اختصاصی ترآ

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
زیر سنگ آسیاب روزگار افتاده ایم
خوشه زرین عمر ما چه ارزان آرد شد
 
این ماهیت عشق است فکرم شده چشمانت
دست از سر من ای کاش چشمان تو بردارد .
 
گفتمش باید بَری نامم زِ یاد
گفت آری میبرم نامت ز‌یاد
 
دیگر آمدنت مرا زنده نمی‌کند
بمان همان جا که برایش مرا ترک کردی
 
دلی که در دو جهان جُز تو هیچ یارش نیست
گرش تو یار نباشی، جهان به کارش نیست..
 
عقل می گفت
برو عشق به پایان آمد
عشق میگفت
بمان سوء تفاهم شده است...!
 
فکر می‌کنید آدم از چه می‌میرد ؟
از گرسنگی ؟ از سیگار ؟ از غصه ؟
نه، آدم از بی‌امیدی می‌میرد!
از اینکه هر صبح چشم‌هایش را
باز کند و نداند چرا ‌.
 
انصاف نباشد که من خسته‌ی‌ رنجور
پروانه‌ی‌ِ او باشم و او شمع جماعت
 
من همان خسته ی بی حوصله ی غم زده ام
آدم بد قلقی که رگ خوابم "شعر" است
 
از تو هر چیزی نوشتم شعرهایی خیس شد
چند خط باران فقط جا داده‌ام در دفترم
 
عقب
بالا پایین