مشاعره |مشاعره با اشعار کاظم بهمنی|

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mansi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
دست وقتی‌که تکان دادی عجب حالی شدم
اندکی برگشتم و دیدم که با من نیستی
 
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا
 
در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت
باور نمی‌کردم به آسانی دلم رفت
 
ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم!
 
من غبارآلود هجرانم تو اما مدتی‌ست
عهده‌دار آن نگاه لرزه‌افکن نیستی
 
عقب
بالا پایین