مشاعره |مشاعره با اشعار کاظم بهمنی|

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mansi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
دیدم از پنجره خانه هوا طوفانی‌ست
بار دیگر نکند بال تو ساییده به شهر؟

روزگارم اگر چه تفدیده‌ست به سراب تو هم یقین دارم
تو خودت تشنه‌ای و می‌دانی حال عشاق تشنه کامت را
 
ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم!

من می‌روم، تو باز می‌آیی، مسير ما
با هم موازی است وليکن مماس نه
 
هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

می‌گذاری گاه دور از تو جهان را حس کنم
لطف یا قهر است این؟ دورم حصار کوچکی‌ست
 
تو ماه بودی و بوسیدنت، نمی‌دانی…
چه ساده داشت مرا هم بلند قد می‌کرد

دست تو از وقتی به دست حوریان است
کمتر می‌افتی یاد این دستان لرزان
 
نه فقط از تو اگر دل بکنم می‌میرم
سایه‌ات نیز بیفتد به تنم می‌میرم

می‌گذاری به روی شانه‌ی من ناگهان دست مهربانت را
مانده‌ام آن زمان چگونه دهم پاسخ اولین سلامت را
 
انگشتر خود را به گدا تعارف زد
آن وقت گدا برید انگشتش را
 
عقب
بالا پایین