توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت
مینشینم تا قیامت با تو صحبت میکنم
از سر ایمان به داغت گاه میگویم به خویش
شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد گریه کرد
تو ماه بودی و بو*سیدنت، نمیدانی…
چه ساده داشت مرا هم بلند قد میکرد
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتمدر جمعشان بـودم که پنهانی دلم رفت
باور نمیکردم به آسانی دلم رفت
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم
حال اگر چه هیچ نذری عهدهدار وصل نیست
یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را