خیانتستان شهری است که اعتماد کردن در آن کار سادهای نیست و هر رابطهای میتواند یک راز پنهان داشته باشد. مردم شهر همیشه بخشی از حرفهایشان را برای خودشان نگه میدارند و هیچکس مطمئن نیست کسی که کنار او ایستاده، واقعاً طرف اوست یا نه. در خیانتستان، یک لبخند میتواند دوستانه باشد یا پوششی برای چیزی که قرار است بعداً آشکار شود. بعضی خیانتها آنقدر کوچکاند که کسی همان لحظه متوجهشان نمیشود و بعضی آنقدر بزرگاند که یک رابطه را برای همیشه تغییر میدهند.
مردم این شهر یک چیز را خوب یاد گرفتهاند: ضربه همیشه از طرف کسی نمیآید که روبهرویت ایستاده؛ گاهی از کسی میآید که پشت سرت بوده.
معرکستان شهری است که در آن هر اتفاق کوچکی میتواند تبدیل به یک ماجرای بزرگ و تماشایی شود. مردم عاشق شلوغی، هیجان، نمایش و تعریف کردن اتفاقات هستند و اگر چیزی برای دیدن نباشد، خودشان یک معرکه درست میکنند. یک بحث ساده میتواند جمعیت زیادی را دور خودش جمع کند و یک اتفاق معمولی تا شب تبدیل به داستانی عجیب شود. مردم شهر معمولاً دوست دارند وسط ماجرا باشند. حتی اگر خودشان باعث شروع آن نشده باشند.
در معرکستان، هیچ اتفاقی آنقدر ساده نیست که نتوان از آن یک معرکهی تمامعیار ساخت.
غرستان شهری است که مردمش همیشه چیزی برای غر زدن پیدا میکنند. اگر هوا آفتابی باشد، از گرما شکایت میکنند و اگر باران ببارد، از خیس شدن. اگر چیزی ارزان باشد، از کیفیتش ایراد میگیرند و اگر گران باشد، از قیمتش. سکوت در این شهر تقریباً وجود ندارد، چون همیشه صدای یک نفر از گوشهای شنیده میشود که از چیزی ناراضی است. با این حال، مردم غرستان عجیب صمیمیاند و غر زدن برایشان بیشتر نوعی سبک زندگی و راه ارتباطی است تا عصبانیت واقعی.
در غرستان، اگر کسی یک روز کامل غر نزند، همه نگران میشوند که نکند اتفاقی افتاده باشد!
عرستان شهری است که در آن صداها همیشه بلندتر از حد معمولاند. مردم با صدای بلند حرف میزنند، میخندند، دعوا میکنند و حتی گاهی برای صدا زدن کسی که چند قدم بیشتر فاصله ندارد، فریاد میزنند. سکوت در این شهر آنقدر نادر است که وقتی ناگهان همهجا ساکت شود، مردم تصور میکنند حتماً اتفاق مهمی افتاده است. هرکس هم سعی کند آرام صحبت کند، احتمالاً چند بار از او میپرسند: «چی گفتی؟»
در عرستان، بلند حرف زدن نشانهی عصبانیت نیست. اینجا همه فقط مطمئناند اگر بلندتر بگویی، حرفت حتماً مهمتر است.
هعیستان شهری است که «هعی» تقریباً زبان رسمی آن محسوب میشود. مردم برای ناراحتی، خستگی، ناامیدی، تعجب، بیحوصلگی و حتی بعضی وقتها خوشحالی از همین یک کلمه استفاده میکنند. فقط لحنش فرق میکند. یک «هعی» میتواند یعنی «خستهام»، یکی یعنی «دیگه نمیدونم چی بگم» و یکی هم یعنی «باز شروع شد!» مردم شهر آنقدر در تشخیص انواع هعی مهارت دارند که حتی بدون توضیح میفهمند طرف مقابل چه حالی دارد.
در هعیستان، لازم نیست همیشه داستانت را تعریف کنی. گاهی یک «هعی» همهچیز را گفته است.
کودکستان شهری است که در آن روحیهی کودکانه هنوز بخش مهمی از زندگی مردم است. بازی کردن، کنجکاوی، شیطنت و ذوقزده شدن چیزهایی نیستند که فقط مخصوص بچهها باشند. مردم شهر از اینکه برای چیزهای کوچک خوشحال شوند خجالت نمیکشند و کسی به خاطر بازیگوش بودن سرزنش نمیشود. البته گاهی همین کودکانه رفتار کردن دردسرهایی هم درست میکند، مخصوصاً وقتی پای مسئولیتهای جدی وسط باشد.
در کودکستان، بزرگ شدن به این معنی نیست که باید کودک درونت را هم با خودت بزرگ کنی و از بین ببری.
بلورستان شهری است که همهچیز در آن ظریف، شفاف و شکننده به نظر میرسد. مردم شهر هنگام رفتار با یکدیگر بسیار محتاطاند، چون یک حرف نامناسب میتواند چیزی را بشکند که دیگر به آسانی قابل ترمیم نیست. خانهها و ساختمانهای شهر پر از شیشه و بلور است و نور از میان آنها عبور میکند و فضا را متفاوت میسازد. با این حال، مردم بلورستان میدانند که شفاف بودن همیشه به معنای محکم بودن نیست.
در این شهر یک قانون مهم وجود دارد: با چیزهای شکننده آرامتر رفتار کن؛ بعضی شکستگیها صدایی ندارند.
آیینستان شهری است که رسم و آیین بخش بزرگی از زندگی مردمش را تشکیل میدهد. هر اتفاق مهمی، از تولد و ازدواج گرفته تا خداحافظی و شروع یک کار تازه، آیین مخصوص خودش را دارد. مردم شهر به سنتهای قدیمی احترام زیادی میگذارند و بعضی مراسم نسلبهنسل منتقل شدهاند. با این حال، نسل جدید گاهی دربارهی دلیل بعضی از این آیینها سؤال میکند و همین موضوع باعث بحثهای جالبی در شهر میشود.
در آیینستان، مردم باور دارند بعضی رسمها فقط کاری که انجام میدهی نیستند. راهی هستند برای اینکه گذشته را به امروز وصل کنی.
تکیهگاهستان شهری است که مردمش یاد گرفتهاند هیچکس همیشه نمیتواند بهتنهایی همهچیز را تحمل کند. در این شهر داشتن کسی که بتوانی در روزهای سخت به او تکیه کنی، ارزش زیادی دارد و کمک کردن به دیگران یک رفتار عادی محسوب میشود. مردم شهر فقط در خوشی کنار هم نیستند. وقتی یکی زمین میخورد، دیگری دستش را میگیرد. با این حال، تکیهگاه بودن به معنی حل کردن تمام مشکلات دیگران نیست. گاهی فقط حضور داشتن کافی است.
شعار نانوشتهی تکیهگاهستان این است: آدم قوی کسی نیست که هیچوقت تکیه نکند، کسی است که وقتی لازم شد، اجازه دهد دیگری کنارش بایستد.
بلبلستان شهری است که در آن آواز و صدا بخش جدانشدنی زندگی مردم است. مردم شهر به خواندن، زمزمه کردن و شنیدن صداهای مختلف علاقه دارند و تقریباً هر گوشهی شهر صدایی برای شنیدن وجود دارد. بعضیها صدای پرندگان را تقلید میکنند و بعضی دیگر آنقدر خوب آواز میخوانند که برای خودشان طرفدار دارند. صبحهای بلبلستان با آواز شروع میشود و شبهایش هم معمولاً بدون یک آهنگ یا زمزمه تمام نمیشود.
در این شهر، اگر کسی خیلی ساکت باشد، ممکن است دیگران فکر کنند صدایش را جایی جا گذاشته است.