انگشتر خود را به گدا تعارف زد
آن وقت گدا برید انگشتش را
ریشهام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا
انگشتر خود را به گدا تعارف زد
آن وقت گدا برید انگشتش را
این شوری افتاده به جان دریا
از گریه دسته جمعی ماهیهاست
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
در من عاشق، توان ذرهای پرهیز نیستآتشی بودی و هروقت تو را میديدم
مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود
در من عاشق، توان ذرهای پرهیز نیست
پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده ست
نه فقط از تو اگر دل بکنم میمیرم
سایهات نیز بیفتد به تنم میمیرم
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرامن به لطف دوستانت رفتم امّا سعی کن
بعد من کمتر شوی با اين دغلها همنشين