قفسه کتاب [ قفسه کتاب اختصاصی MAHAK ]

او را برای معالجه‌ی جنون به آن‌جا سپرده بودند. به نظر من دیوانه نبود؛ بلکه بی اندازه رنج کشیده بود. تمام دردش همین بود و بس.

«ابله»
 
اکنون سعی کنید سکوی اعدام را چنان نقاشی کنید که فقط آخرین پله‌ی آن، به وضوح و از نزدیک دیده شود؛ به طوری که محکوم گام بر آن نهاده است. صورتش رنگ پریده است، درست مانند کاغذی سفید. کشیش صلیب را به طرف او دراز کرده و او با حرص لب‌های کبود خود را به سوی آن کشیده و با چشم خیره همه‌چیز را درک می‌کند. صلیب و سر: این است موضوع اصلی تابلو. چهره‌ی کشیش، جلاد، دو نگهبان و چند سر و چشم که از پایین سکو نمایان هستند، همه‌ی این‌ها را می‌توان در نمای پشت تابلو و به‌‎طور مه‌آلود کشید… چه پرده‌ای!

«ابله»
 
اگر عصبانی هستید لطفا از آن چشم بپوشید. آخر من خوب می‌دانم که کمتر از دیگران از زندگی بهره برده‌ام و کمتر از هر کس دیگری معنی زندگی را درک می‌کنم. شاید گاهی به نظر برسد پرت می‌گویم.

«ابله»
 
به عقیده‌ی من نباید از کودکان به دلیل این‌که کوچک‌اند و دانستن برخی امور برایشان زود است، چیزی را پنهان داشت. چه فکر غم‌انگیر و نادرستی! کودکان خودشان متوجه می‌شوند که والدین‌شان آن‌ها را کوچک و بی‌عقل می‌پندارند؛ حال آن‌که آن‌ها همه‌چیز را درک می‌کنند. بزرگسالان نمی‌دانند که بچه‌ها، حتی در دشوارترین موارد، می‌توانند هوشمندانه راهنمایی کنند. آه خدای من! وقتی این مرغکان زیبا با اعتماد و خوشحالی چشم به شما می‌دوزند، شرم‌تان نمی‌آید که فریب‌شان دهید؟ من آن‌ها را مرغکان نامیدم؛ چون بهتر از آن چیزی در دنیا وجود ندارد.

«ابله»
 
اکنون نباید او را به این حال رها کنم. این حیله گر نخست اسرار مرا از دهانم بیرون کشید و یکباره نقاب از چهره برداشت. این کار بی‌دلیل نیست. به‌زودی همه چیز روشن خواهد شد! همه چیز… حتی همین امروز

«ابله»
 
در صدای گانیا چنان خشم و عصبانیتی احساس می‌شد که گفتی خودش از این حالت لذت می‌برد و عمدا خود را دست‌خوش آن می‌سازد؛ بی‌هیچ خویشتن‌داری و بدون توجه به عاقبت آن.

«ابله»
 
سکوت عمیقی حکم فرما شد. همه چنان به شاهزاده نگاه می‌کردند که گویی سخنش را نمی‌فهمند و یا میل ندارند بفهمند.

«ابله»
 
شاهزاده؟ او شاهزاده است؟ تصور کنید، من چند لحظه پیش در اتاق رخت‌کن او را به جای پیشخدمت گرفتم و برای اعلام ورودم خود به این‌جا فرستادمش!

«ابله»
 
تصور می‌کنم که او مرا نیز دوست دارد؛ البته به سبک خودش. یعنی به مصداق مثلی که می‌گوید: «هرکه را دوست داری، او را مجازات کن».

«ابله»
 
خدایا! این چه مزخرفاتی است که می‌گویم! تف! همه‌ی ما عجیب و غریب هستیم. ما را باید در زیر شیشه برای تماشای مردم بگذارند و مخصوصاً مرا به عنوان اولین نمونه! و ده کوپک حق ورودیه بگیرند.

«ابله»
 
عقب
بالا پایین