مسابقه نمایشگاه مسابقه‌ی سه پرده در گراندهتل

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

-Taraneh

مدیر تالار مشاوره +مدیر آزمایشی تالار کافوارتز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
مشاور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,236
پسندها
پسندها
9,743
امتیازها
امتیازها
453
سکه
1,112
طبق درخواست اعضا نوشته‌های شرکت‌کنندگان اینجا قرار میگیره
به ترتیبت مراحل و گروه‌ها
بخونید و لذت ببرید!

 
عنوان: شبِ بی‌قهرمان
نویسنده: @Tufan
ژانر: اجتماعی
موضوع: روایت پسربچه دست فروشی که بیشتر شب‌ها تا سپیده‌دم در ایستگاه منتظر اتوبوسی می‌ماند که هیچ‌گاه نمی‌رسد. اما آن شب، مرد بازیگر نقش "هری پاتر" روایت جدیدی از قهرمان‌ها را برای پسرک رقم می‌زند.
دیگر کسی گل نمی‌خرید. معمولا این وقت شب که می‌شد، تعداد ماشین‌ها کمتر و تعداد انسان‌ها هم با آن رابطه مستقیم داشتند. نگاهی به گل ‌های مانده در دست چپم انداختم و بعد نگاهم روی پول‌های دست راستم سر خورد. کف دستم را بیشتر جمع کردم تا باران آن‌ها را خیس نکند. حالا دیگر حتما نمی‌توانم چیزی بفروشم. آخر با این باران کدام آدم عاقلی برای گل خریدن می‌ایستد؟! اگر هم بایستد، قصدی جز آزار من نخواهد داشت.
قدم‌هایم را تندتر و لباس تنم را بیشتر چنگ زدم. شاید در ایستگاه کسی برای خریدن گل داوطلب بشود. اما نه!
این بار هم نه. در این باران فقط آدم های بی‌کار و وقت‌نشناس مجبور به ایستادن در ایستگاه‌اند. از این موضوع که بگذریم، همه دوست دارند از دست یک دختربچه گل بخرند. نه من!
سرم را تکان دادم تا از این افکار خلاص شوم. روز و شبم پر شده از فکر فروختن این گل‌ها. اگر بزرگ شوم، بی شک آنقدر پول‌دار میشوم که تمام گل‌های دنیا را بخرم و بچه های بی‌پناه را پناه بدهم.
به اشک‌هایم امان ریختن ندادم. لبخندی میهمان لب‌هایم کردم و با اطمینان دستان کوچکم را دور میله ایستگاه پیچیدم و به تنها آدم در آن خیره شدم. شبیه بچه دزدها نبود، ظاهری رسمی با شنلی مشکی بر تن.
دستی بر موهای خیسم کشیدم و به طرف آن مرد حرکت کردم. نگاهش معطوف موبایل همراهش بود و متوجه من نشده بود. گل‌ها را جلوی صورتش تکان دادم و گفتم: «آقا... آقا؟ دوست داری یه گل بخری؟ ببین چقدر خوشگله. اصلا...»
سرش را بلند کرد و با لبخندی که نمی‌توانست خستگی‌اش را پنهان سازد، گفت: « آره مثل خودت خوشگلن.»
با لبخندی که از محبتش به لبم آمده بود ادامه دادم: «پس می‌خری دیگه، نه؟»
دستی در جیبش کرد و پولی که انگار تنها دارایی‌اش بود را رو‌به‌رویم گرفت. همزمان که گل ها را می‌گرفت، گفت: «باور کن این تنها پول نقدیه که همراهم دارم. وگرنه برات یه چیزی می خریدم.»
صدای رعدوبرق همراه با جیغ چند نفر و پناه آوردنشان به ایستگاه یکی شد. یک نوزاد، یک مادر، یک پدر و پیرزنی که بچه های دیگر مادربزرگ خطابشان می‌کردند. رو به مرد روبه‌رویم گفتم: « این شنل چیه؟ تازه مد شده؟ ندیده بودم.»
مرد نگاهی به شنل انداخته و بعد همراه با خنده ای که در تک تک کلماتش موج می زد، گفت: « نه. مد نشده. یعنی راستش و بخوای... یه رازی رو بهت بگم؟ قول میدی بین خودمون بمونه؟»
با خنده سری به نشانه تائید تکان دادم. مرد خودش را به من نزدیک‌تر کرد و گفت: « فیلم هری پاتر رو دیدی دیگه؟!»
با تعجب شانه‌هایم را بالا انداختم. مرد دوباره خودش را به من نزدیک‌تر کرد و زمزمه کرد: « یه فیلم معروفه که اول کتاب بوده. یعنی از رو کتاب فیلمش رو ساختن. یه شخصیت اصلی داره به اسم هری پاتر. چند وقتیه قراره ما یه فیلم متفاوت ازش بسازیم. منم نقش اصلیم. انقدر هول رسیدن به اتوبوس بودم که اشتباهی شنلم رو هم با خودم آوردم.»
متفکر گفتم: «پس یعنی شما قهرمانید؟»
من را نزدیک خود نشاند و شنلش را روی شانه‌هایم کشید. نگاهی به قطرات باران کرد و گفت: « نه. شاید هم آره. دقیقا نمی‌دونم... راستی این اتوبوس آخر شب کی میرسه؟»
با چهره‌ای که می خواستم ناراحت جلوه کند، گفتم: « راستش رو بخوای تا صبح دیگه خبری از اتوبوس نیست. یعنی اکثر موقع‌ها این طوریه.»
مرد با تعجب گفت: «چی؟! یعنی نمیاد؟ تا صبح باید منتظر بمونم؟»
با لحنی آرام گفتم: « ظاهرا.»
حساب ساعت‌ها، دقیقه‌ها و ثانیه‌ها از دستم در رفته بود. زمان زیادی گذشته بود و ما هنوز منتظر بودیم.
دستم را زیر قطره های باران گرفته بودم و بازی می‌کردم که صدای ترمزی شدید باعث شد بی@اختیار روی زمین بیفتم.
خانوادۀ منتظر، از جا بلند شدند و سعی کردند از فاجعه خبردار شوند. اما مردِ شنل‌پوش به سرعت مرا از روی زمین بلند کرد و بعد به سوی خیابان دوید. نکند دیوانه شده بود؟
با دقت که نگاه کردم، متوجه شدم سه ماشین پشت سرهم تصادف کرده بودند.
صدای آژیر، جیغ های متعدد، گریه‌های نوزاد و فریاد مردم حتی بلندتر از صدای رعدوبرق جلوه می کرد.
با چشمانم تنها دنبال یک چیز می‌گشتم، مرد شنل‌پوش.
پاهایم مرا به سوی حادثه می‌کشاند اما همان مردی که "پدر" خانواده بود. مرا از شانه‌هایم گرفت و سرجایم نشاند. با عصبانیت گفت:« بچه مگه از جونت سیر شدی؟»
با اخمی تصنعی رویم را از او برگرداندم اما باز هم نگرانی در صورتم ریشه دواند.
ثانیه‌ها به کندی و با سرعت حلزون می‌گذشتند. به گمانم هر دقیقه یک ماه طول می‌کشید.
بالاخره مرد شنل پوش آمد. اما بدون شنل.
در دل به خود خندیدم. حالا که شنل نداشت مرد بی شنل می‌شد؟
مرد با نگرانی به طرفم آمد و گفت: « خوبی؟ خوردی زمین چیزیت نشد؟»
سرم را به هوای پاسخ منفی تکان دادم و گفتم: « نکنه شما واقعا قهرمانید؟»
مرد دوباره خندید. جوری که حتی خستگی هم تسلیم شده بود.
«نه... به این ‌میگن انسانیت نه قهرمان بودن.»
با دلخوری گفتم: « نکنه شما هم می‌خواین بگین "قهرمان مال داستان هاست"؟»
مرد دست‌هایم را گرفت و به سوی صندلی‌های ایستگاه کشاند.
«شاید آره شاید هم نه. ولی اینو می‌دونم همۀ ما یه قهرمان بزرگ داریم، اونم خدا است.»
و دوباره خندید. چقدر خوش‌خنده بود!
«و یه قهرمان کوچیک‌ترم داریم. اون هم راننده اتوبوس آخر شبه. که اگه بیاد میشه قهرمان و اگه نیاد آدم می‌مونه. نه؟»
با سر تائید کردم و گفتم:«آره، ولی فکر کنم. امشب خبری از قهرمان نیست.»
 
عنوان : خط پناهندگان
نویسنده: @سارا مرتضویسارا مرتضوی عضو تأیید شده است.
ژانر: اجتماعی

ایستگاه متروکه در مه غلیظی که از دود بمب‌های آمریکایی است، غرق بود. بوی فلز داغ و خاکستر، هوا را سنگین کرده بود. پنج نفر بودیم، بازماندگانی که از ویرانه‌های شهر، پا به این سکوت مرگبار گذاشته بودیم.
نمی‌دانستیم ما را به کجا خواهد برد، فقط می‌دانستیم ماندن، یعنی پذیرفتن خاکستر شدن.
زن پیر با صورتی که چین‌هایش قصه‌ی روزهای سخت را روایت می‌کرد، تسبیح چوبی‌اش را آنقدر تند می‌چرخاند که صدای دانه‌هایش مانند ضربان قلبی نامنظم در بمباران‌های دوردست گم می‌شد. انگار با هر دانه دعا می‌کرد یا شاید هم تقلا می‌کرد تا آخرین بند امیدش پاره نشود.
«اتوبوس نجات، آخرین امیدمون هنوز نیومده.»
پیرمردی که عصایش را به تابلوی زنگ‌زده‌ی ایستگاه تکیه داده بود، با صدایی گرفته و خسته گفت:
«میگن این اتوبوس دیگه فرق داره، میگن تا خود بهشت می‌بره.»
صدایش بیشتر شبیه زمزمه بود تا اطمینان.
جوان کنار دستی‌اش که چشم‌هایش از بی‌خوابی و ترس گود افتاده بود، پوزخندی تلخ زد.
«بهشت؟»
صدایش بریده بود.
«فقط همین که از این جهنم سربی دور شیم کافیه...»
من فقط نگاه می‌کردم. صدای وزوز گوش‌هایم از انفجارها با سکوت سنگین ایستگاه درهم آمیخته بود. ما در پوچی یک انتظار مشترک مثل دانه‌هایی پراکنده روی یک میز کهنه به هم گره خورده بودیم. بیگانگانی که مرگ تنها نقطه اشتراک قابل لمسشان شده بود.
دخترکی که گوشه‌ی ایستگاه در میان تکه‌های بتن و سیمان کز کرده بود، اشک‌هایش روی گونه‌هایش می‌لغزید. حدوداً هفده ساله به نظر می‌رسید، اما نگاهش قدمتی هزار ساله داشت. بریده‌بریده زیر لب چیزی می‌گفت که می‌شنیدم:
«مادرم... مادرم اونجا موند... زیر آوار... قلبم... خدایا... برادرم... هنوز سه سالش نشده بود... چطور... چطور این درد رو تحمل کنیم؟» صدایش مثل ناله‌ی باد در میان خرابه‌ها بود.
دوست داشتم بروم و شانه‌اش را بگیرم، چیزی بگویم، هرچند بی‌معنی اما خودم هم در باتلاق همین درد غرق بودم. عزیزان من هم... آن‌ها هم دیگر نبودند. فقط سایه‌هایی از خاطرات.
ناگهان نوری بنفش و غلیظ، مه را شکافت. زمین زیر پایمان لرزید. اول فکر کردم انفجار دیگری است، اما این لرزش متفاوت بود؛ سنگین‌تر، عمیق‌تر. انگار خود زمین داشت ناله می‌کرد و بعد اتوبوسی پدیدار شد. پنج طبقه داشت، رنگش دودی و کدر بود. بدنه‌ی فلزی‌اش نور بنفش را منعکس می‌کرد و درهایش با صدایی شبیه ناله‌ی فلزی زخمی باز شدند.
پشت فرمان پیرمردی با عینک گرد شکسته نشسته بود. زخمی روی پیشانی‌اش، نیمی از صورتش را زیر موهای سفید و ژولیده پنهان کرده بود. نگاهش سرد و بی‌تفاوت بود.
«هری پاتر؟»
جوان با صدایی که از تعجب و ناباوری می‌لرزید، پرسید.
پیرمرد راننده با بی‌حوصلگی لیست کهنه‌ای را که در دست داشت، ورق زد.
«فقط ظرفیت سه نفر... بقیه طبق آمار جنگ در محاسباتِ نهایی جا نشدید. سهمیه‌ی این سفر پر شده.»
سکوت سنگینی میان ما نشست. دیگر صدایی نبود، حتی صدای تسبیح زن پیر هم قطع شد. دیگر خبری از نجات نبود. فقط یک انتخاب بی‌رحمانه‌ی بیولوژیکی در قفس پنج طبقه‌ی فلزی. ایستگاه دوباره به سکوت مرگبار خود بازگشت، و صدای جنگنده‌ی دیگری، این بار خیلی نزدیک‌تر، آسمان خونین را خراشید.
زن پیر با همان آرامش وهم‌آوری که داشت، از جای خود بلند نشد. انگار تسلیم شده بود. جوان با حرص و ناامیدی اولین کسی بود که شتابان وارد اتوبوس شد. دخترک با تردیدی که در تمام وجودش موج می‌زد، به سوی اتوبوس رفت. نگاهش را به سمت زن پیر و پیرمرد منتظر انداخت؛ نگاهی آمیخته از ترس و استیصال.
پیرمرد ایستگاه دستی بر شانه‌ی من زد.
«برو جوون، وقت نیست.»
سوار اتوبوس شدم. آخرین طبقه، کنار پنجره. آسمان خدا به رنگ خون بود. دود اتوبوس در مه غلیظ حل می‌شد. به ایستگاه رها شده نگاه کردم. پیرمرد و پیرزن، تنها در میان سکوت و ویرانی ایستاده بودند، در آستانه‌ی پذیرش سرنوشتی که اتوبوس بنفش برایشان رقم زده بود.
جنگ فقط گلوله و بمب نیست. جنگ یعنی همین انتخاب‌های ناگزیر. یعنی دیدن آدم‌هایی که از هستی ساقط می‌شوند و تو فقط نظاره‌گر دردی هستی که ذره ذره تو را هم می‌سوزاند. جنگ ترسناک‌ترین و بدترین اتفاق است.
 
عنوان: پنج نفر در یک ایستگاه
نویسنده: @Atusa
ژانر: اجتماعی
موضوع: جاماندگان اتوبوس
باد سردی از خیابان رد می‌شد و ایستگاه را مثل یک قوطی فلزی می‌لرزاند. چراغ زرد بالای سرمان نیمه‌جون بود، هر لحظه ممکن بود خاموش شود. ساعت گوشی‌ام ۱۲:۰۲ را نشان می‌داد. آخرین اتوبوس باید ده دقیقه پیش می‌آمد. مرد کارگری کنارم نوچ‌نوچ کرد:
«باز این خط نامردی کرد. هر شب همین بساطه.»
پرستار خسته که هنوز کارت شناسایی‌اش به لباس بیمارستان آویزان بود گفت:
«من که قید سر وقت رسیدنو سال‌هاست زدم.»
دختر دانشجویی که کوله‌اش را بغل کرده بود گفت:
«من اگه امشب نرسم خوابگاه، فردا باید توضیح پس بدم.»
گفتم: «فکر کنم همه‌مون امشب گیر افتادیم.»
در همین لحظه پسری با عینک گرد و موهای پریشون نزدیک ایستگاه شد. ظاهرش خسته بود، صورتش کمی یخ کرده، ولی چشم‌هاش مهربون بود، کنار ما ایستاد ولی انگار مطمئن نبود حق داره وارد جمع بشه یا نه. من لبخند زدم و گفتم:
«شما هم آخرین اتوبوسو لازم داری؟»
پسر گفت:«آره، گفتن این آخرین خط تا مرکز شهر میره. فکر کردم می‌رسم.»
پرستار گفت:«متاسفانه این خط خیلی وقت‌ها نمی‌رسه.»
پسر خنده‌ی کمرنگی کرد:«خب… به‌نظر میاد اولین شب ورودم به شهر همونی شد که نباید می‌شد.»
دانشجو گفت:«تازه رسیدی؟»
پسر گفت:«آره. دنبال اتاق و کار می‌گردم. هنوز هیچ‌جا رو بلد نیستم.»
کارگر با خنده زد به شونه‌اش:«به بدترین نقطه شهر برای شروع خوش اومدی!»
پسر هم خندید:«خب شانس من همیشه همین بوده.»
پرستار گفت:«اسم شما چیه؟»
پسر گفت:«هری. هری پاتر.»
باد کمی تند شد و هم‌زمان چراغ زرد کم‌سوتر شد. ساعت ۱۲:۱۱ نشان می‌داد اما اتوبوسی در کار نبود.
دانشجو گفت:«اگه نیاد چی؟» کارگر گفت:
«یا تا صبح همین‌جا می‌مونیم یا پیاده تا میدان می‌ریم.» هری گفت: «من که تا حالا چندبار تو این شهر گم شدم… یه بار دیگه هم روش.»
لحنش شوخی داشت اما واقعی بود؛ مثل جوانی که سعی می‌کند از سختی‌ها بخندد. من پرسیدم:
«ترس نداره برات؟ شهر بزرگیه.» هری گفت:
«خب راستش… یه کم چرا ولی عجیبیش اینه که وقتی کنار آدمای دیگه انگار ترسه کمتر میشه.»
پرستار گفت:«این حرف کاملاً درسته.» دانشجو گفت:
«منم تنها بودم از استرس می‌مردم.» کارگر گفت:
«ماها هرشب یه جا گیر می‌کنیم فقط نوعش فرق داره.»
سکوتی کوتاهی که نه سنگین بود و نه از نه ناراحتی بینمون افتاد. یک سکوت طبیعی در شبی که آدم‌ها ناخواسته در آن شریک می‌شن. همان‌طور که گوشی‌ام ۱۲:۲۷ را نشان می‌داد، گفتم:
«خب… فکر کنم امیدی نیست.»
کارگر گفت:«بزنیم به پیاده‌روی؟» و پرستار گفت: «با هم بهتره.»
دانشجو گفت: «من که تنها نمی‌رم.»
هری کیف کوچکش را مرتب کرد و گفت:
«باشه، منم همراهتون میام. حداقل مسیر رو یاد می‌گیرم.»
پنج نفر غریبه در نیمه‌شب خیابانی سرد راه افتادیم. قدم‌هایمان روی آسفالت خیس صدا می‌داد. هری کنار من راه می‌رفت. با لحن آرام و بدون ادا گفت:
«می‌دونی… من امروز از صبح تا الان فقط دنبال جا و کار بودم. آدم فکر می‌کنه همه چیز باید از یه جای خوب شروع بشه. اما شاید شروع واقعی همینه؛ گم شدن، اشتباه رفتن، گیر کردن…»
من گفتم:«همه‌مون همینطور شروع کردیم.»
هری لبخند زد: «پس شاید منم دارم طبیعی شروع می‌کنم.»
صدای خنده دانشجو جلوتر پیچید. پرستار مسیر را توضیح می‌داد. کارگر از روز سختش حرف می‌زد. ما پنج نفر غریبه بودیم. اما در شبی که اتوبوس نیامد، انگار شهر کمی کوتاه آمد و آدم‌ها کمی نزدیک‌تر شدند. و هیچ‌کدام دیگر حس نمی‌کرد جا مانده.
 
عنوان: سایه‌های منتظر در ایستگاه خاموش
ژانر: اجتماعی
نویسنده: @.Silvana
موضوع: جاماندگان آخرین اتوبوس

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. ایستگاه اتوبوس، سکوت سنگینی را بر سر خود آوار کرده بود. لامپ‌های فلورسنت بالای ایستگاه، نوری لرزان و بیمارگونه بر چهره‌های خسته می‌تاباندند. هوا سرد بود و باد پاییزی، پتویی نامرئی از ناامیدی را بر سر شهر کشیده بود.
چند نفری، جامانده از آخرین اتوبوس، دور هم جمع شده بودند. هر کدام داستانی در نگاهشان بود؛ قصه‌ی انتظار، قصه‌ی عجله‌ای که بی‌نتیجه مانده بود، قصه‌ی خانه‌ای که دور بود و درهایش رو به شب بسته می‌شد.
پیرمردی کنار دیوار ایستگاه نشسته بود و تکه نانی را با وسواس می‌جوید. زنی جوان، با چشمان نگران، مدام گوشی‌اش را چک می‌کرد، انگار که منتظر پیامی حیاتی بود. چند دانشجو، با کوله‌پشتی‌های سنگین، بی‌حوصله بینشان قدم می‌زدند و صدای خنده‌هایشان در تاریکی گم می‌شد.
و ناگهان، در میان این ازدحامِ انتظار، حضوری غریب پدیدار شد. مردی با ردایی بلند و عینک گرد، که به نظر می‌رسید از جهانی دیگر آمده باشد. او با نگاهی نافذ، اطراف را می‌پایید. انگار که دنبال چیزی یا کسی می‌گشت.
مرد با ردای بلند، آرام به سمت پیرمرد رفت. “اتوبوس نمی‌آید، پیرمرد. زمانش گذشته.”
پیرمرد سرش را بلند کرد. “می‌دانم. اما چاره چیست؟ خانه دور است.
مرد غریب لبخندی زد. “چاره همیشه هست. گاهی در انتظار، گاهی در یافتن راهی دیگر.”
سپس نگاهش به سمت زن جوان افتاد. “نگرانی‌ات بی‌جاست. پیام خواهد رسید، اما نه آنطور که فکر می‌کنی.”
زن با تعجب به او خیره شد. “شما… شما کی هستید؟
مرد تنها شانه‌هایش را بالا انداخت. “کسی که شاهد است.”
هری پاتر، با آن ردای بلند که به نظر می‌رسید از جنس شب باشد، در میان مسافران جامانده قدم می‌زد. او اینجا بود، نه با چوب‌دستی جادو، بلکه با نگاهی که گویی رنج انسان‌ها را درک می‌کرد. او نیز منتظر اتوبوس بود، اما نه اتوبوسی که به مقصد خانه برود. او منتظر اتوبوسی بود که شاید به درک بهتر این لحظات، به یافتن نوری در دل تاریکی، او را برساند.
چراغ‌های ایستگاه چشمک زدند و لحظه‌ای خاموش شدند. در آن تاریکی کوتاه، صدای پچ‌پچ‌ها و نفس‌ها بلندتر شد. وقتی نور برگشت، هری پاتر دیگر آنجا نبود. فقط ردایی بلند، که روی صندلی خالی ایستگاه افتاده بود، باقی مانده بود.
مسافران با تعجب به هم نگاه کردند. اتوبوس هنوز نیامده بود. اما حس غریبی در هوا موج می‌زد؛ حسی از امید، از پذیرش، و شاید، از کمی جادو.
آن شب، آخرین اتوبوس هیچ‌وقت نیامد. اما جاماندگان، هر کدام به راهی، به نحوی، خودشان را به مقصد رساندند. شاید با تاکسی، شاید با پیاده‌روی طولانی، و شاید… با درسی که از غریب ایستگاه آموخته بودند. درسی درباره‌ی اینکه گاهی، وقتی منتظر چیزی هستیم که نمی‌آید، باید خودمان خالق راهی جدید شویم.
سردی شب جای خود را به گرمای درونیِ اندکی پذیرش داده بود. هرچند هنوز اتوبوسی در کار نبود، اما شب، دیگر آنقدرها هم ترسناک به نظر نمی‌رسید.

(پایان متن)
 
عنوان: زندگی با جاموندگی
ژانر: اجتماعی
نویسنده: @نیلسا
موضوع: جاماندگان آخرین اتوبوس
هری پاتر از وقتی اومده بود ایران، بیشتر از جادو، هنرِ صف وایستادن یاد گرفته بود.
الان هم وسط پناهگاهِ مدرسه قدیمی، دنبال وای‌فای می‌گشت تا موقع انفجار حداقل لوکیشنش آپدیت بشه.
هوا بوی سیمِ سوخته و وعده‌ی نجات می‌داد و این برای کسی که فقط بوی پول و گَرد جادو زیر بینی کوچیکش می‌چرخید، آزار دهنده بود.
بچه‌ها از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردن، دنبال اتوبوس آخری انگار هرشب می‌گفتن «آخریه»، ولی هربار باز یکی می‌موند. بین پچ‌پچ مردم و سوسوی ستاره‌ها صدای مرد خسته‌ای بلند شد:
- موشک‌ها امروز با دقت بیشتری فرستاده شدن.
جوون دیگه‌ای با خنده گفت:
- خب پس دیگه نیاز به دعا نیست، خودش تنظیم شده.
هری چوب‌دستیشو چرخوند و ورد گفت، اما صدای مزخرف زن باز هم تکرار شد:
- خطا در اتصال با سرور جادو.
بغل‌دستی‌اش با تمسخری که ذات ایرانی‌ها بود گفت:
- جادو هم اینترنتی شده؟ تکنولوجیا! به ایران خوش اومدی هری وَری.
هری عینکش رو جابجا کرد و چشم‌های مشکیش رو که از راحتی بغل دستیش گرد شده بود رو به تخته‌سیاه شکسته‌ی که بین آوار افتاده بود، قفل کرد. نوشته‌های سفیدش به سختی توی تاریکی دیده میشد. « تعطیلی از فردا تا اطلاع ثانوی.» کسی زیرش اضافه کرده بود: « تا موشک بعدی.»
دخترکی که با روسری چروک شده چمدانش رو بغل کرده بود، تکیه‌ش رو از صندلی آهنی به خاک نشسته گرفت و گفت:
-عمو اتوبوس واقعاً میره؟
راننده خیره به تکه بلوک وسیمان‌هایی که روزی آشیانه بودند و حالا چیزی جز آواره ازشون باقی نمونده بود تابی به سبیلش داد و بعد از کمی مکث لب زد:
-میره، البته اگه موشک یادش نیفته که آسمون مال خودشه.
مسافری موهای فرفری خاکیش رو دست کشید و با اضطراب گفت:
-الان بلیت داریم؟
راننده دستمال یزدیش رو دور گردن خیس از عرقش انداخت، از افکارشان قهقهه‌کنان و خیره به هری که درگیر چوبش بود زمزمه کرد:
-بلیت؟ برادر، این سفر با برکت انتخاب شد! بلیط تو سرعتته، اگه دیر بجنبی، جا می‌مونی.
هری نگاهش کرد. روی پیشانی راننده یه خط عرق افتاده بود درست مثل نقشه‌ی خروج اضطراری. یه پیرزن دعا می‌خوند، یه جوون روبیکا رو چک می‌کرد ببینه کدوم منطقه هنوز سالمه.
هری ورد جدیدی امتحان کرد:
- Protego Totalus!
اما به جاش از پشت دیوار صدای زن همسایه اومد:
-بچه‌هام خوابن، آروم‌تر ورد بخون!
جادویش شکست و مردم زیر خنده زدند، حتی موشک از خنده مسیر رو گم کرد و به ترکِ دیوار مجاور خورد. گرد بلند شد و همه کف زدند؛ انگار تو جامِ جهانیِ بقا گل زده بودند.
هری عرق کرده، همونطور که مثل سوسکی روی زمین خیمه زده بود گفت:
-اولین باریه باعث شادی عمومی می‌شم بدون چوب‌دستی اصل‌.
اتوبوس رسید؛ یه چیز بین کامیون جنگی و آرزوهای دسته‌جمعی مردم. رنگش پریده بود ولی هنوز نوشته‌هاش به لطف لامپ‌های ریز رنگارنگش دیده میشد: «به مقصد زندگی» کسی زیرش اضافه کرده بود: «اگه رسیدی خبر بده.» مردم سمت درش هجوم بردند، درست مثل جشنِ تخفیفِ فرار.
پیرمردی جیغ زد:
-هاگر چی شد؟ اون جادوگر خسته؟
هری حین پاک کردن گرد از لباس مشکیش گفت:
- هاگر تو فرودگاه جا مونده؛ گفت میره دنبال چمدونِ عقلش که گم شده.
اتوبوس روشن شد، دود مثل خستگی بالا رفت. از دور خط نور کشیده شد، یکی فریاد زد:
-اون یکی داره میاد!
جوان خسته‌ای گله کرد:
- یعنی سهم این منطقه از موشک هنوز تموم نشده؟
همه دویدن، اما دویدنِ ایرانی یعنی نیم‌قدمِ امید، نیم‌قدمِ تمسخرِ تقدیر. راننده در اتوبوس رو بست. صدایش «قَلق» بود، مثل بسته شدن دفتر زندگی افراد جامونده. همه کف زمین خوابیدند و منتظر صدای انفجار.
دودِ سربی بالا رفت؛ دودِ بی‌انصاف بدون تبعیض به همه می‌رسید و در راه رسیدن دانه‌های گرد و غبار را به آغوش می‌کشید. همه سمت اتوبوس دویدند، یکی بار به دوش، یکی نوزاد به کول.
چراغ‌های اتوبوس چشمک زدن؛ هری خواست سوار بشه اما پای دخترکی به بندِ چمدانِ کوچکش گیر کرد.
دخترک، عسلیِ چشماش رو به هری دوخت و گفت:
- نذار جا بمونم.
هری خم شد و پای خاکی دخترک رو دست کشید.
- من… همیشه نزدیکِ جاموندنم.
برخاست و دخترک رو به آغوش کشید و سمت اتوبوس دوید، نه برای خودش، بلکه برای غم چشم‌های دخترک... .
آخرین اتوبوس حرکت کرد. هری عقب ماند. نه از بی‌کسی، از کسریِ ثانیه. باز هم زمان برنده شد.
چوب‌دستیش رو بالا برد، اما آسمان جواب نمی‌داد؛ فقط گرد و لرزش می‌داد.
خنده‌اش از بین دندان‌ها بیرون لغزید. به خودش گفت:
- جادو برای نرفتن نیست… برای تحملِ موندنه.
وقتی اتوبوس دور شد، صدای چرخ‌ها توی جاده گم شد. و جهان، برای چند ثانیه، فقط صدای نفسِ جامونده‌ها رو شنید. توی سکوتِ بعدی، هری فهمید جنگ هم داره تهِ هر انفجار، یک آدم رو جا میذاره.
خیره به اتوبوسی که نزدیک به مرز آسمان و زمین مورد حمله قرار گرفت، لب زد:
- آدم‌ها یاد میگیرن با همین جا موندن‌ها زندگی کنن.
 
نام: آغوش نادانی
ژانر: طنز
نویسنده: @blue lady

با صدای باز شدن در چوبی و موریانه خورده قدیمی، انتظارها به پایان رسید و آخرین نفر به جمع پیوست.
با هر قدمش صدای جیر جیر پله‌ها را بالا می‌برد که گویا نتی از موسیقی‌ای نوستالژی را روایت می‌کرد.
سکوتی پر خاطره فریاد می‌کشید و عکس‌های قدیمی سیاه‌ و سفید یاد شیرین لبخند گرم مادر بزرگ را زنده می‌ساخت.
زنی با آرایش غلیظ و میان سال، با نگاهی پر از تمسخر رو به فردی که تازه به آنها پیوسته بود کرد و گفت: «آه والتر عزیزم، دوباره اون زن عفریته‌ی مردستیزت، تو رو با یک لگد انداخته بیرون که حتی نتونستی یک جفت کفش بپوشی و بعد از خونه فلنگو ببندی؟»
والتر با نگاهی پر از نفرت با پاسخی مبهم و کوتاه، مورد خطاب قرارش داد:«کفشامو آب برد!»
مردی با قد کوتاه و مودب با لباس‌هایی فاخر میان حرفشان آمد و ادامه داد:«مگر چه اتفاقی برایت افتاده برادر عزیزم؟»
زن میان سال باز هم زبان نیش دارش را نتوانست مهار کند و زهرش را ریخت.
-‌ وایی میشه با لحن فیلسوفیت فاز نگیری به خدا هر بار تو اینجوری عجیب غریب حرف میزنیا، من بدنم مور مور میشه.
والتر امان نداد تا حرفش را ادامه دهد و به قیافه پژمرده شده جیمز چشم دوخت.
-‌ روزالین همیشه زر زیاد می‌زنه به دل نگیر. راستش مسیرو گم کردم و مجبور شدم از رودخونه بگذرم که ماشین خراب شد. با شنا رد شدم و پیاده تا این‌جا خودم رو رسوندم.»
وقتی والتر درگیر پر حرفی‌های همیشگی‌اش بود، از میان قفسه زنگ زده و پوسیده گوشه دیوار کتابی قدیمی با ضرب محکمی که رعشه بر تن همه انداخت بر زمین افتاد. طولی نکشید که روزالین با چشمان اکریلی به سمت کتاب رفت و با ذوقی کور کننده گفت:« این همون کتابی نیست که مادربزرگ مرحوم‌مون برامون تو بچگی داستان پینوکیو رو می‌خوند؟!»
جیمز صدایش را صاف کرد و گفت:«ما امروز آمده‌ایم در خانه مادربزرگ تا یادش را گرامی بداریم. الان موقع خواندن کتاب داستان پینوکیو نیست روزالین.»
اما روزالین با غرور همیشگی و لجبازی به سمت کانابه کوچک سفید صورتی یورتمه رفت و کتاب را روی پاهایش قرار داد و غرغر کنان زمزمه کرد:«کی به این کتاب دو قرونی اهمیت میده می‌خوام این جواهر یاقوت روش رو جدا کنم. شاید ارزش داشته باشه.» با چاقو میوه خوری سعی کرد جواهر را جدا کند که با بریده شدن دستش قطره‌ای خون روی جواهر چکید و شروع به درخشش کرد. کتاب از دست روزالین خطا خورد و میان مه و غبار به پرواز درآمد و کودکی از جنس چوب، همانند پینوکیو ظاهر گشت.
- نگو پینوگیو رو زنده کردم؟!
عروسک چوبی با صدایی خشن و خشک گفت:«معلومه من پینوکیو نیستم زنیکه ملعون! اگه مغز نخودیت رشد می‌کرد و تو سن پنچ سالگی نمی‌موند، هر چرتی رو از زبونت بیرون نمی‌پروندی.»
جمیز حس شومی از او می‌گرفت و با لبی لرزان گفت:«پس شما کی هستید؟مبادا خواهری دوقلوداشته است پیتوکیو و آن شما اید؟»
با لحنی خشمگین فرد به ظاهر پینوکیو گفت:«اول این که ابهت مرد تبار من رو زیر سوال نبر، نکبت. دوم سوال خوبی پرسیدی پسر چش وزغی عزیز؛ من نه پینوکیوم نه هر خر دیگه‌ای که تصور می‌کنید. من کالبدی که توصیف شده از اون کتاب رو برای خودم انتخاب کردم تا بتونم اینجا حظور پیدا کنم. در اصل من فقط طلسمی نشات گرفته از اون کتاب هستم. سومین مورد اینه که شما قرار تا چند لحظه دیگه تو باتلاق طمعی که من ساختم گرفتار بشین.
جیمز نگاهی حقیرانه کرد و گفت:«اوه، جناب شما چقدر بی‌تربیت هستید مایه شرم من است به مکالمه با چنین دون‌پایه‌ای ادامه دهم.»
والتر ادامه داد:«منظورت از باتلاق چیه؟»
-‌ می‌دونی نحس‌ترین نفرین چیه؟ دونستن آینده. اما فرقش این هست که همه آدما تشنه دونستنش‌اند و از عواقبش بی‌خبرن.»
-‌ الان داری میگی آینده رو می‌تونی نشون بدی؟ مسخره‌ی دلقک.
-‌ کافیه تا کتاب رو باز کنی و آیندت روببینی شل مغز این خیلی سخته برات؟
کتاب را چنگ زد و با کنجکاوی ورق زد. کم کم لبخندش روی صورتش محو شد و کتاب را پرت کرد. با فریادی بلد گفت:«دروغه! چرنده! من به دست زن دیونه‌ام به قتل می‌رسم؟ نه، من قراره اینطوری بمیرم؟
با قیافه ژولیده شروع دویدن کرد و از خانه خارج شد.
روزالین با طعنه و جیع، که والتر بشنود گفت:«رفت زنشو انگار طلاق بده.»
خنده کنان کتاب را برداشت.
- قطعا آینده من بهتر از توعه بدبخته. بذار حالا ببینم...
ناگهان با دستانش جلوی نهانش را محکم گرفت و با چشمان گشاد شده به متن روبه رویش نگاه کرد. آینده واضح‌ای بود که زندگی پسرش در آن تباه شده بود. او بدون آگاهی از این که مجرم پسرش است عیله او در دادگاه به دروغ به خاطر پول شهادت داد و به سبب کلماتی که از دهان او خارج شده بودند عزیزش به حبس ابد محکوم شد.
پینوکیوی دروغین به جیمز نگاهش را داد و گفت:«تو دوست نداری آیندت رو ببینی؟
جیمز عینک ذربینی که شبیه احمق‌ها نشانش می‌داد را در آورد و در عین تعجب عاقلانه‌ترین جملات را به زبان آورد:«چرا باید چیزی که مقدر شده تا ندانم را خواهان دیدنش باشم؟ حتما دلیلی داشته تا انسان‌ها هیچ وقت از آینده خود آگاه نمی‌شود. گاهی نادانی بهتر از آگاهی‌ست! اینطور فکر نمی‌کنید؟»
 
@Darcy
« همه جمع بودند ناگهان کره‌خری گفت ... .»
بین جمع کوچک چهارنفره دخترخاله و پسرخاله‌ای سکوتی توأم با پس‌گردنی‌های یکهویی برای شایان که این جمله رو گفت رقم خورد.
خاله شکوه که کتاب توی دستش بود وارد هال شد ؛ متوجه سکوت بچه‌ها نشده بود کتاب رو روی میز گذاشت و گفت:
« ببینید چی پیدا کردم. مادربزرگ این کتاب و خیلی ساله قایم کرده بود »
همگی زدیم زیر خنده ولی اخم شایان چون خودش باعث شده بود مادرش مسخره بشه، تو هَم بود.
شایان با چشمش به من خیره شد و بدون این‌که حرفی بزنه فحش‌های آبدار نثار من کرد؛
بدون اینکه خاله متوجه قضیه بشه همگی دور کتاب جمع شدیم و من اولین نفری بودم که کتاب رو باز کردم.
پینوکیو با اون کت و شلوار سفید و پیراهن قرمزی که پوشیده بود وارد اتاق شد؛ شایان که چشمش بهش خورد درجا زد زیر خنده و با دست بهش اشاره کرد:
« شبیه مترسک وسط مزرعه شدی »
پینوکیو که مشخص بود حرصش گرفته رو به شایان گفت:
« کلاغا خبر دادن گل می‌کشی، بابات میدونه؟ »
شایان که انتظار این جواب و نداشت دست و پاش رو گم کرد؛ از اینکه شایان کنف شد خنده‌م گرفت ولی باید طرفش رو می‌گرفتم چون عاقبت، پس گردنی‌های بی‌شمار شایان نصیبم میشد.
پینوکیو روغن چرخ خیاطی مادربزرگ رو دستش گرفته بود و هر قطره‌ای که استفاده می‌کرد یه قر ریز می‌داد تا از خشکی دربیاد.
چسبی که روی طاقچه بود رو برداشتم و رفتم سمتش؛ با یه دست سرش رو گرفتم تا ثابت بمونه که بتونم بینیش رو چسب‌کاری کنم.
« تو چی زدی که با کلاغا حرف میزنی؟ »
لبخند شایان رو از گوشه چشمم دیدم؛ پینوکیو که مشخص بود خودش رو به اون راه زده گفت:
« دارکوب بی‌پدر دم صبحی توی خواب قفلی زده بود روی بینی من؛ می‌بینی چیکار کرده؟ »
لبخند ژکوندی زدم:
« آره برگشتی به تنظیمات کارخونه. »
کتاب مادربزرگ ورق خورد و دوتا از دخترخاله ها وارد اتاق شدن؛ پینوکیو که چشمش به دخترا افتاد در روغن خیاطی رو باز کرد و سرکشید و گفت:
« قیژ قیژم زیاد شده »
یکی از دخترخاله ها گفت:
« کمتر دروغ بگو، توک دماغت یکیمون رو کور میکنه.»
اون یکی دخترخاله که خیلی هیجان زده بود رفت سمت کتاب؛ برداشت و ورق زد.
دخترخاله هر لحظه لبخندش پررنگ تر میشد:
« پینوکیو بالاخره یه روزی به آرزوش میرسه! »
پینوکیو دست انداخت روی شونه من و رو به دخترخاله گفت:
« آرزوم برآورده بشه آرزوی تورو برآورده میکنم تا مادرت دست به دامن دبه ترشی نشه »
جلوی خنده‌م رو گرفتم و آروم دم گوش پینوکیو زمزمه کردم:
« ترشی بخوری زودتر عاقبت به خیر میشی. »
خاله شکوه که تا اون لحظه ساکت بود و فقط نگاه می‌کرد اومد جلوی پینوکیو و دستش رو گرفت.
« یه نفر هست که می‌تونه آرزوت رو برآورده کنه. »
شایان با چهره‌ی جدی اومد جلو و رو به من گفت:
« آره یه نفر هست درگیر گشادی مفرطه و همیشه لباساش رو زمین پخش و پلاست و افسردگی داره »
بعد از یه لحظه مکث رو به پینوکیو ادامه داد:
« شاید بتونی روزانه براش امید واهی بدی تا حداقل یه رخت آویز تمیز براش دربیاری»
من و پینوکیو همزمان پس گردنی سنگینی حواله شایان کردیم؛ تا اینکه در باز شد و یه پیرمرد بامزه و ریش سفیدی وارد خونه شد؛ همگی سمتش برگشتیم و بهش خیره شدیم.
بدون اینکه حرفی بزنه کتاب رو از روی میز برداشت و ورق زد؛
تو یک لحظه من و شایان و دخترخاله‌ها با لباس مهمونی روی سکوی سنگی توی جنگل ایستاده بودیم و کسی جز ما اونجا نبود.
شایان که داشت لباسش رو وارسی می‌کرد با نیشخند تنه آرومی به من زد.
شایان : « فکر نمی‌کردم انقدر تر‌ و تمیز قراره بمیرم »
صدای «اِهِم گفتن» شخصی از پشت سرمون اومد و باعث شد هممون به سمتش بچرخیم.
یه پسر با قد متوسط ولی خوشتیپ که تیپ اسپرت زده بود جلوی ما وایساده بود.
بارون نم نم شروع شده بود و انگار آسمون هم خوشحال بود
پسر با صدایی که انگار کلی حسرت داشت رو به ما گفت:
« سلام بچه‌ها منم پینوکیو؛ بعد از اینکه مجبور شدم به اون پیرمرد در مورد کتاب مادربزرگ شما راست بگم به آرزوم رسیدم»
به سمت من و شایان اومد و بینمون ایستاد؛ دستاش روی شونه هامون گذاشت؛ لبخند معنی داری زد و گفت:
« ولی بعد این همه سال چوب بودن، حالا که آدم شدم... وقتی بارون میاد، بوی چوب خیس می‌دم. لعنتی.»
 
به نام خدا

نام اثر:بریده اخبار
ژانر:طنز
نویسنده : @:)MAHAK

به یاد قدیم درو هم جمع شده بودیم.
خونه مادر بزرگ،مثل همیشه امن ترین جای جهان بود.
من و دختر عمو رفتیم سمت صندوقچه مادر بزرگ، کتاب قصه رو برداشتیم.
دور میز جمع شدیم، من،دختر عمو و پسر عمه هنوزم مثل بچگی ها یه دنده و زورگو بودم، با یه تنه محکم دختر عمو مو زدم کنار و خودم کتاب برداشتم.
ورق زدم داستان پینوکیو بود،اما این بار یاد گرفته بود چجوری دروغ بگه که دماغ بزرگ نشه.
یه ماشین شاستی بلند، داشت با سرعت می یومد سمتم ترسیده بودم نمی دونستم چیکار کنم.
سر مو انداختم پایین و راه مو رفتم. اومد کنارم
-خوشگله برسونمت!
-وا برو گمشو مگه خودت خواهر مادر نداری ؟
معلومه که ندارم آخه من از چوبم،چوب نه خانواده می‌فهمه ،نه احساس،فقط منعفت خودشو می فهمه آره دیگه پیشونی، پیشونی منو کجا میشونی
یه نفر میشه جورجینا با اون قیافه رو نالدو گیرش میاد یکی ام مثل من بدبخت باید با پینوکیو حرف بزنه،
تهشم بهم میگن اون چیزی که تو زدی منم می خوام.همه رو برق می گیره منو ملزومات ادیسون.

-خب حالا پینوکیو چیکار کردی اینقدر وضعت خوب شده؟
نکنه زدی تو کار چوب بری هی دور می گی دماغت بزرگ بشه
-حالا بیا سوار شو اینجا هوا گرمه کولر ماشین داره،عجب دیگه همینم مونده یه تیکه چوب بیاد مخ مارو بزنه
- بیا سوار شو
نشستم تو ماشین یه گربه ناز و ملوس تو ماشین بود.
پینوکیو گفت: در اون داشبورد باز کن،سیگار منو بده
در داشبورد باز کردم،سیگار صورتی آخه؟جون بابا نکشیمون بچه خوشگل
می خوای راز پولدار شدن مو‌ بدونی ؟
نه پس عاشق چشم و ابرو نداشتت شدم.
خیلی ساده است!
بترسون،زوربگو،از بلا نگاه کن،رحم نکن،دروغ بگو و اختلاس کن،مال مردم بخور و از همه مهم تر از نزدیک های خودت شروع کن.
پول نه دیگه دوره پول گذشت ارز دیجیتال،طلا،بیدکوین
آره هرچی بیشتر قدرت داشته باشی باید بیشتر ظلم کنی.
پس بد بوی بودن به داستان پینوکیو هم سرایت کرده
نه حاجی این‌جوریام نیست !
همین بغل بزن کنار دستتم درد نکنه تا خونمون رسوندی منو
برو کنار چی میگی مگه نمی بینی دارم کتاب می خونم.
-خب منم می خوام ببینم
- دختر عمو تو مگه سواد داری اصلا؟
هی نمیزاری که این دهنم بسته بمونه فرق منو از داداشم تشخیص نمیدی، تو حرف زدن معمولیت موندی حالا می خوای کتاب بخونی؟
بیا ببین!
بیا نگاه کن کُشتی منو
داشتم تو حیاط بازی می کردم،میخواستم پرنده رو بگیرم یک پرنده تُپل مو‌لی بود
گفتم به به چه سری عجب دمی چه صدای ملوسک پرنده های نسل جدید زود خر میشن .
ولی حیف شیو نکرده بود پر مراش گلو مو اذیت کرد.
موهاشو چتری کرده بود،هی می خورد تو دیوار
اومد سمتم که منو ببر خونه،
اون نه احمق اونه گربه خیابونیِ،بیشعور یعنی من از اون گربه هام که منو با اون اشتباه می گیری
من اینورم میو میو
پینوکیو،ای کاش به جا اون دماغ یذره چشم داشتی
پسر عمه اومد نشست کنار ما،سلام پسر عمه
حالت خوبه؟
خوبم دختر عمو خودت خوبی ؟
چیکار می کردین؟
مرسی خوبم
داشتیم کتاب می خوندیم بیا ادامه شو شما بخون پسر عمه
عدالت باید اجرا بشه من مأمور مالیاتم هیچکس حق نداره عدالت رو ریشه کن کنه.
پینوکیو فکر کرده با رشوه می‌تونه منو بخره آره درست فکر کرده
تو این شرایط عدالت به من چه ربطی، داره جیب خودم برام مهمه.
مگه این مردم برا من چیکار کردن؟
هیچی
برای چی الکی خودمو با مقامات بالا درگیر کنم؟
وقتی می‌دونم پینوکیو کل دادگاه رو میخره.

بچه ها پاشید بیاید شام بخورید
شام حاضر شده بیاید سر سفره.
عمه اومد تو اتاق که ما رو ببره سر سفره،کتابو گرفت دستش،بچه ها این اصلا داستان نیست بریده اخبار که مادر بزرگتون جمع می کرد،شماها چی خوندید پس؟
-وا عمه یکی ام بود،می گفت:اقتصاد ما از آلمان برتره یا پراید همون لنکروزه
حالا ما یه داستان خوندیم،شیدیم توهمی
دختره چشم سفید با من یکی بدو نکن.
برید سر سفره، همه بزرگتر ها منتظر شما نشستن.
 
عنوان:
هفت‌خط
ژانر:
جنایی
نویسنده:
@Z A H R A
موضوع:
مدرسه‌ی بزرگ‌سالان
عده‌ای دوست به مدرسه متروکه زمان کودکی و قدیمی سر می‌زنند، تا تجدید خاطرات کنند و اتفاقات عجیبی می‌افتد‌
شخصیت:
جان واتسون
----
جان‌ واتسون اخم‌هایش را درهم کشید و با صدایی که بی‌حوصلگی‌اش در آن مشهود بود رو به من کرد و پرسید: «بینِ این همه‌جا؛ چرا این مدرسهٔ قدیمی و متروکه؟»
با لبخند دستی به شانه‌اش زدم و گفتم: «برای تجدیدِ یک خاطرهٔ خاص رفیق!»
بعد با فشارِ دستم، او را روی صندلی نشاندم و بعد ناگهان با آرنجم، ضربهٔ محکمی به سرش زدم که او را گیج و منگ کرد. با آرامشِ تمام، طناب را از گوشهٔ اتاق برداشتم و با خونسردی مچِ دستش را محکم بستم. کمی گذشت و جان‌ واتسون بالأخره از آن گیجی بیرون آمد، نگاهم کرد و پرسید: «این کارها برای چیه مایک؟»
با قدم‌های بلند و دستانی که از پشت به هم قفل کرده بودمشان، شروع به چرخیدن دورِ او کردم:
« صبر کن، به اون هم می‌رسیم! اما قبلش باید یک داستانِ آشنا را بشنوی.»
کمی مکث کردم و سپس ادامه دادم: « سالها پیش؛ توی همین اتاق و رویِ همین صندلی، جنازه‌ی پسربچه‌ای در حالی که به طرزِ فجیعی تن و بدنش شکافته و تکه‌پاره شده بود، پیدا شد. پزشکِ قانونی بعد بررسیِ جسد گفت که استخوان‌هایش، درونِ بدنش با ضربه‌های مداوم و آرام خورد شده‌اند؛ روشی پُر از درد و بدونِ هیچ‌گونه خونریزی! همچنین گفت که با ضربه‌ای حساس؛ حنجره‌ و تارِ صوتی‌اش آسیب دیده و لولهٔ اصلیِ تنفسی‌اش فشرده و له شده. و بعد قاتل‌، در حالی که هنوز آن پسربچه زنده بوده؛ شروع به تشریحِ اعضای بدنش کرده و آن پسرک بیچاره، در همان حال از شدتِ درد، به طرزِ فجیعی مُرد!»
ایستادم و به سمت جان‌ واتسون خم شدم، چاقو را آرام روی سینه‌اش نوازش داده و دمِ گوشش زمزمه کردم: «جالب‌ترش آنجا بود که همان موقع‌ها، اطرافِ مدرسه حیوان‌های مثله شدهٔ زیادی را پیدا می‌کردند که انگار... یک روانی، برای آزمایش‌های مکررش، شکم و پهلوی ِ همشان را می‌شکافته و رویشان آزمایش می‌کرده!»
عرقِ سردی از پیشانی‌اش چکید که از چشمم دور نماند:
« چرا... اینهارو داری به من می‌گی؟»
با فاصله‌ی کمی از او ایستادم، به چشمانش نگاه کردم و با غریدم: «چون قاتل، کسی بوده که عاشقِ پزشکی و تشریحِ بدن موجوداتِ مختلف بوده. و وقتی از آزمایش کردن روی حیوانات خسته شد، به سراغ انسان‌ها رفت و آزمایشاتِ وحشتناک‌اش را رویِ آنها اجرا کرد. بعد قتلِ آن پسربچه، چندین قتلِ دیگر دقیقاً به همان شکل رخ داد. من می‌دانستم قاتل کیست، و به پلیس هم گفتم اما... چه کسی باور می‌کرد که یک پسربچه بتواند به این شکل، چنین بلایی سرِ باقیِ پسربچه‌ها بیاورد؟ پس او را از لیست مظنونین حذف کردند. آن قاتل، بعدها پزشکِ معروفی شد. سالها در حرفهٔ پزشکی فعالیت کرد و بعد از آن نیز، برای پوششِ بیشتر؛ خودش را در نقشِ یک کارآگاه قایم کرد. و آن روانی‌ای که هیچوقت دستش رو نشد...»
کمی بیشتر به سمتش مایل شده و نوک چاقو را به سمتِ چپِ سینه‌اش چسباندم:
«تو بودی... دکتر جان واتسون!»
تیزیِ چاقو را در سینه‌اش فشار دادم و پس از شنیدنِ ناله‌اش، پوزخندی زدم و چاقوی خونی‌‌شده را از تنش فاصله دادم:
«اما قبل از مرگت... حرفِ آخری نداری دکتر؟»
همان‌طور به او خیره مانده بودم تا پاسخی دریافت کنم. دکتر بعد از مکثی طولانی از جا بلند شد، درحالی که طناب‌های باز شده را به سمتِ دیگری می‌انداخت، نگاهی به چشمانِ گردشده و تنِ خشک‌شده‌ام انداخت، لبخندِ کجی زد و گفت: «حرفِ آخرم اینه که یک قاتل رو هیچوقت دستِ کم نگیر!»
 
عقب
بالا پایین