شعر •| شعری که بر دلت نشست |•

  • می گُذرانیم جَهانِ گذران را...
 
گفتمش دل می‌خری؟ پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند!
خنده کرد و دل زدستانم ربود.
تا به خود بازآمدم، او رفته بود!
دل زدستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جامانده بود..(:
 
حرف است فراوان و دگر حوصله ای نیست!
از بغضِ عمیقِ به گلویم گله‌ای نیست!:)
 
نه به چیزی تعلق دارم
و نه چیزی متعلق به من است.
با یکی از همین نسیم‌ها می‌توانم بروم.
 
خزانِ افکار

افکارِ مردهٔ من، چون برگ‌هایِ زرد و خشکی

بر زمینِ دل، خزان شده‌اند، و بالِ پرواز ندارند.

در بادِ سردِ فراموشی، چون رقاصانی بی‌اختیار

می‌چرخند و می‌میرند، و خاطراتِ تلخِ دیروز را

در وهمِ اکنون، زنده می‌کنند.

هر فکر، زخمی کهنه است، که سر باز کرده

و هر خاطره، تیغی است که بر قلبِ بی‌حسِ من می‌کشد.

این افکارِ مرده، مرا به اعماقِ تاریکی می‌کشانند

جایی که هیچ نوری، راهِ عبور ندارد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
ترس:
بر پلِ سنگی که تا رودِ سیاه می‌رفت، می‌لرزیدم،
از ریشه‌های جانِ خود، از ریشهٔ هر آه، می‌ترسیدم.

پاییزِ عریان، دَمِ گوشم، غمِ سقوطِ برگ‌ها را خواند،
از انزوایِ این سکوتِ سرد، از دوریِ یک همراه، می‌ترسیدم.

ریسمانِ آخرِ صبری که از دستِ دلَم می‌گسست،
از غرق شدن در موجِ تاریک و بی‌راه، می‌ترسیدم.

آنجا که نور از پسِ ابری شکاف می‌خورد و بر آب می‌تابید،
از دیدنِ انعکاسِ خود در چاهِ شب، می‌ترسیدم.

تا اینکه صوتی از آن سویِ سکوت، روحم را به خود خواند،
از آن کلامِ پُر از راز و پُر از آگاه، دیگر نمی‌ترسیدم.

رسیدم به خویش و از لبهٔ وهمِ دیرین برگشتم،
از ادامهٔ این راه و رسیدن به فردا، نمی‌ترسیدم
 
آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلندای سعادت برساند
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزه ی آب است ولی تشنه بماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند
آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
دود اگر از شعله بالاتر نشیند کسر شأن شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
 
عقب
بالا پایین