مشاعره |مشاعره با اشعار کاظم بهمنی|

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mansi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت
می‌نشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم
 
از سر ایمان به داغت گاه می‌گویم به خویش
شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد گریه کرد
 
تو ماه بودی و بو*سیدنت، نمی‌دانی…
چه ساده داشت مرا هم بلند قد می‌کرد
 
در جمعشان بـودم که پنهانی دلم رفت
باور نمی‌کردم به آسانی دلم رفت
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزل‌خوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده‌دار وصل نیست
یک زمان پیش‌آمدی بودم که امکان داشتم
 
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزل‌خوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده‌دار وصل نیست
یک زمان پیش‌آمدی بودم که امکان داشتم

من که دائم پای خود دل را به دریا می‌زنم
پیش تو پایش بیفتد قید خود را می‌زنم
 
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
 
عقب
بالا پایین