درد یک پنجره را پنجرهها میفهمند
معنی کور شدن را گرهها میفهمند
در جای خودش کعبه حاجات نبود
در ناقه دگر جلوه میقات نبود
درد یک پنجره را پنجرهها میفهمند
معنی کور شدن را گرهها میفهمند
دست وقتیکه تکان دادی عجب حالی شدم
اندکی برگشتم و دیدم که با من نیستی
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا
در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت
باور نمیکردم به آسانی دلم رفت
مادرم بعد تو هی حال مرا میپرسدتا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبهروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم