قفسه کتاب [ قفسه کتاب اختصاصی MAHAK ]

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,184
پسندها
پسندها
19,410
امتیازها
امتیازها
763
سکه
32,632
"هو المحبوب"


قفسه‌کتاب جایی است برای کتاب‌هایی که ردّی عمیق در قلبمان بر جا گذاشته‌اند.

❇❇❇

915


❇❇❇

در این بخش می‌توانید تصویری از کتاب محبوبتان، یا فایل صوتی کوتاهی از بخشی از آن را به اشتراک بگذارید و احساسات و تجربه‌تان را درباره‌اش بیان کنید.
اگر دوست دارید، می‌توانید یک معرفی کوتاه نیز برای دیگران بنویسید تا بیشتر با دنیای آن کتاب آشنا شوند.


لطفا قوانین این بخش را رعایت کنید. (
کلیک کنید)




این تاپیک قفسه کتاب اختصاصی @:)MAHAK می‌باشد، باقی کاربران اجازه‌ی ارسال مطلب در این تاپیک را ندارند.


••مدیریت تـــالار گــــ🎭ـــالری زنـــدگـــی••
 
به نام خداوندِ قلم

خب از اونجایی که من فئودور داستایوفسکی رو خیلی دوست دارم با آثار داستایفسکی شروع می کنم .
با کتاب « ابله»
 
محکومی دیدم، جوان عاقل و بی‌باک و نیرومندی بود، به نام لگرو. باور کنید که وقتی از سکو بالا رفت می‌گریست و رنگش مثل برف سفید شده بود. مگر چنین چیزی ممکن است؟ وحشتناک نیست؟ باور نمی‌کردم کسی از شدت وحشت بگرید؟ آدمی که چهل سال از عمرش گذشته و هرگز گریه نکرده باشد. بر روح انسان در این لحظه چه می‌گذرد و به چه تشنج‌هایی دچار می‌شود؟ این توهین به روح و قلب انسان است و بس.

«ابله»
 
در کتاب مقدس گفته شده است: «کسی را نکشید!» و آن وقت به خاطر آن‌که او کسی را کشته است، باید او را هم از زندگی محروم کرد؟ خیر این درست نیست.

«ابله»
 
دردناک‌تر از آن این است که بیقین بدانی که پس از یک ساعت یا ده دقیقه یا نیم دقیقه و شاید هم‌اکنون، دیگر روح از بدنت جدا خواهد شد و برای همیشه زندگی‌ات به پایان خواهد رسید.

«ابله»
 
اعدام به خاطر جنایت، مجازاتی است به مراتب بزرگ‌تر و وحشتناک‌تر از خود جنایت. کسی که به دست راهزنان، در شب تاریک در ته یک بیشه یا جایی دیگر خنجر می‌خورد، تا لحظه‌ی آخر این امید را دارد که خود را نجات دهد. اما در محکومیت -در وضعی که به هیچ روی گریزی از آن نیست- وحشتناک‌ترین شکنجه‌ها نهفته است و دشوارتر از‌ آن چیزی وجود ندارد.

«ابله»
 
به یاد دارم که غم تحمل‌ناپذیری بر قلبم چیره شده بود. حتی دلم می‌خواست گریه کنم. دائم غرق در تعجب می‌شدم و مضطرب بودم. از این‌که همه چیز با من بیگانه بود رنج می‌بردم. این را خوب می‌فهمیدم که احساس غربت بالاخره نابودم خواهد کرد.

«ابله»
 
از این گذشته، من فکر می‌کنم ما از حیث ظاهر به قدری باهم فرق داریم که به نظر می‌رسد هیچ وجه مشترکی میان ما وجود ندارد. اما می دانید، خود من به این نکته‌ی اخیر، یعنی عدم وجود وجه مشترک میان ما، اعتقاد ندارم. حال آن‌که در حقیقت افرادی که در ظاهر با هم بسیار اختلاف دارند، از نظر درونی کاملا به یکدیگر شبیه هستند. این تصور از تنبلی انسان‌هاست که خود را فقط به سبب ظاهر از دیگری متمایز می‌بینند.

«ابله»
 
راستش را بخواهید من همیشه خوب هستم و این تنها عیب من است؛ زیرا نباید همیشه خوب بود. غالبا از دست دخترهایم عصبانی می‌شوم. اما عیبش این است که هر وقت عصبانی می‌شوم از همیشه مهربان‌تر می‌شوم.

«ابله»
 
ابهام و نفرت از واقعه‌ی نامعلومی که باید روی دهد و هر دم ممکن بود فرا رسد وحشتناک می‌نمود. اما می‌گفت که در آن هنگام هیچ‌چیز برایش جانکاه تر از این فکر نبود که اگر قرار شود نمیرم چه؟ اگر بار دیگر زندگی را باز می‌یافتم چه؟ آن‌گاه چه دنیای بی‌پایانی می‌شد. آن وقت دیگر تمامی زندگی از آن من می‌شد. و هر دقیقه را به قرنی تبدیل می‌کردم. ذره‌ای از آن را بیهوده از دست نمی‌دادم و حساب دقیق آن را نگاه می‌داشتم.» می‌گفت که سرانجام این فکر در وجود او تبدیل به خشمی شد که آرزو داشت هر چه زودتر تیر بارانش کنند.

«ابله»
 
عقب
بالا پایین