اختصاصی نـورُ الـظِّـــلـــال | دِلــــانـه‌حَنیـسا

رفته... هنوز هم نفسم جا نیامده‌ست
عشق کنار وصل به ماها نیامده‌ست

معشوق آنچنان که تویی دیده روزگار
عاشق چو من هنوز به دنیا نیامده‌ست

صدبار وعده کرد که فردا ببینمش
صد سال پیر گشتم و فردا نیامده‌ست

یک عمر زخم بر جگرم بود و سوختم
یک بار هم برای تماشا نیامده‌ست

ای مرگ! جام زهر بیاور که خسته ایم
امشب طبیب ما به مداوا نیامده‌ست

دل خوش به آنم از سر خاکم گذر کنند
گیرم برای فاتحه‌ی ما نیامده‌ست


جناب ِ
حامد عسکری
شاعر ِمحبوب :)
 


جناب ِ
حامد عسکری
 
اگر آرام شد حالت !! میان شعر پر دردم
بدان من بین اشعارم! همیشه گریه میکردم

بدان هر مصرعش را من به خون دل وضو دادم
وهر شب با خودم گفتم!! چرا من دل به او دادم

اگر در بین اشعارم! دلت لرزیدو نالیدی
ویا نام و نشانی از من آزرده پرسیدی

بدان من عاشقی بودم که دراشعارخودگم شد
دوخط ازدردخود را گفت! اسیر حرف مردم شد

اگر شعر مرا خواندی ! وحالت مثل حالم شد
بدان این شاعر غمگین ! فقط رسوای عالم شد

من از درد دلم گفتم! تو هم میخوانی و میری
به حرفم میرسی آخر...!! شبی در آخر پیری

اگر شعر مرا خواندی و دردم را نفهمیدی
دلیل هق هقم در شعر سردم را نفهمیدی

شبی میفهمی آخرسرکه بغضت را بغل کردی
شبی که بی قلم حتی! نبودش را غزل کردی..

دعایی کن به حال من شبی که خیس از دردی
اگر در بین اشعارم ! تو هم شب گریه ای کردی.

جناب ِ
سعید مشفقی
 
این منم ؛ خون جگر از بدِ دوران خورده
مرد رندی که رکب های فراوان خورده !

غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم ؟
فرض کن کوهِ شنی طعنه ی طوفان خورده !

عشق را با چه بسازد ، به کدامین ترفند ،
شاعری که همه ی عمر غمِ نان خورده ؟

چه به روز غزل آمد که همه منزوی اند
قرعه بر معرکه‌ی معرکه گیران خورده

دشتمان گرگ اگر داشت ، نمی نالیدم
نیمی از گله‌ی ما را سگ چوپان خورده !

جرم من ، فاشِ مگوهاست وَ حکمم سنگین
چه کند شاهدِ سوگند به قرآن خورده ؟

شعر هم عقل ندارد که در این شهرِ شعور ،
گذرش بر من دیوانه ی دوران خورده … !

جناب ِ
مجتبی سپید
 
یه وقتایی امید تنها دارایی ماست ..


دستت اگر به چیدن رؤیا نمی‌رسد
زورت اگر که گاه به دنیا نمی‌رسد

غمگین مشو که فاتح یک قله بارها
نزدیک قله می‌شود اما نمی‌رسد

در راه اگر چه صخره فراوان نشسته است
جاری بمان که برکه به دریا نمی‌رسد

آن‌که به شوق دیدن سیمرغ می‌رود
دلسرد اگر شود به تماشا نمی‌رسد

امروز را به حسرت دیروز سر مکن
جا مانده در گذشته به فردا نمی‌رسد

از خود مدد بخواه و به فریاد خود برس
این‌جا کسی به داد دل ما نمی‌رسد

جناب ِ
مهدی جوینی
 
نوشتم درد دلهایم، همه گفتند عالی بود
ندانستند‌ که درمانی، برای زخم‌کاری بود

نوشتم درد دلهایم، شبیہ شعر بر دفتر
ندانستند‌ که هر شعرم، برایم یادگاری بود

نوشتم درد دلهایم، همه خواندند اما حیف
ندانستند‌ که سوز من، همه از غمگساری بود

نوشتم درد دلهایم ،همه گفتند شاعر شد
ندانستند‌ که دلتنگی، دلیل بیقراری بود

نوشتم درد دلهایم، گهی شاد و گهی غمگین
ندانستند‌ که این خنده، فقط چهره نگاری بود

نوشتم درد دلهایم، زدست روزگار بد
ندانستند‌ که اشک چشم، برایم بردباری بود

نوشتم درد دلهایم
،به شبها کنج یک خلوت
لقب سنگ‌صبورم داد، عجب شب‌زنده‌داری بود

جناب ِ
جواد الماسی
 
تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست
یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست

شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟
با تو اَم! خانه ی تنهایی من دور که نیست

آن که با دسته گلی حرف دلش را می زد
پرِ درد است ولی مثل تو مغرور که نیست

نازنین، عشق که نه، اخم شما قسمت ماست
عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست

تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی
تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست

خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد
لعنتی غیرِ تو با هیچ کسی جور که نیست

مشکل اینجاست نگفتی تو به من، می دانم
تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست

بانو
زهرا حسینی
 
‍ ای فصلِ غیر منتظرِ داستانِ من!
معشوقِ ناگهانیِ دور از گمانِ من

ای مطلعِ امید ِمن! ای چشمِ روشنت
زیباترین ستاره‌ی ِهفت آسمانِ من

آه... ای همیشه گل! که به سرخی در این خزان
گُل کرده‌ای به باغچه‌ی بازوانِ من

در فترت ملال و سکوتی که داشتم
عشقِ تو طُرفه حادثه‌ی ناگهان من

ای در فصول مرثیه و سوگ باز هم
شوقت نهاده قول و غزل بر زبان من

حس کردنی‌ست قصه‌ی عشقم نه گفتنی
ای قاصر از حکایتِ حسنت بیانِ من

با من بمان و سایه ی مهر از سرم مگیر
من زنده‌ام به مهرِ تو ای مهربانِ من!

کی می رسد زمانِ عزیزِ یگانگی
تا من از آن تو شوم و تو از آن من

جناب ِ
حسین منزوی
 
دین ندارم راست می‌گویی ولی آزاده ام
خم نکردم گردنم را جز سر سجاده‌ام

ظاهر و باطن همینم! درک من پیچیده نیست!
من شبیه شعرهای خویش صاف و ساده‌ام

خسته‌ی راهم ولی سربار مردم نیستم
کیستم من؟ عابری تنها کنار جاده‌ام

چیستم من؟ زلف یارم! در تمام عمر خویش
یا پریشان بوده ام یا پشت گوش افتاده‌ام

مشق عشقم می‌دهی تا باز تنبیهم کنی؟
ای فلک بس کن که صد بار امتحان پس داده‌ام

جناب ِ
علیرضا نورعلیپور
 
داغ داريم نه داغی كه بر آن اخم كنيم
مرگمان باد اگر شکوه‌ای از زخم كنيم

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد
عاشقی شيوه‌ی مردان بلاكش باشد

چند قرن است كه زخمی متوالی دارند
از كوير آمده‌ها بغض سفالی دارند

بنويسيد گلوهای شما راه بهشت
بنويسيد مرا، شهر مرا خشت به خشت

زير بار غم شهرم جگرم می‌سوزد
به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

ياد دادند به ما نخلِ كمر تا نكنيم
آنچه داريم ز بيگانه تمنّا نكنيم

آسمان هست غزل هست كبوتر داريم
بايد اين چادر ماتم‌زده را برداريم

تنِ تُردِ همه‌ی چلچله ها در خاک و
پای هر گور چهل نخل تناور داريم

مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست
بم همين‌طور نمی‌ماند و برخواهد خاست

گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد
داغ ديديم، اميد است دعامان بكنيد

جناب ِ
حامد عسکری
 
عقب
بالا پایین