در آرزوهای به گور برده شدهاش و تردیدهای همیشگی و رنج و عذاب شدید نیز لذت غریبی وجود دارد که قبلاً از آن سخن گفتم. لذتی چنان لطیف که نمیتوان تحلیل کرد. شادمانی و وجدی که مردم عادی و محدودشده، یا افرادی که دارای اعصاب قوی هستند هرگز حتی ذرهای از آن را درک نمیکنند.
آه، اگر میدانستم که از سر تنبلی است که کاری انجام نمیدهم باز هم به خود احترام میگذاشتم زیرا حداقل قادر بودم که تنبل باشم، یعنی حداقل صفت و خاصیت مثبتی در من وجود داشت که میتوانستم به آن باور داشته باشم.