انجمن رمان نویسی کافه نویسندگان
بسمه تعالی

لطفا حال و احوال خودتون رو با شعری یا نثری توصیف کنید.
می تونید زیر پستتون هم تاریخ و ساعت بزنید که یادتون بمونه چه زمانی و به چه دلیلی غمگین یا شاد بودین :)(

اسپم نفرستید.

تشکر
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
تو میتوانی یک کوچه ی غریب بمانی
که در تمامی شب رهگذر نداشته باشی
نمیتوانی اما به خود دروغ بگویی
نمیتوانی از من خبر نداشته باشی...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
روزگاری غم برایم هیچ معنایی نداشت
آمد و غم را برایم خوب معنا کرد و رفت ...

[ پانزده اردیبهشت نودونه ]
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
گر بمیری در میان زندگی عطاروار

چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت


پ.ن :
الان واقعا دلم کمی مرگ می خواهد 😢


ساعت 11:07 دوشنبه 15 اردیبهشت سال 1399
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
من این دانم که مویی می ندانم


بجز مرگ آرزویی می ندانم
😢

ساعت 11:11 دوشنبه 15 اردیبهشت سال 1399
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
اِشتیاقی که به دیدار تو دارَد دِل مَن،

دِل مَن دانَد و مَن دانَم و دِل دانَد و مَن

پ. ن: دلتنگ دیدار دوستان

00:52
99/2/15
 
آخرین ویرایش:
عزیز همزبان،
تو در کدام کهکشان نشسته ای ...؟

| بیست و ششم اردیبهشت 1399 |
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
باران؛
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما؛
چه کسی نقش تو را خواهد شست.
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
سر میروم از خویش ،

از گوشه گوشه فرو میریزم ..

-شمس لنگرودی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
من تمامم پر از این
حالت بی حوصلگی است
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین