چالش °•°• نامه‌ای که هرگز فرستاده نشد | چالش شعر •°•°

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع (SINA)
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,537
پسندها
پسندها
8,566
امتیازها
امتیازها
503
سکه
2,237
•○°●‌| به نام خالق واژگان ‌|●°○•°

525d11_26j22460-Negar-1778487146962.png


🌿 درود به همراهان عزیز کافه نویسندگان 🌿
این بار با یک چالش متفاوت و احساسی در خدمت شما هستیم؛ چالشی برای نوشتن حرف‌هایی که شاید هیچوقت گفته نشدند، اما همیشه در دل ماندن.
چالش شعرنویسی «نامه‌ای که هرگز فرستاده نشد.»
در این چالش، شما باید یک شعر شاعرانه در قالب یک «نامه» بنویسید؛ نامه‌ای که قرار نیست هرگز به مقصد برسه
مخاطب این نامه می‌تونه هر کسی یا هر چیزی باشه:
• یک عشق قدیمی
• یک دوست
• یک شهر
• یک خاطره
• یک احساس
• یا حتی خود گذشته‌ی شما
مهم اینه که حرفی در دل داشته باشید که هیچوقت گفته نشده...

قوانین چالش:
۱- شعر باید در قالب نامه و خطاب به یک مخاطب مشخص نوشته شود.
۲- حس «ارسال نشدن» یا «حرف‌های ناگفته» باید در اثر دیده شود.
۳- متن باید حالت شاعرانه داشته باشد (شعر ).
۴- مخاطب نامه باید مشخص باشد (مبهم نباشد).
۵- خلاقیت در انتخاب موضوع و نحوه بیان، امتیاز ویژه خواهد داشت.
۶- شروع نامه را هم با «برای...» یا «به...» پیشنهاد می‌شود.
۷- قالب شعر هم باید غزل باشد.

مدت زمان ارسال:
یک هفته (تا ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵)
جایزه:
نفر اول ۵۰ سکه و نفر دوم ۲۵ سکه

هدف این چالش ثبت حرف‌هایی است که هیچوقت گفته نشدند، اما هنوز در ذهن و دل مانده‌اند.
منتظر نامه‌های شاعرانه‌ی شما هستیم.


«مدیریت تالار شعر»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
(نامه ای به من که .....)
من آن «قاصدکِ» بی‌قراری می‌شدم که وطن‌اش آغوشِ باد است. همان که ریشه در بندِ خاک نمی‌دواند تا مبادا از پرواز جا بماند. سبک‌بال و رها، حاملِ نجواهای مگویِ آدمیان، که تمامِ دارایی‌اش را به دستِ نسیم می‌سپارد تا شاید در گوشه‌ای از این جهان، آرزویی خسته را به مقصد برساند. من راهی می‌شدم، نه برای رسیدن، که برایِ «رفتن».

اگر قرار بود لباسی از جنسِ رنگ بر تن کنم، «بنفشِ تیره» می‌شدم. نه آن‌قدر روشن که سادگی‌ام به چشم بیاید و نه آن‌قدر سیاه که در تاریکیِ محض گم شوم. من رنگِ رازآلودِ آسمان، لحظه‌ای پیش از شب می‌شدم؛ رنگِ وقار، رنگِ سکوتِ باشکوه و عمقِ ناشناخته‌ی رویاها. رنگی که در خود هم اصالتِ یک امپراتوری را دارد و هم آرامشِ یک خیالِ شبانه را.

و اگر بنا بود عضوی از پیکرِ جهان باشم، «چشم» می‌شدم. همان‌جایی که دروغ گفتن در آن ناممکن است. می‌شدم دریچه‌ای رو به درون؛ تا به جایِ قضاوت، تماشا کنم. تا جهان را با تمامِ زخم‌ها و شکوفه‌هایش در خود منعکس کنم و ثابت کنم که حقیقت، نه در کلام، که تنها در نگاهی است که با صداقت می‌نگرد.

من، قاصدکی بودم با ردایِ بنفشِ تیره، که رسالتش تنها یک چیز بود: دیدنِ زیبایی‌های پنهان و بُردنِ خبرِ آن‌ها به دورترین دست‌هایِ عالم...
---
 
تاریخ: نمی‌دانم… شاید سال‌ها بعد از آن آخرین خداحافظی

به نامِ دوستی که دیگر دوستم نیست :)

نمی‌دانم این کاغذ اصلاً به دستت می‌رسد یا نه؛ اصلاً شاید آدرسی که در حافظه‌ی خاک‌گرفته‌ام از تو مانده، سال‌هاست که تغییر کرده باشد. اما نوشتن برای تو، مثل حرف زدن با آینه است؛ راهی است برای نماندنِ این بغض در گلو. این نامه، نامه‌ای است که هیچ‌وقت پست نمی‌شود، چون حقیقتِ پشتِ آن، دیگر به کارِ دنیایِ زنده‌ی ما نمی‌آید.

این غزل را برای تو نوشتم، میانِ همین کاغذهای مچاله که هرگز از این خانه بیرون نرفتند:

«به تو، ای دوست، ای آیینه در تاریکِ این ایام
نوشتم نامه‌ای، اما به دستت نرسد این پیغام
نوشتم از همان روزی که راهِ ما جدا می‌شد
تو رفتی و من و دل، مانده‌ایم در بندِ این اوهام
همیشه حرفِ ما این بود: که پایانش خوش است آخر
ولی تقدیرِ ما این بود: دوری، حسرت و فرجام
تو بودی آن که می‌دانست حرفِ خفته در جانم
ولی حالا به گوشِ تو، نمی‌آید دگر کلام
همین شعری که می‌خوانی، اگرچه ناخودآگاه است
نوشتم تا نماند در دلم، داغِ همین آلام
نمی‌فرستم این نامه، که می‌دانم نمی‌خوانی
که گاهی عشق، یعنی بغض و تنهایی، همین ایهام»

…دلم می‌خواست بدانی که حتی حالا، بعد از این همه سکوت، هنوز هم در خاطراتِ دورِ من حضور داری. این نامه، تنها یادگاری است از حرف‌هایی که به رسمِ رفاقت، برای همیشه در این کاغذ باقی می‌ماند.

با احترام،

کسی که نامش را فراموش کرده‌ای.🕯✒️
 
به ان کودک لجباز که روزی من بودم

میدانم برای گفتن این حرف ها دیر است و هرگز این را نمیخوانی اما شاید سرنوشت برای او جور دیگری رقم بخورد که میدانم میخورد پس این چند سال در فکر خوشی اش نباش او بی تو خوش است و اکنون بدان...

دلم یاد تورا کرده است ذهنم تورا تصور کرده است
چگونه به اینجا رسیده ای ای دختری که خنده اش گوش همه کر کرده است
خودم را درونت نمیبینه ام دختری که ز دنیا غافل است
گریه هایم جای خنده پر کرد شاید قسمت این بوده است
هیچ وقت مثل من نا امید نشو اخر تا به کی بازیچه بودن دست سرنوشت
سرنوشت مرا اینگونه رقم زد دختری تنها که به فکر خنده است

خواستم بدانی که هرگز در دام سرنوشت نشینی ای پرنده نغمه خوان

از کسی که روزی در جسم تو بود
یا بهتره بگم
از جسمی که بی روح شده است
شایدم
با عشق زنده ای که مرده است
 
آخرین ویرایش:
به تو، عزیزترین و امن‌ترین آدم زندگی‌ام. انوش جان!
تو برایم معنای حمایت و عشق را به حد تکامل رساندی عشقی که مثل سایه‌ای‌ در غروب گریخت و دست‌هایم را خالی گذاشت، این کلمات را می‌نویسم نه برای پست کردن، نه برای رسیدن به در اتاقت، بلکه برای اینکه در سینه‌ام بمانند، مانند زخم‌هایی که التیام نیافتند.
تو بودی آن آتش خاموش‌نشده در شب‌های بی‌ستاره که با هر نفس باد پاییزی، شعله‌ات زبانه می‌کشید و دلم را می‌سوزاند. کاش می‌توانستم بگویم چقدر از نبودنت، شهر تنهایی‌ام را غرق باران اشک کرده‌ای، چقدر کوچه‌های خاطره را با گام‌های گمشده‌ات پر کرده‌ای، اما این نامه، فقط کاغذی خیس از حسرت است که در کشوی فراموشی روحم دفن می‌شود.
‌تو رفتی، با آن نگاه عمیقی که قول ابدیت می‌داد و من ماندم با طعم شیرین تکیه‌‌گاهی ناتمام، با بوی گل‌های پژمرده‌ای که در دستانت خیال بهار را برایم به ارمغان می‌آوردند. هر شب، در سکوت اتاق خالی‌ام،‌ نامت را فریاد می‌کشم، اما صدا به دیوارها می‌خورد و برمی‌گردد مثل پژواک یک رویای شکسته.
انوش جانم، تو نمادی از همه‌ی آن «اگر» هایی که هرگز نگفتم.
اگر مانده بودی.
اگر برگشته بودی.
اگر فقط یک بار، دستت را در دستم می‌گذاشتی.
اما این‌ها، فقط کلماتی هستند که در باد بی‌رحم زمان گم می‌شوند و نامه‌ام، هرگز مهر پستی به خود نمی‌بیند.
‌حالا، در این خلأ بزرگ پس از تو، می‌نشینم در کنار مزارت و می‌نویسم تا شاید یک قطره از این اقیانوس دردم سبک شود، اما می‌دانم که تو هرگز نمی‌خوانی، چون نافرجامی. چون از برم رفته‌ای. این نامه، قبرستانی از عشق است؛ آرام و فراموش‌شده، با گل‌هایی از حسرت ابدی.
 

به عزیزجون (مادربزرگم) (کسی که ۱۵ سال پیش از دستش دادم)

به تو، عزیز جان من، که نیستی و دلم تنگ است
جهان بی تو شلوغ اما، برای من فقط سنگ است

نبودنت مرا هر شب، به خودم واگذار کرده
کسی دیگر نمی‌گوید:«دخترم، گریه‌ات ننگ است»

کسی نیست بگوید که «نترس، من هواتو دارم»
نبودت مثل زخمی شد که هر روزش عمیق‌تر، رنگ است

هنوز انگار کسی صبح، مرا آرام بیدار است
ولی نه… اشتباه آمد، فقط خاطره‌ام زرنگ است

تو رفتی و نمی‌دانست دلم معنای تنها را
نفهمیدم که بعد از تو، نفس هم گاهی دلتنگ است

نبودت را نفهمیدم، فقط گفتند که بیمار است
نپرسیدم چرا قلبم، از آن روز این‌قدر تنگ است

به هر چیزی که دستم خورد، رد مهرتو پیدا شد
حتی این خرس صورتی، هنوز از تو معطر رنگ است

عجیب است… با همین بویش، دلم آرام می‌گیرد
که انگار مهربانی‌ات هنوز این‌جا، هنوز زنده‌ست

من این نامه را نفرستادم، خودت می‌دانی آخر
به مقصد می‌رسد هر حرف، اگر از دل به دل پل بست

اگر روزی صدایم را، از آن بالا شنیدی تو
بدان یک دخترِ کوچک، هنوز چشم‌انتظارت هست
 
به کلاس می‌رسد و خشمِ خسته‌اش پیداست
صداش چون تبر افتاده بر دلِ پا بر جاست
خطی که می‌کشد از اخم، بُرندگی دارد
نگاه او، تگرگِ سرد یک زمستانِ بی‌فرداست
به یک سؤالِ ساده، شعله می‌کشد ناگاه
چنان که لرزه به جانِ سکوتِ دخترِ تنهاست
زبان به جنگ و فتح گشاید، جدالِ پی در پی
و دخترک، نفسش لابه‌لای اشک، هویداست
خنده ای تلخ ،جواب می‌شنود اما نه از دهانِ
که سکوتش، خودش آیینه‌ای از صد تبِ بی‌جا ست
پس از جدال، جماعت به گوش او گفتند:
که این معلمِ سنگی، بلاست، درد است، خطاست
تصادف کند و بمیرد و نباشد این دیو بد سیرت
انسان نیست غول بی شاخ و دم رنج است بلاست.
ولی ز میانِ این بدگمانِ سرد سخن‌ها
صدای دخترکی لرزید:
نه ،قصه‌ ای دارد بر دل سخن نمی گوید
با هیچ کس بی باور به انسان ها ست.
شکسته از غصه دوری، از گذشته‌ای پنهان
که پشتِ چهرهٔ بی‌مِهرِ او هنوز پابرجاست
شما چه می‌دانید ازدرد صبوری شبِ گریه‌های دور
از آتشی که به جانش نشسته و تنهاست؟”
ولی خودش،به همان سیگار های خاموشش
هزار داغ نگفته به سینه‌اش پیداست
که “ای معلمِ کوتاه‌حرف و درازِ رنج،
کسی نمی‌فهمد درون خودکار دستت چه غوغاست
به یاد داری روزی که صدا بلند کردی: دیوانه است شاعر
اگرچه جرأت گفتن ندارم این دخترک تنهاست
که هر سَرشکِ لبالب، به سینه می‌خندد
حسادت می کردید، دوستی پاک درد شماست.
میان جمع، نبیند کسی مگر تلخی
ولی نگاهِ من او را شکسته می‌فهمد، فریباست.
چقدر ساده، غمی کهنه از زخم وجدان در نگاهش بوده
پشتِ چهرهٔ بی‌مِهر پنهان و دیدی که کوتاه است
چه فریاد ها که در آتش سکوت می‌سوزد
چه حرف‌ها که گلو را ز شرم می‌بندد،تقصیر باور های اشتباه ست.
نه جرأتی که بگوید: «خسته‌ای، می‌دانم» نه نفوذ کلامی
تو هم چو ما، فقط انسانی؛ و زخم‌هایت زیباست.
تقصیر شما نیست ،همان دخترک ساده خودتان می دانید
چه اشکالی داره تجربه ؟زندگی پُر از معناست.


دور از فضای شعر
همیشه دلم می خواست چندتا جمله رو بهتون بگم و از این فرصت استفاده می کنم .

استاد من هیچ وقت ناراحت نشدم از شما اتفاقا برعکس از شما یاد گرفتم
و از نگاه تون درد شکست ، افسردگی ، دور شدن و از دست دادن زمان رو دیدم زبون شما تلخه اما در واقعیت این تلخی انتخاب شما نبوده
کلاس شما رو همیشه دوست داشتم چون فقط درس نبود تیکه های از زندگی و اجتماع بود
امیدوارم حرف های که در مورد دوره دانشگاه تون زدید دروغ باشه چون واقعاً دلم نمی خواست و نمی خواد که باور کنم.
و نمی‌دونم چرا هوای اون دانشگاه عجیب و غریب می کنه دانشجو ها شو با احترام به تمام انسان هایی که تلاش کردن واسه درس خوندن تو اون دانشگاه اما واقعا همشون عجیب و غریب هستن.
 
برای منِ پانزده‌ساله‌ام
برای تو نوشتم، ای من دور، ای صدایِ بی‌پناه
که هیچ‌کس نپرسید از دل خاموشت چرا نشد
به شانه‌ات زدم تا خستگی‌هایت کمی کم شود
ولی تکیه‌گاه کوچکت به خستگی دوا نشد
تو زیر بار نگاه جهان، آرام خم شدی
و هیچ دستی برای قامتِ تو آشنا نشد
گفتی: «تحمّل، راه آدم‌های محکم است»
نمی‌دانستی این همه سکوت، راه ما نشد
چه شب‌ها بغض تو را پشت خنده پنهان کردم
که هیچ اشکی برای این همه درد، بی‌صدا نشد
تو از خودت فرار کردی، میانِ کوچه‌های ترس
و هیچ آغوشی برای کودک تو، مأوا نشد
من از همان آینده‌ای که وعده‌اش به تو رسید
فقط به تو خبر آوردم که هیچ‌چیز، آن‌چنان که خواستی، نشد
اگرچه سال‌ها گذشت و زخم‌ها کهنه‌تر شدند
اما یکی نشد که با دل تو مهربان، نشد
نوشتم این ورق را، تا بدانی بی‌تو هم ماندم
ولی همین نامه هم، در هیاهوی زمان، نشد
برای تو نوشتم، ای خود گم‌کرده در تاریکی
که حرف من به دستِ تو برسد… ولی،
نشد

:)))
 
برای «خاطره‌ی تو»
به تو،
ای رسوبِ روشنِ دیروز در جامِ تاریکِ امروز؛
ای خاطره…
که نامت در حنجره‌ی سکوتِ من
چون انعکاسِ اذانی گمشده
در گنبدی متروک می‌پیچد…
برای تو که در آیینه‌های خوابِ من هنوز
چون ماهِ نیمه‌شبِ باغِ خیال، تابنده‌ای
تو آن عبورِ شگفتی که در غبارِ زمان
هنوز در رگِ تقویمِ من، تپنده‌ای
زمان گذشت و جهان در هجومِ رفتن‌ها
هزار مرتبه پژمرد و باز خندیدم
ولی تو مثلِ غزل در دهانِ حافظه‌ام
شکوفه‌ای که در اعماقِ جان، پراکنده‌ای
تو را چگونه فراموش می‌کند دلِ من
که در سکوتِ شبم چون نوشیدنی می‌جوشی
چو بویِ یاسِ فروریخته در آغوشِ باد
به باغِ خسته‌ی اندوهِ من، وزنده‌ای
نوشتم از تو، ولی واژه‌ها کم آوردند
که وصفِ وسعتِ اندوهِ تو نمی‌گنجید
تو آن حماسه‌ی خاموشِ دفترِ دل من
که در حروفِ شکسته هنوز خوانده‌ای
اگرچه نامه نوشتم به سمتِ چشمِ خیال
دلم به نارسیدنِ آن رضایت آموخت
که گاه اوجِ محبت همین نرساندن است
تو رازِ سرخِ همین بغضِ سربه‌بنده‌ای
ببین که آخرِ این نامه نیز می‌لرزد
قلم در آینه‌ی اشکِ خویش حیران است
به تو که در دلِ من مانده‌ای چنان خورشید
که در غروبِ ابد نیز تابنده‌ای...
 

قدیم به سردردم​


ای همسایه همیشگی شقیقه‌هایم
مثل نبضی که افتاده
لای ماهیچه‌های پیشانی‌ام در آن لانه کرده‌ای

بی‌تو خودم را بیشتر دوست دارم
ولی با تو
نه نفس می‌ماند، نه صبر

رابطه‌مان کوتاه و نافرجام است
مثل دو عقربه که هرگز به هم نمی‌رسند
مثل آینه‌ای رو به دیوار

می‌خواهم برگه خداحافظی‌ات را امضا کنم
با خطی لرزان و مصمم

نمی‌خواهم به خاطرت بمیرم
نه ذره‌ذره
نه یک‌باره

برو
قبل از آن که نامت را
روی سنگ قبرم حک کنند.​
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین