مشاعره | مشاعره با اشعار فردوسی |

مکن بد که بینی به فرجام بد
ز بد گردد اندر جهان نام بد
 
دل روشن من چو برگشت ازوی
سوی تخت شاه جهان کرد روی

که این نامه را دست پیش آورم
ز دفتر به گفتار خویش آورم
 
کسی چه داند حال و روزم را خراب کردم همه ی
روزم را درمانم. بودی اما حالا زهر جانم شدی چرا با من حالا؟
 
از آن چرم کآهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همان‌گه ز بازار برخاست گَرد
 
سکوتم پر از حرف های داغه سکوتم غم فردامه
غمم مرهمه همه ی دردامه و دلم قبرستانِ
 
عزیزم من با آخر شما بیت جدید میگم اما مشاعره این تاپیک با اشعار فردوسی هستن.

ندانی که ایران نشست منست
جهان سر به سر زیر دست منست
 
آخرین ویرایش:
  • تو رفتی و گیتی بماند دراز
  • کسی آشکارا نداند ز راز
 
ز گفتار نیکو و کردار زشت
ستایش نیابی نه خرم بهشت
 
تو کافر دل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم
که محرابم بگرداند خم آن دل‌سِتان ابرو
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
و زان پس جهان یک‌سر آباد کرد
همه روی گیتی پر از داد کرد

نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ

- فردوسی
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
عقب
بالا پایین