منم یه پدربزرگ چشم آبی داشتم دلم براش خیلی تنگ شده
یه حصیر فروشی داشت و هر دفعه میرفتم پیشش میدیدم داره دور حصیر میدوزه برای مشتری و به ذره هم تخفیف نمیداد
تو سن ۸۵ سالگیش دوچرخه میخواست .
یادمه وقتی دانشگاه قبول شدم از چشماش اشک ذوق ریخت دیدم میگفت بخون و موفق شو و ناامید نشو
هر دفعه میخواستم تغییر رشته بدم یادم میومد من قول دادم و رو قولم وفا کردم.
یه خاطرهای دیگه که ازش دارم همیشه نمازشو با صدای بلند میخوند همیشه هم بهم میگفت نماز بخونم عاقبت بخیر بشی
راستش همین الانم دارم گریه میکنم
غم اخرت باشه ملیحه جانم میخوام بگم منم تو غمت شریکم میدونم چه حس و حالی داری مهربونم
تسلیت میگم عزیزم 🌹