آدمی گاه در ایستگاهی میان خواستن و نداشتن می‌ایستد جایی که نه غمی سنگین گلویش را می‌فشارد و نه شوقی روشن چشم‌هایش را به افق می‌دوزد. نه آن‌قدر خوشبخت که جهان را در آغوش بگیرد، و نه آن‌قدر شکسته که از پا بنشیند.
 
از بس از دست داده‌ایم از پا افتادیم
ریگی به کفش نداریم
کفشمان کاسۀ خون است

محمدهمایون
 
مایلم به مصاحبت با درخت
ریشه دارد و شاخه‌هایش عریان
آدمی گاه بی‌ریشه، شاخه‌هایش پنهان

محمدهمایون
 
گلایه میکنی که فصل‌ها از تو می‌گذرند
من اما هنوز عبور نکردم از آن فصلی که
متولد شدم در دی و دفن در زیر بهمن!

محمدهمایون
 
در همسایگی طوفان و دشتِ مین
آن چندمین درخت است افتاده بر زمین؟!
وقتی چیزی مایل به تو نیست در هواست
تکه‌های تنهایی‌ات را در آسمان ببین!

محمدهمایون
 
آه ای کاشفِ هجرت کلمات به سکوت
درک میکنم ملالِ آنان که آمدند و نزیستند
من هم نزدیک هستم به صعود از سقوط
جاری‌ام در مویرگ مغزِ جنینی که سِقط شد

محمدهمایون
 
غم زده ولی امیدوار به آینده.
 
هرچه تنهاتر می شوم دنیا برایم واقعی تر و باورپذیرتر تر می شود...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
گفتمش: اما دل من می‌تپد گوش کن،
اینک صدای پای دوست
گفت: آه افسوس که در این دام مرگ، باز صید
تازه‌ای را می‌برند این صدای پای اوست.
گریه افتاد در من بی امان
ابتهاج
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 61)
عقب
بالا پایین