شعر °اشعار تک بیتی°

به صد سال یک دوست آید به دست
به یک روز توان کرد دشمن به شصت
 
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی
صدق پیش آر که ابلیس بسی کرد سجود
 
ز گفتار بیهود جز رنج نیست
چو خاموشی اندر جهان گنج نیست
 
بزرگی سراسر به گفتار نیست
دو صد گفته چون نیم کردار نیست
 
به زیورها بیارایند مردم خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
 
ز لب دوختن غنچه را زندگیست
چو بشکفت زان پس پراکندگیست
 
نیست عاشق یافتن آسان غنیمت دان مرا
غنچه را دل خون شود تا بلبلی پیدا شود
 
جان پدر تو سفره بی نان ندیده ای
سرمای قوس و تک تک دندان ندیده ای
 
بر مال و جمال خویش غره مشو
کان را به شبی برند و این را به تبی
 
دشمن خود را نباید زد تبر
گر توانی کشت او را با شکر
 
عقب
بالا پایین