(میز، زیبا، نورانی، امیدبخش، زندان )
«پیسپیس.»
نگاهی از سر حرص به من انداخت و بیتوجه به زندانیشدنم در آن دخمهی کمنور، رویش را برگرداند. این حالتش را میتوانم به راحتی در بیست و چهار ساعتی که در اینجا زندانی بودم، محاسبه کنم. ده قدم به سمت چپ میگذاشت و گوشهچشمی من را نگاه میکرد و سپس پانزده قدم در خلاف مسیرش، برمیگشت تا کمی خون به رگهایش برساند تا بتواند بیشتر برای من قیافه بگیرد.
باید از اینجا خلاص میشدم تا به چالش میز بزرگ امشب برسم. چالشی که هرساله در سرزمین جادوگران سیاه برای غربال جادوگر بهتر و قدرت بالاتر، انجام میشد و شوربختانه امسال، نوبت عرض اندام کردن من بود و این اصلاً خبر خوبی برای منی که برای کمک به یک جاسوس خونآشام که من را به همجنسانش فروخته بود، نبود!
اگر نمیتوانستم تا غروب خورشید امروز خودم را به اتاقم برسانم و هنرهایم را به سرینو و ارشدهای دیگر نشان دهم چه؟ احتمالاً یا از سرزمین سیاه تبعید میشدم و یا با سم مخصوص سرینو کشته میشدم.
پاهایم به حالت تیک روی زمین ضرب گرفت و نگهبان من که گویا دیگر از این وضع خسته شده بود، بالاخره در قدم چهاردهمش ایستاد و به حالت غضبناک، خیرهام شد.
«ای مفلس، بهتر نیست که جای دویدن روی اعصاب من، آجرهای دورت رو بشمری؟»
مسخرهام میکرد؟ برای آرام کردنش، سری تکان دادم و این بار، به جان ناخنهایم افتادم.
باید یک راهی میبود که من را از شر این اتاقک سه در چهار که تنها چیز برقزننده در آن، تخت بوگندویش بود، نجات دهد!
فکر کن زهرا، فکر کن!
ناگهان نور چراغی در بالای سرم، باعث شد تا لبخند به لبانم سنجاق شود. باید از بودنش اطمینان حاصل میکردم و امیدوارم که موقع ورودم به اینجا، آن را از من جدا نکرده باشند.
وقتی قدم نهم به سمت چپ گذاشت، ناخودآگاه دستم در جیب مخفی شنلم رفت و با برخورد دستم به شیء تیزی، چشمانم لحظهای برق شیطنت گرفت. خوشحال بودم که همچنان چاقو جیبیام را در جیبم پیدا نکردند.
آن را درون دستانم مخفی کردم، هرچند در این نور اندک هم نمیتوانست با چشمان باباقوریاش، برق زیبایی چاقوی دستسازم را ببیند ولی کار از محکمکاری عیب نمیکند.
سر تیزش را روی رگم قرار دادم و یک خط عمیق، همانطور که چندسال پیش قصد خودکشی داشتم، کشیدم. صدای دردکشیدنم، او را مجبور به استفاده از مشعل کنار دخمهام کرد.
با دیدن خون، ترس مانند دانههای عرق، خودشان را به پیشانیاش رساند و با فریادی گفت:
«چه غلطی کردی احمق؟»
درب چوبی بینمان را با کلید بزرگی باز کرد و وقتی به سمتم نزدیک شد، یک حرکت شیتو اوچی زدم و هیکل گندهاش روی زمین افتاد. دستم را با کمک بند دستبندم، بستم تا بیشتر از این خونریزی نکنم.
سخت بود خودم را به شکل یک خونآشام وحشی دربیارم ولی توانسته بودم یک معجون بسازم برای همچین مواقعی!
معجون را در جیب مخفی کلاه شنلم گذاشته بودم که باید شنلم را با لباس این خونآشام عوض میکردم و تادا!
درب دخمه را روی نگهبانم بستم و به سمت ورودی زندان دویدم. امیدوارم که به سردستهی خونآشامان برخورد نمیکردم که جای امید داشت که این گونه نشد.
مسیر این سرزمین را به لطف ارشد پری بلد بودم و به سمت زیرزمینی که همنوعام پیدا کرده بودند، رفتم.
نیروی امیدبخشی من را به سمت چالش سوق میداد، نیرویی که مسیر را برایم نورانی میکرد و بعد از کمتر از دوساعت، بالاخره به سرزمین سیاه رسیدم.
سرزمینی که در شور و شوق خوبی به سر میبرد. خواستم چراغ خاموش به سمت اتاقم برای تعویض لباس بروم که سرینو با آن اخمهایش سر راهم پیدایش شد و جیغم درآمد.
«برای محض رضای خدا استاد، هزاربار گفتم اینجوری جلوم ظاهر نشو!»
«کجا بودی زهرا؟ این چه وضعیه برای خودت درست کردی؟»
«زیاد سوال میپرسی، بذار بعد از چالش میز بگم بهت.»
بازویم را گرفت و با لحن همیشگیاش گفت:
«امروز، روز تو نیست!»
«شوخی خوبی نبود!»
«بابت گندکاری آخریت، دیگه قرار نیست فعلاً چالش داشته باشی»
«ولی...»
همانطور که آمده بود و من را زهره ترک کرده بود، به همان نحو هم غیبت شده بود، گویا که از اول نبود!