اختصاصی نـورُ الـظِّـــلـــال | دِلــــانـه‌حَنیـسا


از دل خــوشـی‌هایـــــم همیــــــــــــن یـڪــدانه مـــیـےماند...
 
دیدی گذشت آن همه آشفتگی پری؟
دیدی خودت در آینه...دیدی که بهتری

دیدی سپیده سر زد و آخر به سر رسید
شب‌های بی ستاره و بی ماه و مشتری

او تکیه گاه محکم تنهایی‌ات نبود
باید که می‌گذشتی از آن شانه سرسری

حالا قلم به دست بگیر و بیافرین
با واژه‌های تازه مضامین دیگری

جای غزل قصیده‌ی مردافکنی بگو
از زن...زنی رها شده از حس دلبری

باید زنی جديد زنی بخش ناپذیر
از تکه تکه‌های خودت در بیاوری

حالا به جای آه خودت را صدا بزن
با تارهای زخمی این لهجه‌ی دری

گردآفرید باش و بپوشان لباس رزم
بر قامت نشسته به پیراهن زری

آری درون آینه خود را نگاه کن
در این لباس تازه چقدر از همه سری

حالا کمی بخند...چرا گریه می‌کنی؟
غم دیو کوچکی‌ست.. نترس از غمت پری

بانو
سیدهتکنمحسینی
 
ای عقل من ای قاضی ناعادل من!
یک بار جایت را عوض کن با دل من

آنجا ببین قد می‌دهی اصلاً به چیزی؟
از عشق پیدا می‌کنی راه گریزی؟

اصلاً برای عشق داری جوابی؟
یا می‌توانی بعد از آن شب‌ها بخوابی؟

معلول‌های عشق علت دارد اصلاً؟
دیوانگی اینجا خجالت دارد اصلاً؟

جای دلم بنشین غرورت را ببینم
سرشاخ شو با عشق زورت را ببیم


می‌بینی از چنگت چه آسان درمیاید
این پای چوبین از پسش کی درمیاید؟

لذت ببر اینجا پر از ضد و نقیض است
حال کسی خوب است اینجا که مریض است

دیدی دودوتای اینجا چار تا نیست؟
صد مرتبه در چاه افتادن خطا نیست؟

در چای تنها‌یی برای خود عزیزیم
ما عامدانه از طنابت می‌گریزیم

اینجا اگر چیزی نمی‌بینی نترسی
دائم اگر شادی که غمگینی نترسی

ما عاشقان خو کرده‌ایم اینجا به کوری
یعقوب‌های پیر تن مانده به دوری

اما تو تا دیدی کم آوردی رها کن
مثل همیشه پای خود ما را فدا کن

جانی اگر مانده فقط بردار و برگرد
ما هم نمی‌گوییم قاضی مان کم آورد!


- انسیه سادات هاشمی
 
عقب
بالا پایین