رهانم ترا از غم و درد و رنج
بیابی پس از رنج خوبی و گنج
جهان آفرین تا جهان آفرید
چنو مرزبانی نیامد پدید
رهانم ترا از غم و درد و رنج
بیابی پس از رنج خوبی و گنج
دلم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شب تیره نوروز کرد
دو اسبه فرستاده آمد بری
چو باد خزانی به هنگام دی
رمان دید از و نامداران خویشیکی گاو دیدم چو خرم بهار
سراپای نیرنگ و رنگ و نگار
رمان دید از و نامداران خویش
بر آن سان که بیند رخ گرگ و میش
ندیدی جهان از بنه به بدیشود شادمان دل به دیدارشان
ببینم روانهای بیدارشان
ندیدی جهان از بنه به بدی
اگر که بدی مرد اگر مه بدی
مطمئنی فردوسی اینو سروده؟یک بوسه برین نیمه خالی دهمش
از رویش و یک بوسه بران نیمهٔ خال