عوضیای که قد کشید
عوضی زیاد شنیدم، از مادرم، برادرام و شرکای پدرم. زندگی منو طیفی از یکم عوضی تا خیلی عوضی تشکیل میده. البته خودم جزو کساییم که از نطفه عوضی بودم، به خاطر همین برام کلمه بدی نیست.
خب من خودم طول کشید که بفهمم چقدر عوضیام اما پدرم زود، شرکای پدرم خیلی زودتر و مادرم از اون هم زودتر متوجه عوضی بودن ذاتیم شدن. طبق معمول برادرام از همه دیرتر.
پدرم وقتی با زنی از ناکجاآباد خوابید نه، وقتی زنه گفت حاملهست نه، وقتی زنه منو به دنیا آورد هم نه بلکه وقتی برام تو یک سالگیم جشن گرفت به عمق ذاتم پی برد.
من که یادم نمیاد ولی طبق گفتههای پدر شب پر سر و صدایی بود، پدرم با یه کلت دستش جلوی صدها نفر بدتر از خودش منو نشوند روی میزی که پر از وسایل بود. یکم دلار، یه گردنبند بزرگ طلا، یه یاقوت، یه توپ فوتبال، یه گلدون، یه کلاشینکف، یه سیگاربرگ، یه کلت عین کلت بابا و یه ماشین اسباببازی لوکس. همه منتظر بودن ببینن بچهی نامشروع و نطفهغلط آصف خان چه انتخابی قراره بکنه.
و اونجا بود که من ذات عوضیم رو لو دادم. واقعاً ناراحتکنندس نباید تو یک سالگیم متوجه میشدن چقدر عوضیم. لااقل تو پنج سالگی بود بهتر بود.
اون روز من روی میز چهار دست و پا به سمت پدرم رفتم و محکم کلت پدرم رو گرفتم. همه شوکه شدن به جز مادرم که انتظار همچین هیولایی رو از من داشت.
بعد از چند ثانیه سکوت صدا دست و سوت و جیغ بلند شد و من فهمیدم انتخابم حتی درستتر از درسته.
پدرم هم بعد از چهار پسر بیخاصیت که هر کدوم موقع یک سالگی به ترتیب سن، توپ فوتبال، ماشین اسباب بازی لوکس، خوراکی و آخری هم یاقوت رو برداشتن بالاخره صاحب دختر نامشروعی شده بود که میدونست انتخاب یعنی چی؛ و این اون رو به وجد میاورد برخلاف مادر که هرچه بیشتر میگذشت بیشتر نمیدونست باهام چیکار کنه.
خب حالا همون عوضی شده یه دختر بیست و دو ساله که گاهی زیر دست پدرش و گاهی هم مستقل عوضیبازی درمیاره.