرف می‌بردم تا برایم کتاب بخرند.
هنوز حروف‌ها را کامل یاد نگرفته بودم اما همان‌طور دست و پا شکسته کتاب می‌خواندم.
آن اول‌ها که هنوز به زور می‌دانستم آ و ب چیست،
زیرنویس اخبار که پخش می‌شد با ذوق رو به روی تلویزیون جا خشک می‌کردم و آ و ب را با دست نشان دیگران می‌دادم.
کلاس دوم که بودم با کلی ذوق و شوق هر دو هفته یک بار که به کتابخانه می‌رفتیم میان کتاب‌ها می‌چرخیدم
و ضخیم‌ترین هایشان را انتخاب می‌کردم. هیچ‌کس باور نمی‌کرد من اصلا نگاهی به آن ها بیندازم اما همه را تا حرف آخر می‌خواندم و زودتر از موعد کتاب‌ها را تمام می‌کردم.
 
آخرین ویرایش:
دفترچه خاطرات عزیزم.
شب عید که بود، با فامیل مافیا بازی می‌کردیم و همه شاکی از آن که همیشه من پدرخوانده بازی هستم اعتراض کردند. از بازی کنار کشیدم و به منظره بیرون از پنجره خیره شدم.
شب تاریک و دلگیری بود. سایه‌ها طولانی و عمیق شده بودند و روشنایی ترسناک‌تر از همه چیز بود. نگاهم را از میان سایه‌ها رد می‌کردم و به جایی انتهای شهر خیره می‌شدم، تهران.
چه شهر بزرگی! چه خانه‌ها که خالی بودند و چه آدم‌ها که دلتنگ بودند. چه کسانی که می‌خندیدند و چه کسانی که از ته دل غمگین بودند. هر کسی گوشه‌ای از این شهر مشغول بود. هر کدامشان در حال جدال بودند. جدال با افکارِ خودشان. دریغ از زمانی که افکار پیروز می‌َشوند و به ناچار افسرده‌تر از قبل ادامه خواهی داد.
 
آخرین ویرایش:
راستش من آن شب یک ستاره دیدم. از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان، اول فکر کردم هواپیمایی، بالگردی، هلیکوپتری است که در هوا پرواز می‌کند. خیره‌اش شدم اما او جم نخورد.
دیگر یقین یافتم ستاره بود. راستش دلم نمی‌خواست کس دیگری آن را مال خودش بداند. آن شد که اولین ستاره عمرم در اولین روز سال برای من شد. گاهی می‌ترسم. از آن‌که نکند یک ستاره مرده باشد که تنها نورش به من می‌رسید؟
 
آخرین ویرایش:
دفترچه خاطرات عزیزم!
این شب و روزهایم پر شده از کسی که وجود ندارد. نه! شوخی نمی‌کنم. واقعا وجود ندارد.
ذهن و مغزم به تهی‌ها فکر می‌کند و آرزو می‌کنم کاش کسی را داشتم که بی‌مقدمه به فکرش بودم.
خیلی وقت است جای خالی‌اش حس می‌شود این طور نیست؟!
شب‌ها که کتاب‌هایم را توی بغل می‌گیرم و روی تخت می‌نشینم تا دوباره بخوانمشان، هیچ چیزی
مغزم را درگیر نمی‌کند. با خواندن مونولوگ‌ها و دیالوگ‌ها یاد هیچ‌کس نمی‌افتم و
زمانی که از خواندن دست می‌کشم باز هم کسی را ندارم که مجال فکر کردن به بقیه را از من بگیرد.
 
آخرین ویرایش:
چه قدر بد که هنوز دوسم داری، نه؟!
نه. چون دوسم نداری. به این نمیگن دوست داشتن.
به این میگن عادت کردن. پس منو از مغز کوچولوت بنداز بیرون.
من عادت ندارم جایی موندگار بشم، حتی تو افکار کسی.
به زودی یکی جامو میگیره. شایدم گرفته و خودت نمیدونی. هوم؟
 
آخرین ویرایش:
زندگیم پرشده از معماهایی که هیچوقت حل نمیشن.
پر از راز، پر از ناگفته‌ها. پر از چیزایی که هیچوقت قرار نیست بفهمم.
توی کتاب بادبادک باز نوشته بود فقط یه گناه وجود داره و اون دزدیه.
وقتی به کسی دروغ میگی حقشو از دونستن حقیقت میدزدی.
وقتی کسیو به قتل میرسونی حق عزیزانش و از داشتن اون میدزدی.
چقدر تو زندگی من دزدی شده.... .
 
آخرین ویرایش:
از اینکه دوباره کسی باشه تو زندگیم که بخوام همیشه بهش فکر کنم متنفرم.
از اینکه به یه آدم اهمیت بدم متنفرم.
از اینکه پیش کسی درد و دل کنم متنفرم.
من از تو متنفرم!
وجودت اذیتم میکنه. باعث میشی یاد همه شکستام بیفتم.
یاد همه چیزایی که حقم بود. یاد همه تراژدیای زندگیم.
و نمیدونم چطور بهت اهمیت میدم.
لطفا اینقدر خوب نباش.
 
آخرین ویرایش:
هیچوقت من رو نبخشین!
من یا کاریو انجام نمیدم،
یا انجام بدم بازم تکرارش میکنم.
 
آخرین ویرایش:
می‌دونی راسته که هرکس یه مشکلی داره اما مشکل یه سریا بزرگتره.
خیلی بزرگتر.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین