دلنوشته وهم همدم | قلم atusa

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

.YEGANEH.

مدیرتالارموسیقی+مترجم‌آز+مقاله‌(شایعه)نویس+خوناشام
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
ژورنالیست
مقام‌دار آزمایشی
برترین ارسال کننده ماه
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,340
پسندها
پسندها
9,439
امتیازها
امتیازها
453
سکه
1,830
به نام سرآغاز عشق و نور و امید
img_11f7cc41_1777368862.png
نام مجموعه: وهم همدم
ژانر: عاشقانه، درام
نام نویسنده: یگانه
مقدمه:
باران روی سنگفرش خیابان‌ها نقاشی می‌کشید و سایه‌ها با نور مهتاب بازی می‌کردند.
دست‌هایم خالی بود، اما قلبم پر از پرتوهایی نامرئی که فقط او می‌توانست حسشان کند.
خانه‌ای که واردش شدم، سکوتش پر از چیزهایی بود که هنوز شکل نگرفته بودند، پر از قصه‌هایی که شاید روزی رنگ واقعیت بگیرند.
چشم‌هایم دنبال چیزی می‌گشت که هنوز نمی‌شناختم و هر نفس، ترس و امید را با هم در هم می‌آمیخت.
امروز، روزی بود که آغاز و پایان در هم آمیخته بودند و من نمی‌دانستم سرنوشت چه بازی‌ای با قلبم دارد.


وهم همدم: مجموعه‌ای از دلنوشته‌ که در آن عشق، تنهایی و خاطرات یک رابطه، از آغاز آشنایی تا فقدان و پذیرش، روایت می‌شود. عنوان، به همراه همیشگی خاطره و احساسات درونی اشاره دارد که شخصیت اصلی را در تمام لحظه‌های زندگی همراهی می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
•○°●‌| به نام خالق واژگان ‌|●°○•°


a37469_IMG_20241225_114901_902.jpg

نویسندگان گرامی صمیمانه از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای ارائه آثار ارزشمندتان متشکریم!
‌‌

پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.
‌‌



پس از گذشت حداقل ۱۵ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.




پس از نقد پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.





شما می‌توانید پس از درخواست تگ درخواست جلد بدهید



همچنین پس از ارسال 20 پست پایان اثر ادبی خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود..




اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..





○● قلمتان سبز و ماندگار●○
«مدیریت تالار ادبیات»
 
مهتاب بر دیوارها خطی نقره‌ای می‌کشید و سایه‌های ما، چون دو یادگار گمشده در هم فرو می‌رفتند.
وقتی دست‌هایمان به هم رسیدند، انگار تمام جهان برای لحظه‌ای کوتاه از حرکت ایستاد و تنها نفس‌های ما شنیده می‌شد.
چشم‌هایش دریچه‌ای بودند رو به جایی که حتی صدای قلبم، جرأت عبور نداشت و من در آن بی‌اختیار گم می‌شدم.
لبخندش شعله‌ای بود که تاریکی اتاق را می‌شکافت
و سکوت را به گفت‌وگویی بی‌صدا بدل می‌کرد.
هر لحظه کنار او چون قدم‌زدن بر مه بود؛ نامرئی و با این‌همه حس‌شدنی، آکنده از رازها و لمس‌هایی که تنها ما می‌شناختیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
میز کوچک به قامت دنیای تازه‌مان گسترده شده بود و میان آن‌ها، حرف‌هایی سنگین‌تر از هر طعامی نشسته بود.
سکوتش تهی نبود؛ پر از هزار واژه‌ی ناتمام بود که میان لب‌هایش اسیر مانده بودند.
بخار استکان همانند مهی نازک، فاصلهٔ میانمان را پر کرده بود و من در هاله‌ی آن، نگاهش را می‌دیدم که به هزار زبان خاموش سخن می‌گفت.
صدای برخورد قاشق با نعلبکی مثل زنگی بود که قلبم را به تپش وامی‌داشت؛ انگار هر تلنگر دعوتی به اعترافی ناتمام بود.
آن صبح بیش از نان و چای سکوتش را نوشیدم؛ سکوتی که شیرین‌تر از هر کلمه، حضورش را در رگ‌هایم جاری می‌کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
خنده‌اش مثل شکستنِ آفتاب بر روی بلور بود؛ روشن، ناگهانی و پر از زندگی.
صداهای‌مان در خانهٔ کوچکمان پیچیدند و دیوارها، برای نخستین‌بار طعمِ شادی را چشیدند.
میان آن قهقهه‌های ساده چیزی جا مانده بود؛ شاید تکه‌ای از دلتنگیِ فردایی که هنوز نیامده بود.
چشم‌هایش می‌درخشیدند، انگار هزار فانوس در دل شب روشن شده باشند و من میانِ نورشان، خانهٔ امن خودم را یافتم.
آن لحظه جهان کوچک ما لبریز از صداهایی شد که هیچ‌گاه دوباره تکرار نشدند؛
صداهایی که بعدها تنها در ذهنم بازپخش می‌شدند، با طعمی از اشک و لبخند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
کوچه‌ها آرام بودند، شبیه پیرمردی که قصهٔ عاشقانهٔ جوانی‌اش را زیر لب زمزمه می‌کند.
دستش در دست‌هایم بود، نه برای تکیه که برای آرام کردن لرز دل بی‌قرار من.
سنگفرشِ زیر پایمان، صدای نرم قدم‌هایمان را به حافظه‌ی زمین می‌سپرد و باد بوی او را در موهایم می‌پراکند.
چراغ‌های خاموش در سکوتِ شب، تماشاگر دو سایه بودند که در هم فرو می‌رفتند و از هم جدا نمی‌شدند.
آن شب فهمیدم امنیت نه دیواری بلند است، نه خانه‌ای بزرگ؛ تنها در فاصله‌ی میان دو دست به‌هم‌رسیده معنا می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
دستش را که گرفتم زمان مکث کرد؛ انگار همهٔ جهان منتظر ماند تا تپش دل‌هایمان را بشنود.
گرمای انگشت‌هایش، پلی شد میان من و آرامشی که همیشه دنبالش بودم.
بوی حضورش شبیه اولین نسیم بهار، نرم و آشنا در ریه‌هایم پیچید.
میان آن سکوت، صدای تنفسش برایم حکم لالایی داشت و من فهمیدم لمس، گاهی زبان بی‌کلمهٔ عشق است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
مهتاب روی دیوارها لغزید و خانه‌مان را به رویایی نقره‌ای بدل کرد.
سکوت شبیه پتوی گرمی بر دوشِ ساعت‌ها افتاده بود.
نگاهش را که می‌دیدم، حس می‌کردم حتی سایه‌ام آرام‌تر نفس می‌کشد.
تمام شب میان نور و خیال، به حضورش گوش سپردم.
آن شب عشق نه گفته شد و نه لمس شد؛ فقط در هوا تنفس کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
زیر نور کم‌رنگ چراغ از فرداها گفتیم، از خانه‌ای با صدای خنده‌ی کودک.
حرف‌هایش بوی رویا می‌داد، مثل نان داغی که هنوز از تنور خیال بیرون آمده باشد.
می‌خندید و من میان هر واژه‌اش تصویری از زندگی می‌دیدم.
در دلِ آن شب آرام، آینده شبیه شعری نیمه‌کاره بود و من، تمام مصرع‌های ناتمامش را با قلبم تمام می‌کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
صدایش هنوز در گوشم بود وقتی گفت:
«باید برم.»
کلمه‌ها مثل سنگی در گلوی زمان گیر کردند و نفسِ خانه برید.
لبخند زدم تا اشک نریزم، اما دلم پیش از او راهی شده بود.
دیوارها ناگهان غریبه شدند، انگار همه‌چیز از من فاصله گرفت.
آن لحظه فهمیدم دلشوره، بویی دارد شبیه باران پیش از طوفان.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین