◇◇◆​


تو چيزى هستى که فکر مى‌کنى؛ پس اگه نمى‌خواى شبيه پدرت بشى نبايد با فکر کردن خودت رو به يه گوشه ببرى، بايد با تفکر خودت رو ببرى به فضاى باز، تنها راهش همينه که از اين که ندونى چى درسته و چى غلط، لذت ببرى، تن به بازى زندگى بده و سعى نکن از قانون‌هاش سر در بيارى. زندگى رو قضاوت نکن.

فکر انتقام نباش، يادت باشه آدم‌هاى روزه‌دار زنده مى‌مونن ولى آدم‌هاى گرسنه میميرن، موقعى که خيالاتت فرو مى‌ريزن بخند.

و از همه مهم‌تر، هميشه قدر لحظه لحظه اين اقامت مضحکت رو تو اين جهنم بدون.

جزء از کل
استيو تولتز
 
◇◇◆
هرگز؛ هیچ دو انسانی با روحیات و علاقه‌مندی‌های مطلقا مشترک، یافت نشده است،
پس اگر در یک رابطه‌ی دو نفره،
هیچ مشکل و برخوردی به وجود نیاید،
به این معنی ست که یکی از این دو نفر تمام حرف های دلش را نمی زند.


📚
دیر یا زود
آلبا دسس پدس
 
◇◇◆
پیامِ نیچه به ما این بود
که زندگی را بە گونه ای زندگی کنیم که
تا ابد بخواهیم آن را تکرار کنیم،
زندگیتان را با کمال زندگی کنید و در وقت مناسب بمیرید
هیچ جایی از زندگی را بدون زیستن پشتِ سر نگذارید..!


📚
درمان شوپنهاور
اروین د یالوم
 
◇◇◆
خوشبختی از نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد. امّا از نظر من آدم‌هایی خوشبخت‌اند که عشق به‌ موقع به سراغشون بیاد.


📚
شهری چون بهشت
سیمین دانشور
 
پس در فنا نه شکلی هست، نه حسی، نه فکری، نه طریقی، نه شعوری. نه چشمی، نه گوشی، نه دماغی، نه زبانی، نه تَنی، نه ذهنی. نه رنگی، نه صدایی، نه بویی، نه طعمی، نه لمسی. نه ادراک ذهن، نه ادراک حس. نه جهلی، نه دانشی، نه حاصلِ جهلی. نه هلاکی، نه مرگی، نه پایانی بر این‌ها. نه دردی هست و نه دلیل دردی، یا تسکین درد، نه صراط مستقیمی که درد سرمنزل اوست. نه حکمتی که حاصل آری! که حاصلْ خودْ همه فناست.

کتاب خاطرات یک آدم کش

نویسنده:کیم یونگ ها
مترجم:خاطره‌ کردکریمی
 
به هیچ‌کس چیزی نده که بتواند از آن بر علیه تو استفاده کند.

یکی از ما دروغ می‌گوید | کارن ام مک منس
 
«استلا مطمئن باش از پسش برمیای»
*
صدایش پرطنین است، ملایم. در این لحظه می‌دانم، اگرچه شاید مسخره‌ترین چیز باشد؛ اما اگر در اتاق عمل بمیرم، بدون عاشق‌شدن نمرده‌ام.


پنج قدم فاصله | ریچل لیپینکات
 
خدای من، یک لحظه خوشبختی!
مگر برای تمام عمر یک انسان کافی نیست؟ گاهی فقط یک لحظه است که همه‌چیز را روشن می‌کند؛ لحظه‌ای که انسان احساس می‌کند دوست داشته شده است. اما بعد از آن دوباره همان سکوت، همان خیابان‌های خالی، همان تنهایی بر می‌گردد و انسان می‌فهمد آن لحظه کوتاه، فقط نوری بود که برای لحظه‌ای در سیاهی زندگی‌اش درخشید و بعد خاموش شد.
شب‌های روشن | داستایفسکی
 
آدم گاهی در زندگی به جایی می‌رسد که می‌بیند تمام سال‌هایی که پشت سر گذاشته، مثل خانه‌ای بوده که در آن زندگی کرده اما هرگز در آن احساس خانه‌ داشتن نکرده است.

سنگی بر گوری | جلال آل محمد
 
در طول راه در میان خاک سرخ، کوچکترین چیزی که معلوم بود یک چیز گرد سفید بود که از خاک بیرون آمده بود. فکر کردم که شاید سنگ باشد. از سرِ بازی به آن لگد زدم. از خاک بیرون افتاد. حس بدی به من دست داد. بالای سر جمجمه به اندازه سکه‌ای خالی بود و خودش به اندازه یک طالبی کوچک بود. مادرم گفت:
- اینجا چله‌خانه است. بچه‌های کوچکی که بعد از تولد یا در شکم مادرشان میمیرن را اینجا خاک میکنن. میگن که اینجا گذرگاه امام علی بوده و پای اون درخت نشسته و استراحت کرده. جای مقدسیه. به این خاطر بچه های پاک و بیگناه رو اینجا میذارن. خیلی حرفا هست که میگن. البته آدمهای دیوانه رو هم اینجا دفن میکنن. چون میگن اونا هم آدمهای بیگناه و معصومی هستن. هر کسی مرادی داشته باشه یا آرزویی داشته باشه، یک بند رو میاره و به درخت میبنده و نیت میکنه و اگر کسی اون بندی رو باز کنه، کسی که اون بندو بسته بوده به آرزوش میرسه. این استخونا رو هم آب شسته آورده پایین. نترس. هیچ ترسی نداره.
مادرم که همینو گفت، ترسیدم. احساس میکردم که یکی پاهایم را میگیرد و در میان خاک سرخ نرم فرو میبرد. روی خاک آرام پا میگذاشتم که مبادا قدمهایم را حس کنند. بالاخره از آنجا دور شدیم و نفس راحتی کشیدم.


کلاغ سفید | فریبا خزائی
 
عقب
بالا پایین