اختصاصی ترآ

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چشم هایت قهوه‌ای هست و به حق فهمیده‌اَم
قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آورتر است
 
بعدِ مرگم آمدی یک فاتحه لطفا بخوان؛
دست‌کم،‌ دستِ تو را بر سنگِ قبرم حس کنم
 
غمگینت خواهند کرد بسیار غمگین
آن وقت حتما مرا به یاد خواهی آورد
 
آغوشت سلسله‌ی هیتلر بود
آنانی که در جنگ ماندن کشته شدند
و آنانی که بازگشتند دیوانه شدند
 
می‌نشینم در نبودت بیقراری میکنم
جمعه‌ها را با خیالت جمعه‌داری میکنم
 
هر چه‌ از‌ ایمان‌ او‌ گفتم دروغی‌ بیش‌ نیست
نامسلمان‌ چشم‌هایش‌ بوی‌ الکل‌ میدهند
 
من قانعم شبانه به خوابی ببینمت
اما فقط بیا که حسابی ببینمت.
 
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟
 
باز می‌پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله‌هاست
 
عاشقی درد قشنگیست دوایش نکنید
هر که مجنون شده دیوانه صدایش نکنید
 
عقب
بالا پایین