شعر [ یه شعر به نفر قبلیت هدیه بده ]

  • اول به هزار لطف بنواخت مرا
    آخر به هزار غصه بگداخت مرا
 
بیخبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟!
 
  • امشب ز برای دل اصحاب مخسب
    گوش شب را بگیر و برتاب مخسب
 
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟!
 
  • از بر سیمین تو کارم زر است
    ای بلای سیم و زر شاد آمدی
 
به تاسی از وارونگیِ درخت
افق را به تکریر در خلوص
قائم بر آبگینهٔ نگاهم تقطیر کردم
 
اندر دل من درون و بیرون همه او است
اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست
 
  • از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق
    از همه عالم نهان و بر همه پیدا
 
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
 
من از آن خسته‌دلانی‌ام که دیر افتند از پا
لیک چون بشکنند آخر، ندهند آوایِ غوغا
 
عقب
بالا پایین