دیدم از پنجره خانه هوا طوفانیست
بار دیگر نکند بال تو ساییده به شهر؟
روزگارم اگر چه تفدیدهست به سراب تو هم یقین دارم
تو خودت تشنهای و میدانی حال عشاق تشنه کامت را
دیدم از پنجره خانه هوا طوفانیست
بار دیگر نکند بال تو ساییده به شهر؟
ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپروزگارم اگر چه تفدیدهست به سراب تو هم یقین دارم
تو خودت تشنهای و میدانی حال عشاق تشنه کامت را
ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم!
همچنان که برگ خشکیده نماند بر درختمن میروم، تو باز میآیی، مسير ما
با هم موازی است وليکن مماس نه
همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه رنج تو باشم رفع زحمت میکنم
تو ماه بودی و بوسیدنت، نمیدانی…میگذاری گاه دور از تو جهان را حس کنم
لطف یا قهر است این؟ دورم حصار کوچکیست
تو ماه بودی و بوسیدنت، نمیدانی…
چه ساده داشت مرا هم بلند قد میکرد
نه فقط از تو اگر دل بکنم میمیرمدست تو از وقتی به دست حوریان است
کمتر میافتی یاد این دستان لرزان
نه فقط از تو اگر دل بکنم میمیرم
سایهات نیز بیفتد به تنم میمیرم