خزانِ افکار
افکارِ مردهٔ من، چون برگهایِ زرد و خشکی
بر زمینِ دل، خزان شدهاند، و بالِ پرواز ندارند.
در بادِ سردِ فراموشی، چون رقاصانی بیاختیار
میچرخند و میمیرند، و خاطراتِ تلخِ دیروز را
در وهمِ اکنون، زنده میکنند.
هر فکر، زخمی کهنه است، که سر باز کرده
و هر خاطره، تیغی است که بر قلبِ بیحسِ من میکشد.
این افکارِ مرده، مرا به اعماقِ تاریکی میکشانند
جایی که هیچ نوری، راهِ عبور ندارد.